خاطرات مهرداد ساغرچی یکی از قربانیان سازمان مجاهدین خلق
ـ قسمت چهارم
.jpg)
مهرداد ساغر چی، کانون
ایران قلم، چهارم دسامبر 2010
http://www.iran-ghalam.de/2Haupt/4737
-%20Mehrdad%20Sagharchi%2002.12.2010.HTM
لینک به قسمت اول
http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=7971
لینک به قسمت دوم
http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8589
لینک به قسمت سوم
http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8884
هفته گذشته متاسفانه از
خبر قربانی شدن احمد رازانی در قلعه اشرف توسط فرقه
مجاهدین مطلع شدم ، لازم می دانم بدین وسیله تسلیت و
همدردی خودم را به خانواده داغدار وی اعلام کنم. همچنین
لازم است خطاب به رهبری فرقه مجاهدین خلق اعلام کنم که
مزدوری و زد و بند با قدرت های خارجی برای همچنان برپا
نگاه داشتن دیوارهای قلعه اشرف راه به جایی نخواهد برد.
همچنین از دولت عراق درخواست میکنم که با اعزام یک گروه
کارشناس مسائل جنایی به کمپ اشرف از نزدیک چگونگی این
جنایت را مورد تحقیق قرار دهد، تا مانع تکرار این فاجعه
شود.
در اینجا به قسمت چهارم خاطراتم می پردازم.
واقعیت این است دولت عراق از وقتی که من گفتم می خواهم به
کشور ثالث بروم اولا فرمانده نیروهای آمریکائی در اشرف را
آورده و با من صحبت کرد ( یعنی با همه افراد) که آیا به
دلخواه خارج شده یا اجبار بوده است ثانیا از من در بغداد
مثل یک میهمان استقبال و نگهداری شد سوم اینکه از روز دوم
و سوم صلیب سرخ و در هفته سوم کمیساریای عالی پناهندگان
برای ثبت و تشکیل پرونده به نزد ما آمد در کمتر از 45 روز
مصاحبه اصلی با کمیساریا با کمک دولت عراق برای اینکه
سریعتر اقدام شود انجام دادیم و در ظرف سه ماه جواب مثبت
گرفتیم. در این چند ماه در عراق بطور مستمر هفتگی مسئولین
وزارت حقوق بشر عراق از محل ما بازدید و مشکلاتمان را سوال
می کردند یک بار هم نماینده و مسئول کمیساریا در عراق خانم
ماریا ( البته اسم کامل و دقیقش را فراموش کردم) را ملاقات
کردیم. یکبار دیگر هم نماینده سفارت آمریکا برای بازدید
اوضاع ما آمد و واقعا دولت عراق در رسیدگی به وضع ما تمام
تلاش خودش را کرد ولی متأسفانه کشورها در عراق از پذیرفتن
ما طفره رفتند و دولت عراق هم این موضع را به اطلاع ما
رسانده بود. در ابتدای مصاحبه ام با نیروهای عراقی درخواست
تضمین رسمی و کتبی کردم که استرداد و مصاحبه تلویزیونی و
اجباری در هیچ زمینه ای نباشد و همینطور شد و به من و چند
نفر دیگر که در خواست کردند همین تضمین را دادند و گفتند
ما هرگز به کسی اجبار در هیچ زمینه ای نخواهیم کرد و آقای
حیدر معاون خانم وجدان میخائیل( وزیر حقوق بشر در عراق) به
ما گفت مصاحبه قبلی به درخواست خود نفرات بود.
موضوع ماندن افراد در کمپ:
شاید این سوال پیش بیاید اگر این شرایط که اینهمه در عراق
و بخصوص برای نفرات سازمان سخت است آیا نفرات مغزهایشان
عیب دارند که تحمل می کنند مثلا از بین رفتن جوانی یا
گذشتن از همه لذت زندگی و خلاصه در یک کلام تارک دنیا شدن!
نه اصلا اینطور نیست افراد هم به لحاظ عقلی سالم هستند و
هم خیلی نفرات جوان هم هستند که عاشق زندگی هستند اما مشکل
چیست !؟
مشکل برای جوانترها چند چیز است اما باید گفت چند طیف
هستند و سازمان برای هر کدام روش خودش را دارد.
به این نمونه توجه کنید: جوانی به اسم مهران صمیمی که
بسیار روشن ضمیر و با اخلاق و رفتار نیکویی بود وارد
سازمان شد او پدرش در اوایل دهه 60 در درگیریهای تهران در
فاز نظامی شهید می شود آن موقع بچه دو ساله بوده است بعدها
بخاطر انتقام پدر و بعد هم هر چیز دیگر وارد سازمان شد او
بخاطر استعدادش مجری برنامه های مختلف در سیمای آزادی شد.
اینکار اولا برای او همه چیز است ثانیا به گوش همه این طیف
نفرات خوانده اند خارج از سازمان همه چیز فاسد و غیر
اخلاقی است او در نشستی تلفنی به مریم رجوی گفت ما
جوانهایی هستیم که مسائل جنسی را نابود کرده ایم معنی این
حرف این است خارج از سازمان همه انسانها و جوانها غرق
مسائل غیر اخلاقی هستند پس او هرگز نمی خواهد این موقعیت
را از دست بدهدو این طیف در ذهنشان این است چونکه هر چیزی
که نمادی از زندگی باشد به گفته مریم رجوی "نماد بورژوازی
است" و از آنجا که در دستگاه تئوری آنها " بورژوازی" متحد
عینی ارتجاع (یعنی رژیم ) می باشد هر آنچه از آن دقیقا ضد
"مبارزه " و" سرنگونی " می باشد و یعنی این طیف تعیین
تکلیف است.
طیف دیگر کسانی هستند که از خارج کشور به اشرف رفتند و
اکثرا جوانانی که رد جنگ خلیج در سال 1990-1991 به اروپا
اعزام شده اند و بعد ها به هزار روش عجیب و غریب مثل تلفن
مامان و بابا و یا مثل انتقام پدر و یا مادر از درس و
زندگی به بیابانهای عراق کشانده شده اند این نفرات چونکه
هرگز در ا یران نبوده اند هیچ هویتی در ا یران ندارند در
عراق هم هرگز دولت عراق به احدی مدرک نداد. در خارج هم قبل
از اعزام به عراق مدارکشان ا ز بین رفت. در ورود به سازمان
و طی پروسه سازمان مدارک افراد را تحت عنوان " نخ وصل با
بورژوازی" گرفته و نابود کردند. این افراد از ترس
بلاتکلیفی و ترس اینکه چه بر سرشان می آید جرأت خارج شدن
را ندارند. به این ترتیب شما مشاهده می کنید هر کس در چنین
موقعیتی باشد بسیار برایش مشکل ا ست و در نتیجه وقتی که به
شما می گویند شما در مصاحبه مستقیما دارید با نفرات رژیم
صحبت می کنید دیگر هیچ جرأتی برای نفر نمی ماند که بیرون
بیاید.
طیف دیگر جوانان کسانی هستند که هنری دارند یا به کاری
مشغول هستند که مورد علاقه آنها می باشد و خوب از ترس
بیرون سازمان دیگر نتوانند کار مورد علاقه شان را انجام
بدهند و آواره بشوند خارج نمی شوند اما همه اینها یک طرف
ولی ترس از جدا شدن و خوردن مارک خائن و مزدو برای هر کس
با هر وضعی بسیار بسیار سنگین است این کلمات همان چیزی است
که مرا شش سال زمین گیر کرد من خیلی خیلی به این فکر می
کردم ولیکن باور کنید انسان را به نقطه ای می رسانند که
آدم حتی به دو دست کت و شلوار یا وسائل شخصی اش وابسته می
شود و نفر چونکه می بیند نمی تواند آنها را با خودش بیرون
ببرد می ماند نمی رود شاید عجیب باشد ولی من قبل از خروج
نامه ای گذاشتم و درخواست کردم حالا بعد از 18 سال و بعد
از 15 سال خاک خوردن فقط یک دست لباس ورزشی و یک دست لباس
کاراته و کفش ورزشی داشتم گفتم اینها را برایم بفرستید
ولیکن یک برس پلاستیکی و ساک پارچه ای برایم فرستادند
بعنوان دستمزد سالیان کار و بدبختی و واقعیت این است من
حتی یک نقض کوچک در درون سازمان نداشتم و تازه خیلی خیلی
مشکلات به لحاظ فردی تحمل کردم و یک قلم هر چند وقت یکبار
باید می رفتم می گفتم من دشمن بودم و حالا به سازمان
پیوستم بعنوان یک فشار روحی بود در همین بهمن گذشته بود
مرا به زور و اجبار برای مصاحبه تلویزیونی بردند و من هر
چه تلاش کردم ولیکن باز هم نشد و بعد همین مصاحبه را برای
خانواده ام فرستادند که ما به ازاء از خانواده ام کمک مالی
دریافت کنند ولی از آنجا که خانواده ام در وسعش نبود و از
طرفی هم سازمان را می شناخت قبول نکرده بود حتی برای عید
نوروز مرا مجبور کردند نامه ای برای خانواده ام بفرستم که
بنویسم می خواهیم وکیل بگیریم برایم پول بفرستند و می گفتم
حداقل بگذارید بگویم عکس خانوادگی برای من بفرستند گفتند
اینها "نخ وصل به خانواده" است و باعث بریدن از مبارزه می
شود ولی در نهایت دو عکس از فرزندان برادرم که ندیده بودم
به دستم رسید که بعد از خروج متوجه شدم از دهها عکس فقط آن
دو عکس بدستم رسیده است.
|
|