قسمت بیست و ششم مصاحبه با خانم بتول سلطانی در خصوص عملیات انتحاری در سازمان مجاهدین خلق

سازمان از کودکی روی ندا کار کرده بود

...  اینها دیده اند رجوی در مقاطع مختلف با منتقدین و مخالفان خودش چگونه رفتار کرده است. می دانند هزینه جدا شدن چقدر است. تازه اگر موفق به جدایی بشوند. خوب این آدم های استخوان خرد کرده در چنین وضعیت های فرضی و بالقوه ای هستند. مدام با گذشته و آینده کلنجار می روند ...

بنیاد خانواده سحر، بغداد، بیستم سپتامبر 2009
http://saharngo.com /

batul_soltani_sahar@yahoo.com  

لینک به قسمت اول
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6526

لینک به قسمت دوم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6543

لینک به قسمت سوم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6596

لینک به قسمت چهارم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6606

لینک به قسمت پنجم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6608

لینک به قسمت ششم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6625

لینک به قسمت هفتم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6661

لینک به قسمت هشتم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6677

لینک به قسمت نهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6762

لینک به قسمت دهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6798

لینک به قسمت یازدهم، دوازدهم، سیزدهم و چهاردهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6819

لینک به قسمت پانزدهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6881

لینک به قسمت شانزدهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6890

لینک به قسمت هفدهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6895

لینک به قسمت هجدهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6900

لینک به قسمت نوزدهم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6907

لینک به قسمت بیستم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6908

لینک به قسمت بیست و یکم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6915

لینک به قسمت بیست و دوم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6923

لینک به قسمت بیست و سوم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6927

لینک به قسمت بیست و چهارم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6931

لینک به قسمت بیست و پنجم
http://iran-interlink.org/fa/?mod=view&id=6934

بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی شما بهتر از من می دانید سازمان روی ندا حسنی خیلی سرمایه گذاری کرد. این در حالی بود که ندا اصلا چه در داخل مناسبات و چه در خارج از مناسبات تا پیش از خودسوزی به نسبت خیلی ها اصلا شناخته شده نبود. یک فرد کاملا گمنام بود که ظرف یک هفته تبدیل به بمب خبری سازمان شد. برای همین من معتقدم ندا در این جریان برجستگی خیلی زیادی پیدا کرد و می توان گفت حتی نفس این اتفاقات را تحت تاثیر خودش قرار داد. البته همه اینها را سازمان می خواست و رقم می زد. در این بخش از گفتگو به دلیل همین حساسیت ها می خواهم اگر مایل باشید روی خود ندا، شرایط خانوادگی او، وضعیت تشکیلاتی او، تحصیلات، اقامت، پدر و مادر او و کلا حول مسائل به ظاهر حاشیه ای درباره او صحبت کنیم. اما نمی دانم از کجا شروع کنم. اگر مایل باشید شما از هر کجا که لازم می دانید توضیحات خودتان را شروع کنید، تا من سوالات خودم را مطرح کنم.

خانم بتول سلطانی: شما درست می گوید، ندا حسنی تا قبل از خودسوزی اش به دلایلی متعددی اصلا در مناسبات مطرح نبود. البته ممکن است نگاه روی او و توجه روی او در بالای مناسبات بوده باشد، اما اینها به لایه های پائین منعکس نمی شده. ولی این واقعیتی است که ندا بعد از خودسوزی اش مطرح شد. دلایل زیادی هم دارد، از جمله می توان روی شرایط سنی او و همچنین زمینه های دیگری تاکید کرد که سعی می کنم در ادامه بحث روی آنها تعمق کنیم. اما درباره زمینه های آشنایی خودم با ندا بگویم. من یک مدت با ندا در قرارگاه اشرف کار کردم. در جریان راه اندازی یک مقر در قرارگاه اشرف با او کار کرده بودم. این بر می گردد به قبل از حمله آمریکا به عراق و مربوط به زمانی است که مریم هم در قرارگاه اشرف حضور داشت. اما ندا هم تقریبا همزمان با رفتن مریم به فرانسه به اروپا رفت. البته ندا از بچگی در اروپا بزرگ شده بود و تا حدود سن هیجده سالگی فکر می کنم در آنجا بود. او بعد از اینکه جشن فارغ التحصیلی اش را گرفت به قرارگاه اشرف آمده بود.

بنیاد خانواده سحر: می بخشید خانم سلطانی می خواهم سوال ها را درباره ندا در لحظه مطرح کنم. بفرمائید ندا در مناسبات خارج کشور کار می کرد.

خانم بتول سلطانی: نه ابتدا به ساکن سازمان روی خانواده ندا کار کرد و آنها را در تظاهرات و میتینگ ها جذب و هوادار سازمان کرد. بتدریج روی ندا و برادر او کار کرد تا موفق شد اینها را جذب سازمان کند و در نهایت به قرارگاه اشرف بیاورد. اما در ظاهر روابط اش با این خانواده یک رابطه معمولی و در رابطه با دیگر خانواده های هوادار بود. می دانید سازمان طیف قابل توجهی از اعضای خود را از این طریق جذب و سازماندهی و در نهایت به اشرف آورد. از این دست خانواده ها زیاد هستند. اما به مرور می توانید شاهد اختلافات بین این افراد با خانواده های شان باشید. در بعضی موارد بچه ها در سازمان مانده اند و پدر و مادرها جدا شده اند. در بعضی موارد بچه ها از سازمان جدا شده اند و پدر و مادرها مانده اند. در هر دو مورد هم جدا شده ها در حال جدا کردن بچه های خود و یا پدر و مادرهای خودشان از سازمان هستند. این یکی از همان تراژدی های نادری است که سازمان طی این سالهای اخیر رقم زده است.

بنیاد خانواده سحر: عکسی از ندا موجود است که در سنین هفت هشت سالگی در حال جمع کردن کمک مالی برای سازمان است این عکس را دیده اید؟

خانم بتول سلطانی: بله این عکس را دیده ام. همان سالی که ندا خودسوزی کرد ویژه نامه ای درباره ندا در نشریات سازمان منتشر شد. در این ویژه نامه عکس های مختلفی از ندا چاپ شده بود. یکی از این عکس ها مربوط به زمانی بود که ندا در هفت یا هشت سالگی مشغول فعالیت مالی برای سازمان است. یعنی سازمان توانسته بود از همان سالها با تاثیر روی خانواده ندا آنها را متقاعد کند که به هر طریقی که می خواهد از او و برادرش در مناسبات خارج کشور استفاده کند. از این رو ندا از همان سالها کلا در تیپ یک هوادار سازمان بود. بخاطر اینکه توی خانواده و توی یک ملاء هوادار بزرگ شد. ندا کلا تیپ ساده و عاطفی و احساسی بود. خیلی ساده بود و به همین دلیل خیلی راحت تحت تاثیر قرار می گرفت. شاید یکی از زمینه های مساعد در شخصیت او همین کاراکتر ساده و بی غل و غش او بود. ضمن اینکه این شواهد نشان می دهد سازمان در برخورد با این خانواده های هوادار و بچه های آنها چقدر سوء استفاده می کرده است. به نظر من این عکس ها اگر گوش شنوایی وجود داشته باشد، برای محکوم کردن سازمان به عنوان محرک کفایت می کند. این عکس ها به نوعی مصادیق بارز سوء استفاده از کودکان است. شما تحت هیچ شرایطی نمی توانید در غرب شاهد چنین اعمال نظر و سوء استفاده هایی باشید. بچه ها در قوانین غرب کاملا مصونیت دارند و در مقابل هر اهرم و عامل تاثیرگذاری که آنها را قبل از سنین قانونی مورد سوء استفاده و استفاده های سیاسی و تشکیلاتی قرار بدهد، مورد حمایت قرار می گیرند. اینها مسائلی است که باید در برخورد های قانونی با سازمان مورد توجه قرار بگیرد و روی آنها از لحاظ قانونی و حقوق شهروندی کار بشود.

بنیاد خانواده سحر: والدین ندا جزو پناهندگان سیاسی بودند؟

خانم بتول سلطانی: اینها را نمی دانم. اما عموما سازمان برای جلب خانواده ها بیشتر روی آنهایی تمرکز می کرد که پناهنده مشخصا سیاسی بودند. چون این عامل می توانست نقش مهمی در جذب آنها داشته باشد. بخصوص وقتی این خانواده ها در حالت بلاتکلیفی بودند و با مشکل اقامت و اخذ پناهندگی روبرو بودند، سازمان دست بازتری برای جذب آنها داشت. چون می توانست از موقعیتی که در خارج داشت و حمایت هایی که از سازمان می شد، آنها را زیر چتر خودش بگیرد. به این ترتیب هم در جذب و هم در تسلیم کردن افراد از این اهرم استفاده می کرد. مثلا کسانی که در خارج از سازمان جدا می شدند و قبلا از طریق سازمان اقامت و پناهندگی گرفته بودند، بعد از جدایی با مشکلاتی که سازمان برای آنها ایجاد می کرد، مواجه می شدند.

بنیاد خانواده سحر: بفرمائید ندا در اروپا به دنیا آمده بود.

خانم بتول سلطانی: این را هم نمی دانم اما می دانم در خارج بزرگ شده بود.

بنیاد خانواده سحر: تحصیلات ندا در چه حدی بود.

خانم بتول سلطانی: بطور مشخص اطلاعی ندارم. اما فیلم ویدئویی مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشگاه او را در اشرف دیده بودم. همچنین عکس های فارغ التحصیلی اش را.

بنیاد خانواده سحر: فکر می کنم در موضوع تحصیلات دانشگاهی ندا ابهام وجود دارد. چون با شرایط سنی ندا نسبتی ندارد. برای رفع این ابهام می توانید بگویید وقتی ندا خودسوزی کرد چند ساله بود؟

خانم بتول سلطانی: فکر کنم بیست و یک ساله بوده است.

بنیاد خانواده سحر: اگر اینطور باشد علی القاعده ندا نباید تحصیلات دانشگاهی داشته باشد. اگر پروسه آمدن و رفتن ندا را بعلاوه شرایط سنی او را در مقطعی بتوانید تشخیص بدهید، به رفع این ابهام کمک خواهد کرد.

خانم بتول سلطانی: شاید این جشن، جشن فارغ التحصیلی ندا در پایان دوره متوسطه یا همان معادل دیپلم ما در ایران باشد. با این حساب فکر می کنم ندا نوزده ساله بود که به اشرف آمد. اینجا (اشاره خانم سلطانی به نوت بوک کنار دست اش) باید داشته باشم. ( لحظه ای با نوت بوک کار می کند و بعد ادامه می دهد) بله نوزده ساله بوده است. به احتمال زیاد این جشن فارغ التحصیلی های اسکول یعنی دوره دبیرستان بوده است. به هر حال ندا حدود یک سال بود که به قرارگاه آمده بود و سابقه تشکیلاتی آنچنانی در قرارگاه نداشت. بعد از این مدت هم همراه مریم به اروپا رفت. یعنی سال 80 به قرارگاه آمد و سال 81 هم همراه مریم به خارج رفت.

بنیاد خانواده سحر: وضعیت ندا در قرارگاه چطور بود.

خانم بتول سلطانی: توی قرارگاه یک تیپ خیلی نزدیک بود. منظورم این است که خیلی عاطفی و بجوش بود. خیلی خوب کار می کرد. فعال و اکتیو بود. کلا خصوصیات یک آدم خودجوش و فعال و در عین حال کاملا عاطفی را داشت.

بنیاد خانواده سحر: رده تشکیلاتی اش چه بود.

خانم بتول سلطانی: رده اش K2 بود. یعنی پائین ترین سطح تشکیلاتی. پائین ترین از نظر تشکیلاتی، اما به هر حال با توجه به همان عکسی که اشاره کردید، سابقه داشت. سابقه اش او را خیلی فراتر از رده ای که داشت مورد توجه قرار داده بود. همیشه روی او این صحبت بود که خیلی خوب کار می کند. در آن مقطع به ندرت کسی را به خارج می فرستادند، روی انتخاب افراد خیلی حساس بودند. ولو حتی اگر نیاز هم بود کمتر کسی را به اروپا می فرستادند، اما در همان زمان ندا را برای خارج رفتن انتخاب کردند. او جزو اندک نفراتی بود که همراه مریم به خارج فرستاده شد.

بنیاد خانواده سحر: آیا خود همین فاکتورها برای فرستادن یک نفر به خارج سوال انگیز نیست؟ فردی که در هیجده سالگی تازه به قرارگاه آمده دوباره تصمیم می گیرند او به اروپا بفرستند. اینها سوال ایجاد نمی کند؟

خانم بتول سلطانی: او خیلی نزدیک بود. منظور نزدیکی به معیارهای سازمان است. به اینکه مثلا خیلی خوب در مناسبات ذوب شده بود. این شاخص ها خیلی تاثیرگذار بودند.

بنیاد خانواده سحر: ببخشید خانم سلطانی به نظر شما کسی که دارای این شرایط سنی است و حداقل یک سال است از جامعه عادی و بورژوازی به قرارگاه آمده و تربیت شده در اروپا است و به قول شما تنها فاکتورش این است که از یک ملاء هوادار جذب سازمان شده، و چنین شرایط سنی بالقوه ای برای ذوب شدن در جامعه عادی را دارد، این می تواند به این سرعت این میزان مورد اطمینان و توجه سازمان قراربگیرد. می تواند به این سرعت مناسبات و معیارهای ایدئولوژیک سازمان را فهم کند و در پراتیک از آنها عبور کند.

خانم بتول سلطانی: ببینید شاخص انتخاب افراد برای فرستادن به خارج همین تهدید ذوب شدن در زندگی بورژوازی بود. حتی این حساسیت روی اعضای قدیمی هم بود. یعنی بر خلاف تصور شما سبقه عضویت و سن و سال ملاک قاطعی برای این گزینش ها نبود. افرادی بودند که به لحاظ شرایط سنی حتی سابقه چهل ساله در سازمان داشتند، اما اگر سر سوزنی تهدید بورژوازی در اینها می دیدند او را نمی فرستاند. مثلا نسرین اسدی به صورت حرفه ای برای سازمان کار مالی میکرد و سالیان درازی در خارج زندگی کرده بود. یعنی دو فاکتور خیلی مهم برای فرستادن او وجود داشت. یکی کارآیی و توان در آمد مالی بود و دیگری اقامت دراز مدت او در خارج کشور که این حتی از اولی هم برای سازمان مهمتر بود. چون بخوبی به مناسبات آنجا آشنا بود و می دانست چگونه می شود بر روی تضادهای آنها کار کرد. این چنین عضوی را به خارج نفرستادند. حتی خود من را که قبلا هم برای دیدن آموزش های کامپیوتر به انگلستان فرستاده بودند، نفرستادند. چون این احتمال را می دادند که ممکن است مثلا با خانواده و یا با بچه هایم در خارج ارتباط برقرار کنم. یا افرادی را که احساس می کردند خسته شده اند و ممکن است در مواجهه با چنین شرایطی جذب بشوند و به سمت زندگی بورژوازی سوق پیدا بکنند، اینها را نمی فرستادند. برای انتخاب این افراد برای سازمان خیلی مهم بود که بداند فرد مورد نظرش زندگی بورژوازی را به اصطلاح خیلی خوب رد کرده باشد. نه تنها این زندگی برای او جاذبه ندارد که بر عکس به شدت نسبت به آن دافعه و حتی کینه دارد. یعنی به نسبتی همان کینه ای که علیه امپریالیسم و حتی رژیم دارد این را تعمیم داده باشد به چنین مناسباتی و آن را مظهر و نماد همه تضادها بداند. با این تفاوت که به اقتضای زمان و مکان باید فعلا از کنار این تضاد به نفع و جهت یک تضاد عمده تر که جمهوری اسلامی باشد، بگذرد.

بنیاد خانواده سحر: به لحاظ عقلانی می شود پذیرفت کسی در شرایط سنی ندا توانسته باشد این پروسه دشوار را طی کرده باشد. یعنی این زندگی را رد کرده باشد. البته منظورم از عقلانی، همان عقلانیت حاکم بر مناسبات است. شاید از این جهت که سازمان از کودکی روی ندا کار کرده بود تا بتواند چنین مسئله ای را بپذیرد. دوران کودکی و نوجوانی به هر حال ارزش های بهتر و عمیق تر در انسان شکل می گیرند. می توان گفت تربیت ندا از کودکی تربیتی سازمان یافته و تمام ایدئولوژیک بوده است. برای همین میشود بهتر این وضعیت او را فهم کرد. ندا مثلا در مقایسه با افرادی که سازمان در سنین میانسالی و جوانی جذب می کرد برای آموزش گرفتن بسیار مستعدتر بود. این فاکتور بسیار مهم را بگذارید در کنار این مهم که ندا به اصرار خودش به قرارگاه اشرف آمده بود. در حالی که سازمان می خواست او در اروپا بماند و در آنجا فعالیت کند. اما به اصرار و داوطلبانه خودش را به اشرف رسانده بود. خودش بارها گفته بود من زندگی چریکی را به فعالیت های سیاسی و به اصطلاح خرده کاری در سازمان ترجیح می دهم. جالب اینجا است که وقتی هم دوباره می خواستند او را از اشرف به اروپا بفرستند، به شدت مخالفت کرد و حتی با گریه و التماس می خواست در قرارگاه اشرف بماند. این در حالی بود که دیگرانی مثل لاله طریقی و زلال حبیبی و معدود نفراتی که انتخاب شده بودند، با شعف پنهانی از این دستور استقبال کردند.

بنیاد خانواده سحر: من می خواهم ببینم چطور آدم هایی که بیشتر از ندا در مناسبات سازمان بوده و خرد شده اند، اینها نتوانسته اند این تهدید یعنی جذب در زندگی بورژوازی را حل کنند، اما ظاهرا ندا توانسته است. البته یک وجه این سوال بر می گردد به همین آدم های استخوان خرد کرده در سازمان و اینکه در مقایسه با ندا چرا اینقدر عقب هستند. دلایل اش واقعا چیست البته در مقایسه با ندا. می خواهم ببینیم در مورد ندا آیا می شود از زاویه دیگری جدای از این فاکت ها و زمینه هایی که اشاره کردید، نگاه کرد. چون نشانه ها و ظواهر امر می گوید که می شود حتی بصورت فرض و گمانه زنی فراتر از این قاعده به این پدیده نگاه کرد.

خانم بتول سلطانی: ندا برای کار خارج کشور انتخاب شده بود، به این دلیل که تهدید بورژوازی را در خودش منتفی کرده بود. این را به گونه ای به تشکیلات نشان داده بود که هیچ شک و شبهه ای باقی نگذاشته بود. گفتم یکی از مهمترین فاکتورهای اش این بود که نمی خواست به دنیایی که از آن آمده و در آن رشد کرده بود برگردد. ثابت کرده بود به معیارها و ارزش های جامعه بورژوازی پشت کرده است. برای سازمان این خیلی مهم بود. چون آدم ها را از آنجا بیرون می آورد تا در قرارگاه اشرف آب بندی بشوند و تهدیدشان را برطرف کند. این کلیتی است که درباره ندا می توان بیان کرد. دلایل اش را هم اشاره کردم، یعنی نقش دورانی که ندا از کودکی تا جوانی در سازمان پشت سر گذاشته و تربیتی که روی اعمال شده است. اما اینکه چرا به قول شما آن استخوان کرده ها در عمل از ندا عقب تر هستند، این یک موضوع جدا است. بحث اش مفصل است. در اولین فاکتور اگر بخواهیم اینها را در مقایسه با ندا مورد قضاوت و ارزیابی قرا ر بدهیم، این موضوع می تواند صحت داشته باشد که ندا کم سن و سال است. تازه شکل گرفته و در اول راه است. چیزی از آن مسیر طولانی و البته پر هزینه و توام با شکست نمی داند و اگر هم بداند توان فهم کردن این شکست ها را در چارچوب مسائل تئوریک و سیاسی و ایدئولوژیک ندارد. سمپاتی او به سازمان بیشتر محصول دوران و وضعیت خودش است. نتیجه احساسات و اطلاعاتی است که سازمان یک طرفه به او انتقال داده و برای اش چیده است. هنوز توان چالش با دنیای اطراف اش را ندارد. رابطه اش با سازمان و دنیای اطراف اش کاملا یکطرفه است. کسی از نقطه روبروی او نیامده است.

این ندا در مقایسه با کسانی که حداقل از سی خرداد با سازمان هستند کاملا درک و شرایط متفاوتی دارد. اینها در طول این سه دهه دیده اند سازمان مرتب شکست خورده و مرتب هم رجوی توجیه کرده و دوباره وعده داده است. اینها در حین اینکه با این زیگزاگ ها مأنوس شده و از آنها عبور کرده اند، اما در ذهن شان تردید وجود دارد. مرتب به هم می ریزند و دوباره توسط رجوی احیا و بازسازی می شوند. خیلی از اینهاها را محذورها و رودربایستی ها و دهها دلیل دیگر در سازمان نگه داشته است. اینها دیده اند رجوی در مقاطع مختلف با منتقدین و مخالفان خودش چگونه رفتار کرده است. می دانند هزینه جدا شدن چقدر است. تازه اگر موفق به جدایی بشوند. خوب این آدم های استخوان خرد کرده در چنین وضعیت های فرضی و بالقوه ای هستند. مدام با گذشته و آینده کلنجار می روند. برای همین رجوی مرتب با گذشته اینها کار میکند. برای همین مرتب باید مونیتور بشوند و او بفهمد در کله اینها چه می گذرد. اصطلاح استخوان خرد کرده، اصطلاح خیلی به جایی است و حکایت این را دارد که اینها در مقایسه با ندا چقدر ذهن شان مشغول است. به گذشته و آینده و اینکه بالاخره این بلاتکلیفی و سردرگمی کی تمام خواهد شد.

پس به همان میزانی که اینها سابقه و قدمت در سازمان دارند، بطور طبیعی نسبت به آینده شان نگران تر می شوند. می بینند دارند پیر می شوند. توان حداقلی خود را برای ساختن آینده از دست می دهند. نیروهای شان مصرف شده است. پس در مقایسه با ندا اگر این افراد به جامعه بورژوازی و آزاد نزدیک بشوند، تهدید بورژوازی برای اینها قوی تر و بیشتر است. چون اینها خیلی سال است از این حرف ها شنیده اند و در عمل دیده اند که چیزی حل نشده است و همه چیز در واقع سر جای خودش قرار دارد. پس این احتمال که فرد بگوید این جامعه چندان هم که رجوی می گوید تهدید او نیست، بیشتر می شود و به همین دلیل انتخاب ندا برای سازمان در مقایسه با آن طیفی که اشاره می کنید، در اولویت قرار می گیرد. اگر انتخاب ندا برای شما برجستگی دارد و اگر قرار باشد از زاویه متفاوتی به این موضوع نگاه کنیم، من فکر می کنم باید روی اینکه چرا آن طیف قدیمی ها انتخاب نمی شوند متمرکز بشویم. وقتی این دلایل روشن بشود، آن وقت می توانیم روی انتخاب ندا واقع بینانه تر نظر بدهیم و آن را در رابطه تنگاتنگ با ملاء و فضای تشکیلاتی اطراف او ارزیابی کنیم. فکر می کنم از هر دو جهت به سوال شما پاسخ داده باشم. هم در اینکه چرا ندا را انتخاب می کنند و هم در اینکه چرا آن طیف باسابقه و قدیمی را انتخاب نمی کنند.

بنیاد خانواده سحر: توضیحات شما تا حدود زیادی قانع کننده بود. اما می خواهم روی آن نگاه تابو گرایی که روی ندا متمرکز می شود صحبت کنید. روی بزرگ کردن ندا تا جایی که در مواجه با بیرون خودش امکان نگاه عقلانی به موضوع را مسدود و جنبه های قدسی و فراعقلانی موضوع را برجسته و همه چیز را تحت الشعاع آن قرار می دهد. می خواهم ببینم تا چه اندازه با این برداشت من موافق هستید و این امر را تا چه اندازه از پیش طراحی شده می بینید.

خانم بتول سلطانی: با بخش زیادی از نظرتان موافق هستم، اما نه سازمان، نه من و نه شما و نه هیچکسی نمی دانست که مریم رجوی در فرانسه دستگیر می شود.

بنیاد خانواده سحر: من چنین ادعایی ندارم که سازمان از قبل همه چیز را می دانسته است، اما حداقل می توان روی این فرض تعمق کرد که سازمان می دانسته چنین گزینه ای چه دستاوردها و نتایجی برای او دارد.

خانم بتول سلطانی: اگر از این زاویه نگاه کنیم، بله من هم با شما موافق هستم که انتخاب ندا برای چنین عملیاتی فی النفسه می توانسته حائز اهمیت باشد. یعنی تاثیر عملی که ندا انجام داده در مقایسه مثلا با مرضیه باباخانی خیلی برای سازمان بیشتر است. چنانچه بعد از آن هم دیدیم که سازمان با چه نیرو و انرژی ای روی ندا متمرکز شد. چطور توانست در مناسبات داخلی از ندا نهایت بهره بردای و استفاده را بکند. که این موضوع اش خیلی مفصل است و نیاز به یک بحث جداگانه دارد تا به استناد فاکت ها و اتفاقاتی که در آن زمان افتاد این تاثیرات و بازخوردها را مرور کنیم.