|
در بلاد طعمه
علیرضا نقاش زاده، کانون آوا،
پنجم ژانویه 2009
http://www.iran-aawa.com/b367.htm
یک صبح پاییزی،
ابرهای تیره و سنگین، خیابانهای خیس از بارش
مقطع باران و ساختمانهای ویلایی حومه پاریس، هجوم
افکار، استرس غربت و تنهایی همه و همه از یاد رفتی است
وقتی که حضور فشرده پلیس را مشاهده میکنی.
باورش برایم سخت بود، گویا حس می کردم که نزدیک قرارگاه
خالص یا نزدیک مقر فرقه در بغداد هستم. ترکیب دو نفری، تکی،
پیاده، سواره، و چهرها یی که بعضا آشنا هستند برایم
خنده دار بود. نزدیک مقری بودم که نطفه فرقه در آنجا شکل گرفته بود
و سنگینی شرایط جوی و اقلیمی را
برایم چند برابر میکرد اما من هنوز در رویای سالها
پیش غرق بودم و تمایل نداشتم به خیابانهای اوورسورواز
نگاه کنم.
شبهای سنگین بمباران، صدای دائمی انفجار، سرمای
شبهای بیابانی و مرزی، زمین گیرشدن در کف
آبراههای نمور، و چشم های درشتی که در تاریکی
همدیگر را می پائیدند، شاید از ترس، شاید
بی اعتمادی، شاید هم از ناباوری. من که حتی نقطه
نشستم، لباس برتنم، شماره سلاح، و فاصله ام از تانکم را خوب به یاد دارم،
حالت گیجی خودم و دیگران بیشتر از هر چیز
دیگری دائم در جلوی چشمانم هست.
در عرض 10 ثانیه خاک قرارگاه شخم زده شد و انفجار و صدای وحشت آور
آن ما را در کف سنگرها به مثال تخته ای باریک بر کف زمین
میخکوب کرده بود ولی شنیدن این خبر که مریم
رجوی به اروپا رفته است برایم سنگین تر از شنیدن
صدای بمبهای هواپیمای B52
آمریکایی بود. نباید باور می کردیم، به
بخاطر اینکه واقعیت داشت یا نداشت، بلکه بخاطر اینکه
روحیه فردی خودمان را نبازیم، خیلی شینده
بودم که آدمها زیر فشار جنگ و بمباران دیوانه می شوند، خود
زنی می کنند و یا دیگر نمی توانند تعادل
روانی خودشان را بازیابند و فشار جنگ و خبر ما را هم به همان سو
می برد.
مگر کم گرمای هلاک کننده عراق را تحمل کرده بودیم، مگر کم در
سرمای زمستان در میان آهن و پولاد زمخت تانک سرما را تا مغز استخوان
حس کرده بودیم یا مگر کم سالهایی را در دود و خاک وغبار
تانک ها طی کرده بودیم، یا مگر کم در گوشمان کرده بودند که
تانکها و سلاحها و تجهیزات برای رساندن خواهر مریم به تهران
است و یا مگر می شد طنین صدای سردار بزرگ را از
یاد برد؟ " با اولین بمباران قرارگاهمان به سوی ایران
حمله می کنیم، سیمرغ رهایی را باید با چنگ
و ناخن و دندان به ایران برد ".
خبر حضور نیروهای ارتش و سپاه و بسیج در مرز و آمادگی
رژیم هیچ امیدی برای غافلگیر کردن
باقی نمی گذاشت.ولی آدم به امید زنده است و ما هم
خودمان را بی امید نمی کردیم، به برای پیروزی
بلکه به امید تمام شدن بدبختی ها.
ولی خبر رفتن مریم به اروپا نه تنها هیچ امیدی
باقی نگذاشته بود بلکه فشار مضاعفی بود بر استرس جنگ.
ولی حالا در اروپا آدم بهتر درک میکند که چه بر ما گذشت وقتی
که صدای پلیس مرا بخود آورد و باید مدارکم را نشان می
دادم، علت حضورم را در محل گفتم و خیلی زود متوجه شدم که باید
محافظت شوم، پس از این جا به بعد نیاز به زبان فرانسه است،
ولی افسوس.
راستی برای چه باید محافظت شوم؟ مدارکم که کامل است، حضورم قانونی
است، مگر اروپا بی حساب و کتاب است؟ هنوز از رویای جنگ
بیرون نیامده به فکر کتابی که در کیفم بود فرو رفتم،
قسمت آخر کتاب انگار برایم جالب تر شده بود، کلیدر کتابی بود
که گویا برای من نه تنها سرگرمی بلکه یادآوری
تاریخی هم بود.شاید در فرانسه هم جلیل آلا جاقی،
شمل یاغوت، حبیب، قدیر و یا عباسجای هم وجود
دارد، راستی هم حضور دارند و حضورشان را پلیس به من متذکر می
شد. باید جلسه به هر ترتیبی بهم می خورد و یاران
فرقه تعهد داده بودند که این وظیفه ایدئولوژیکی
را به نحوه احسنت به اجرا بگذارند.
از محل شهرداری به ساختمان دیگری رفتیم که در راه خبر دستگیری
دوتن از اعضای فرقه که قصد بهم زدن مراسم را داشتند به گوشمان رسید.
با اتکاء به انقلاب مریم به سالن خالی هجوم آورده بودند که مبادا
صدای دیگر به اعتراض علیه شرایط برده داری اشرف
بلند بشود.
دوباره نوشته های کتاب به یادم آمد " آهای مردم،
غیرتتان کجاست؟ شاه مملکت پدر شما است، ناموستان است، اگر نجنبید
فردا ناموستان را از کنارتان می برند".
ولی زیاد طول نکشید که توانستم لحظه نشست اوور سورواز را
تداعی کنم که حتما قبل از حضور خواهر مریم خواهر مسئول می
گفت: آهای بی غیرتها، به شما هم می گویند مرد؟
خواهر مریم همه چیز ما است، ناموس ما است، اوور سورواز بوی
برادر مسعود را می دهد اگر نجنبید ..........".
ولی من هنوز به این فکر میکردم که از کجا به کجا
رسیدیم، چه عمری هدر کردیم و حالا برای
دیدار عزیزی باید آواره و دربدر به دنبال حق خودمان
باشیم، و در عین حال در فکر حضور چماقداران مریم
رهایی، البته همانها که در لحظه حضور ما در زیر بمباران و
جنگ، جبهه را خالی کردند.
-------------
|