ده پرسش و ده پاسخ در بارۀ مجاهدین خلق (۱۰)

 

احمد باران- پاریس - هفدهم ژانویه 2008
ABaaraan@yahoo.fr  

لینک به قسمت های قبلی:

سئوال۱۰ : سئوال آخر من از شما در بارۀ نقش رهبری مجاهدین است. خود مجاهدین معتقدند که رهبر آنها بی‌عیب است و این اطرافیان هستند که گاهی خودسرانه با دیگران بد رفتاری می‌کنند. نکتۀ دیگر اینکه مجاهدین می گویند که تاکید بر نقش رهبری از ضروریات مبارزه است و این ربطی به روابط فرقه‌ای و یا تأیید ولایت فقیه ندارد. شما چه نظری دارید؟

پاسخ: اینکه خود مجاهدین معتقدند رهبر آنها بی عیب است و این دیگران هستند که سراپا در اشتباه و گناه غوطه می‌خورند که خوب حرف جدیدی نیست. اصلاً فرقه یعنی همین. همانطور که قبلاً اشاره کردم، مجاهدین معتقدند که رهبر آنها در نوک پیکان تکامل است و سایر افراد نوع بشر سالهای نوری با او فاصله دارند، یا اینکه می‌گویند طلوع خورشید به خاطر رهبر مجاهدین است و اگر او نبود، دنیا را تاریکی پر می‌کرد. آنها برای این اباطیل کلّی تئوری به هم بافته‌اند و باصطلاح ایدئولوژیکمان تئوریزه کرده‌‌اند. مشابه همان حرفهائی که پیروان خمینی در باره‌اش گفته و هنوز هم می‌گویند. که مثلاً آقا را در ماه دیده‌اند. بگذارید از قول یکی از هموطنان مقیم سوئد خاطره‌ای را نقل کنم. او مىٰ‌گوید در اوایل انقلاب – زمستان سال ۵۷ شمسی- روی پشت بام خانه‌شان رفته و به ماه خیره شده تا شاید تصویر "آقا" را در او ببیند. پس از چندی خسته شده و مىٰ‌گوید بابا اینا همه‌ش حرفه، "آقا" تو ماه نیست. همسایۀ آنها که از مریدان خمینی بوده با صدای بلند میگه کور شه هر کی نمی‌تونه آقا را در ماه ببینه. حالا داستان مجاهدین و رهبری آنها هم همین است. مریدان آنها حاضرند با چاقو و قمه شکم هر مخالفی را بدرند و هر چشمی را کور کنند. شخصاً بارها از مسئولین مجاهدین شنیده‌ام که سزای هر که به رهبری آنها دشنام دهد "سرب مذاب" است. منظورشان این است که سزاوار مرگ است. اگر چه ممکن است به دلیل پرداخت بهای سیاسی آن در خارج برای انجام این حکم دست بسته‌گی داشته باشند و به چاقو کشی و شکستن بینی قناعت کنند، ولی در باطن به اصل قضیه خیلی عقیده‌مند هستند. رک و راست بگم که هم خمینی و هم رهبری مجاهدین و هم آمهائی که آگاهانه عقاید آنها را از قوه به فعل در می‌آورند از شارلاتانهای روزگار هستند و شایستۀ تف تاریخ.


نکتۀ دیگر اینکه می‌گویند رهبری مجاهدین خوبه و اطرافیانش بد هستند! این مرا به یاد جملۀ معروف که آقا خودش خوبه بچه‌هاش ناخلفند مى‌اندازه. این یک سفسطۀ متداول در بین دیکتاتورهاست که وانمود می‌کنند خودشان خوبند و این اطرافیان هستند که او را بد جلوه می‌دهند، و از این طریق کاسه کوزه‌ها را سر دیگران می‌شکنند تا خودشان از پاسخگوئی فرار کنند. اگر خوب دقت کنید متوجه می‌شوید که کمتر دیکتاتوری را مى‌توان پیدا کرد که خودش با دست خودش کسی را بزند یا شکنجه کند. به عکس، تا دلتان بخواهد خودشان را انسان‌هائی پاک و منزه، شوخ طبع، دوست داشتنی، مردم دار و گاهاً طرفدار بچه ها جا می‌زنند و طوری وانمود می‌کنند که گویا آذارشان به مورچه هم نمی‌رسد. یادتان هست در بارۀ خمینی می گفتند که "آقا" حاضر نیست حتی مگس را هم بکشد، پنجره را باز میکند تا از اطاق بیرون بره. و یا مزخرفاتی از این دست که در بارۀ رهبری مجاهدین می‌گویند. منبع اصلی تمام این اباطیل هم خود رهبری مجاهدین است. نکتۀ اصلی در اینجاست که رهبری مجاهدین (مثل خمینی) اگر چه خودش مستقیماً کسی را با قمه و چاقو نزده، و یا شکنجه نکرده است ولی دستگاهی از روابط ضد انسانی را درست کرده و انسانهائی را تربیت کرده که برای خوشایند رهبری دست به هر کاری می‌زنند. همین افراد به خاطر دریدن شکم دیگران مورد لطف رهبری قرار مىٰ‌گیرند و از این طریق به دیگر مریدان می‌فهمانند که چه باید بکنند تا مورد محبت رهبری واقع شوند. رهبر دیکتاتور وقتی در جمع ظاهر مى‌شود انسانی رئوف، دوست داشتنی، و با محبت است، ولی در خفا فرمان قتل و سرکوب مخالفینش را صادر می‌کند. کاری که رهبری مجاهدین در آن تبحر خارق‌العاده دارد. از این گذشته، از رهبری مجاهدین باید پرسید که اگر راست می‌گوئی که خودت خوبی و هوادارانت گاهی! کارهای ناشایست می‌کنند که ظاهراً مورد تأیید تو نیست پس چرا آنها را مواخده نمی‌کنی؟ در ثانی، تو که نمی توانی روی چند تا از هوادارانت کنترل داشته باشی، چگونه ادعای گرفتن قدرت سیاسی در یک کشور هفتاد میلیونی را داری؟
امّا اینکه گفتید تأکید بر نقش رهبری از ضروریات مبارزه است، البته نکتۀ درستی‌ست. ولی باید این را هم اضافه کرد که رهبری ذیصلاح انسانها را از انسانیت خودشان تهی نمی‌کند، آنها را موجوداتی بی‌عاطفه بار نمی‌آورد، به عقاید دیگران احترام می‌گذارد، و هر کسی را که به حریم آزادی دیگران وارد شود طرد مى‌کند.

 

رهبری مجاهدین هر چه کرده همه‌اش تجاوز به حقوق دیگران بوده و خودش نیز سراپا در لجنزار خودشیفتگی و خیانت غرق شده است. افراد را وادار می‌کند تا دست به کارهائی بزنند که حتی فاکس نیوز امریکا هم از گفتن آنها شرم دارد. اخیراً در جائی از قول یکی از مقامات امریکائی خوندم که در پاسخ به سئوالی در بارۀ علت حمایت امریکا از مجاهدین گفته بود آخر آنها کارهائی را برای ما انجام می‌دهند که خودمان از انجامش شرم داریم، یا یک چیزی به این مضمون. خوب این کجا و رهبری سالم کجا؟ این کجا و رهبری ملی مثل دکتر مصدق کجا؟ او آنقدر دموکرات بود که حتی زیر فشار اطرافیانش برای بستن روزنامه‌هائی که علیه او سمپاشی می کردند مقاومت می‌کرد و حاضر نشد به حریم کسی تعدی کند. چند سال پیش کتابی در امریکا چاپ شد به نام "تمام مردان شاه." نویسنده با اشاره به اسناد سازمان مرکزی اطلاعات امریکا (سیا) می‌نویسد که بیش از ۸۰ درصد مطالب علیه دکتر مصدق در واشنگتن نوشته می‌شد و به روزنامه‌های تهران منتقل می‌شد. توجه کنید که میگه ۸۰ درصد، نه ده یا بیست، بلکه ۸۰ درصد. با این حال منش دموکراتیک آن رهبر ملّی بسا فراتر از دیدگاههای بسته و ارتجاعی امروز رهبری مجاهدین بود که کمترین انتقاد را بر نمی‌تابند و فوراً به این و آن مارک وابستگی به این یا ان کشور مى‌زنند یا آن شاگرد دجال، پرویز خزائی، که می گوید از مبارزه با مخالفین مجاهدین لذت هستی را می‌برد.


نکتۀ دیگر در مورد ولایت فقیه است. شما می‌گوئید که مجاهدین می‌گویند که ولایت فقیه یک اصل ارتجاعی‌ست و آن را قبول ندارند. دروغ می گویند، دروغ می‌گویند و باز هم دروغ می‌گویند. رهبری مجاهدین تا بن دندان به اندیشۀ ولایت فقیه اعتقاد دارد. فقط مى‌گوید او نباشد، من باید باشم. نمیگه اصل اندیشه ارتجاعیه، میگه من باید ولی فقیه باشم. همین چند روز پیش بر روی اینترنت به بخشی از سرمقالۀ نشریۀ مجاهد شماره هفت (۷) مورخ ۳۰ مهر ۱۳۵۸ در بارۀ همین موضوعِ ولایت فقیه برخوردم که خواندنی‌ست و عیناً آن را برایتان مى‌خوانم- توجه کنید: "...فقیه به فرد صاحب فهم و استنباط و دریافت از هر چیزی گفته می شود. وقتی این توانائی در جارچوب دین باشد، فرد فقیه، فقیه در دین نامیده می‌شود. یعنی کسی که در دین و اصول و احکام آن صاحب فهم و دریافت بوده... فقیه واعی کسی است که با اشراف به جهان بینی توحید و مکتب اسلام بتواند...اسلام را در زمان خود پیاده کند." حالا شما به من بگوئید در کجای این مطلب اندیشۀ ولایت فقیه نفی شده است؟ میخواد بگه ولایت فقیه خوبه ولی خمینی شایستۀ آن نیست، من باید باشم. بعد هم به دلیل نفرت مردم از این واژۀ ولایت فقیه، اسمش را عوض کردند گذاشتند رهبر عقیدتی، یا رهبر خاص الخاص، و یا چه میدونم اباطیلی از این قبیل. خوب، این است سیمای ارتجاعی و ذات گنداب نهفته در اندیشۀ رهبری مجاهدین که از قرار معلوم در "نوک پیکان تکامل" قرار دارد و "به خاطر اوست که خورشید هر روز طلوع می‌کند." خوبه که میگه رهبری انقلابی، اگر ارتجاعی بود دیگه چی بود!!!
پایان

-------------