مروری بر تاریخچه سازمان مجاهدین خلق

سلیمی نمین

 

برای اینکه تاریخچه سازمان مجاهدین خلق- که بعدا به دلیل مواضعی که درجامعه اتخاذ کرد با عنوان منافقین شناخته شد- را تشریح کنم لازم است اشاره به جنبش ملی شدن صنعت نفت داشته باشم . در جریان ملی شدن صنعت نفت، نیروهای مذهبی ، ملی و متفقین اقدام به دعوت جامعه برای خیزش علیه سلطه بیگانه کردند چرا که در مورد منابع خدادادی ما تحرکاتی را داشتند . یعنی این نیروهای مذهبی با نیرو های ملی پا در یک مسیر و در یک جهت گذاشته و آن ملی شدن صنعت نفت بود . چون من قصد بیان تاریخچه صنعت نفت را ندارم چراکه خود شما تا حدودی واقف هستید و می دانید پیروزی اولیه چگونه به ناکامی انجامید و زمینه و بستر های مناسب را برای دخالت بیگانه فراهم کرد . حالا چه عواملی موثر بود و چقدر نیروهای مذهبی مقصر بودند و چقدر نیروهای ملی مقصر بودند چه ضعف هایی را در این جبهه می توان یافت و چه ضعف هایی را در آن جبهه می توان یافت، اینها بحث هایی است که طبیعتا این جلسه بنا به پرداختن به آن را نداریم و اجمالا عرض کنم که قطعا فداییان خلق، قوت هایی داشته اند و هم ایرادهایی. سه رکن را برای نهضت ملی شدن صنعت نفت می توان بر شمرد: 1- فداییان خلق 2- آیت الله کاشانی 3- مصدق. در جبهه ملی ، طبیعتا هر سه رکن نهضت، دارای قوت ها و ضعف هایی بودند و اینکه کدام یک از این ضعف هایش به قوت هایش می چربید یا بالعکس ، عرض کردم الان جلسه عرض یابی این معنا نیست .
اما بعد از ملی شدن صنعت نفت یک سکون ، رکود و رخوتی در میان مبارزین ایجاد شد ، به ویژه بعد از ایجاد ساواک و تسلط نیروهای آمریکایی بر همه شوون جامعه، طبیعتا هزینه مبارزه به شدت افزایش یافت . مبارزه در دهه 20 با مبارزه در دهه 30 کاملا متفاوت شد. در دهه 20، علی القاعده، زندان و پیگیری های پلیسی وجود داشت. اما آنچه که بعدازسال 1335 از طریق اسناد ساواک در کشور شاهد هستیم در طول دهه بیست چنین چیزی را شاهد نبودیم. لذا به تدریج نیروهای ملی ترجیح دادند صحنه مبارزه را ترک کنند . البته بعد از کودتای 28 مرداد در یک مقطع نیروهای ملی مجددا به صحنه امدند و آن مقطعی بود که تنش بین شاه و آمریکایی ها ایجاد شد. در ارتباط با مقاومتی که در داخل کشور نسبت به رفرم هایی که آمریکایی ها منتقل می کردند به وجود آمد ، آنجا بحث علی امینی است که عرض کردم بنای تاریخ گویی این مقطع را ندارم. در ارتباط با روی کار آمدن علی امینی مجددا ملیون یک تحرکی ازایشان شاهد هستند. اما بعد از این که شاه کاملا تن دادکه به جای علی امینی رفرم های مورد نظر آمریکایی را دنبال کندایشان صحنه را ترک کرد و دیگر به هیچ وجه ملیون رغبتی برای مبارزه از خودشان نشان ندادند، لذا در کنگره جبهه ملی رسما سیاست صبر و سکوت به عنوان مصوب کنگره اجرا شد. بعد از آن بیشتر ملیون صحنه را ترک کردند و در ابتدای دهه 40 بسیاری ازآنهابه خارج از کشور رفتند و بعضی ها جذب رژیم پهلوی شدند. مثلا خود بختیار جذب شد. خود سنجابی جذ ب شد و سایر ملیون بعضا صحنه کشور را ترک گفتند و به خارج از کشور رفتند. حتی در خارج از کشور هم دیگر رغبتی برای مبارزه نداشتند .جز جبهه ملی سوم که آن هم از طریق مبارزات دانشجویی طرح خودش را در خارج از کشور پی می گرفت . وقتی ما چنین پدیده ای را، یعنی رکود در میان نیروهای با سابقه سیاسی،را شاهد بودیم ، مبارزات بیشتر سوق پیدا کرد به درون دانشگاه و جنبش های دانشجویی یعنی جنبش دانشجویی در داخل کشور و خارج کشور بیشتر صحنه گردان مبارزات شد . یعنی پیشی گرفت بر نیروهای با سابقه سیاسی. هر چند نهضت آزادی در سال 1340 پا به عرصه وجود گذاشت اما این پیشتازی نیروهای جوان موجب شد که با سیاست های نهضت آزادی راضی نشود و بخواهد این صحنه را کنار بگذارد و خود ش را به صحنه های جدیدتری وارد کند واین در حالی بودکه خفقان رو به فزونی بود و مبارزه پارلمانتاریستی، که نهضت آزادی منادی آن بود، نمی توانست نیروهای جوان را اغنا کند چرا که به شدت چنین مبارزاتی سرکوب می شد. و طبیعتا جز یاس و ناامیدی در اقشار مختلف جامعه به جای نمی گذاشت. قبل از بیان تولد سازمان مجاهدین، باید نهضت آزادی را توصیف کنیم. زیرا نهضت آزادی مادرمجاهدین خلق است. شاخه جوانان نهضت آزادی، تشکیل مجاهدین خلق را دادند. برای اینکه بدانید مادر این مولود چه ویژگی هایی دارد علی القاعده باید نهضت آزادی را کمی بشناسیم و خصوصیات و ویژگی هایش را با هم مرور کنیم . همان طور که می دانید نهضت آزادی قبل از آن که به صورت مستقل عنوان نهضت را بر خود بگذارد بخشی از جبهه ملی بود. جبهه ملی قرار بود مجموعه ای از تشکیلات باشد. یکی از اختلافات بزرگ بین دکتر مصدق و سران جبهه ی ملی این بود که که چرا تعدادی حزب و تعدادی افراد منفرد در شورای مرکزی جبهه ملی قرار دارند و اگر جبهه ی ملی است علی القاعده باید وزن افراد، متناسب با نمایندگی که از یک حزب می کند باشد. این اختلافات اوج گرفت تا اینکه جبهه ملی اول متلاشی شد و جبهه ملی دوم هم با تداوم این اختلافات نتوانست راهی از پیش ببرد . در این شرایط نیروهای نهضت آزادی در درون جبهه ملی فعالیت می کردند. وقتی جبهه ملی دچار این بحران شد نیروهای نهضت آزادی ترجیح دادند خودشان به صورت مستقل فعالیت کنند. البته نکته ای خدمتتان عرض کنم و آن اینکه عدم تحمل نیروهای غیر مذهبی در فعالیت های مشترک هم نقش اساسی داشت، زیرا که در همین سالها نیروهای مسلمان با نیروهای غیر مسلمان در خارج از کشورهم جبهه خودشان را جدا کردند. در همین سالها مرحوم دکتر شریعتی ، مرحوم چمران و غیره که در قالب کمپزیسیون کار می کردند در خارج از کشور در همکاری هایشان با نیروهای غیر مذهبی به یک بن بستی رسیدند. علی القاعده این مطلب در داخل کشور هم بدون تاثیر نبود . وقتی نهضت آزادی حزبی با نام و نشان خودش را ایجاد کرد، گرایش هایش را باید شناخت که این جریان چه گرایش هایی دارد . در صداقت بسیاری از نیروهای تشکیل دهنده نهضت آزادی هیچ تردیدی وجود ندارد ،مثل مرحوم یدالله سحابی و خود بازرگان .اینها آدم های بسیار صادق و بی مساله ای بودند.چه به لحاظ وابستگی سیاسی یا برخی خصلت های ناروا که بعضی از نیروهای سیاسی داشتندکه در این عزیزان پیدا نمی کنیم . اما ویژگی های دیگری داشتند که مسایلی را به دنبال می آورد . باز هم برای اینکه ویژگی های این جریان را بشناسید باید ویژگی های این دوران را بشناسید ، این دوران ، ابتدای مطرح شدن فکر و اندیشه اسلامی در محیط های دانشگاهی است، یعنی جریانات احیاء تفکر دینی هنوز بسیار غریب و نادر هستند بنابراین جو محیط های علمی و دانشگاهی عمدتا متاثر از علم باوری یا گرایش به کشورهایی که در زمینه علوم رایج به دستاوردهایی رسیده اند،هست. در این فضا علی القاعده نهضت آزادی متاثر از یک نوع علم زدگی است، یعنی اسلامی را که نهضت آزادی سعی می کند در ابتدای حرکت جنبش اسلامی مطرح کند به نوعی متاثر از فضای حاکم برآن شرایط است. البته بعدها فضای دیگری نیز ایجاد می شود. علم زدگی در برابر مارکسیسم است ، اما نهضت آزادی عمدتا به دلیل اینکه یک نوع گرایش هایی به اندیشه غرب دارد علم زدگی اش متاثر از غرب است، یعنی در واقع در برابردستاورد های غرب یک احساس کمبود یا یک احساس کاستی جدی دارد، بنابراین در آثار مرحوم بازرگان وقتی مرور می کنیم
نوعی برای اثبات حقانیت اسلام ومطابقت آن را با علوم روز به صورت کاملا آشکار می بینیم. در کتاب ( پابه پای وحی) کاملا این معنا مشخص است و در دیگر آثار مرحوم بازرگان هم این مطلب را به خوبی می توان شاهد بود . این تفکر یک نوع کاستی در برابر فرهنگ غرب را در درون خودش دارد . طبیعتا عاریت گیری از فرهنگ غرب جزو ویژگی ها و خصوصیات این جریان است.وقتی شاخه جوانان نهضت آزادی تصمیم می گیرد که عملکرد سیاسی نهضت آزادی را نقد کند در زمینه ی مسایل سیاسی این ایراد را وارد می کند که چرا شما در برابر رژیم پهلوی که به شدت سرکوب می کند همچنان تجربه های گذشته را تکرار می کنید یعنی می خواهید با روشهای مسالمت آمیز با رژیمی سخن بگویید که مولود کودتاست و مولود سرکوب گری است.بنابراین شیوه مبارزات سیاسی نهضت را نقد می کند. اما در ارتباط با بحث عاریت گیری از فرهنگ بیگانه، شاخه جوانان ،چنین نقدی را از نهضت آزادی ندارد یعنی همان مرعوب بودن در برابر دستاوردهای علمی را شاخه جوانان هم دارد ، اما از آنجایی که وارد فاز می شود که این فاز علی القاعده ارتباطات آن را با جنبش های رایج در آن ایام تقویت می کند ، به تدریج پیوندی پیدا می کند با جهان سوسیالیستی. یعنی چون روش های نهضت آزادی روش های پارلمانتاریستی است وروش های مبارزات سیاسی آنها اینگونه است که ارتباطش با جهان غرب است. اما وقتی شاخه جوانان، این مبارزات را تخطئه می کندو به شیوه مبارزات مسلحانه روی می آورد که عدمتا در کشورهای سوسیالیستی رایج است و با مبارزات مسلحانه علیه سلطه غرب دست به چالش زده. وقتی سازمان مجاهدین خلق با چنین رویکردی وارد عرصه می شود او هم در برابر علم خاضع است به نوعی که می خواهد اسلام را با علم تطبیق کند. اما این بار علمی که در کشورهای بلوک شرق مطرح است: علم مبارزه ، علم اقتصادی در جهان سوسیالیستی و سایر علوم. وقتی مجاهدین خلق با آنها روبرو می شوند آنها هم به نوعی علم زده هستند، البته منظور از علم ، علوم پایه نیست بلکه علوم انسانی است که علی القاعده به هیچ وجه نمی شود آنها را در جوامع مختلف تطبیق داد .

بنابراین سازمان مجاهدین در چنین فضایی متولد شدواشتراک جدی با آن تشکیلاتی دارد که از آن جدا شده است ، یعنی هم نهضت آزادی، هم مجاهدین خلق در برابر علوم رایج، در زمینه علوم انسانی یک نوع خضوع و بیشتر از آن یعنی مرعوب بودن در برابر این دستاوردها در غرب داشته .
در دهه 40 شاخه جوانان سعی می کند که تشکیلات مخفی را ایجاد کند تا این که در سال 49 ، تقریباً آماده برخی تحرکات می شود. برای این که یک مقداری این بحث مرعوب بودن در برابر دستاوردهای سوسیالیستی کاملا روشن شود باید به خاطرات برخی از اعضای مجاهدین خلق رجوع شود که البته من یک سری منابع را در آخر بحث مطرح خواهم کرد .
یکی از مسائلی که در خاطرات مختلف آمده ،نوع مرعوب بودن سازمان نه فقط در برابر کشورهای مادر سوسیالیستی، بلکه حتی در برابر بعضی گروه های چپ گرا در ایران است ، برای مثال، هم زمان با مجاهدین خلق تشکیلات چپی مثل فدائیان خلق، پا به عرصه وجود می گذارد .
این دو تشکیلات با همدیگر بسیار داد و ستد داشته اند ، یعنی این که مجاهدین خلق که یک گروه اسلامی است و چریک های فدایی خلق که یک گروه کاملاً مارکسیستی است. منتها بسیاری از عناصر تشکیل دهنده مجاهدین و گروه های چپ با هم ارتباط داشته اندیعنی قبل از این که اصلاً دست به تشکیل گروهی بزنند .
بعضی هایشان در درون جبهه ملی با هم ارتباط داشتند ، بعضی هایشان در دانشگاه با هم مرتبط بودند ، مثلاً پرویز پویان یا احمدزاده با مسعود رجوی در دانشگاه مشهد بسیار ارتباط تنگاتنگی داشته اند ، اصلاً رفیق یکدیگر محسوب می شدند.
یا بعضی از نیروهای دیگر فدائیان خلق رابطه دوستی پر سابقه ای با بچه های مجاهدین خلق داشته اند ، من اصلاً وارد این دوستی هایشان نمی شوم ، مطلبی که برای من حائز اهمیت است ، این است که یک نوع مرعوبیت کاملاً محسوس در مجاهدین خلق نسبت به فدائیان خلق دیده می شود .
به عنوان نمونه در تعاملات این دو تشکیلات قرار می شود جزوه های آموزشی این دو تشکل در بین دو سازمان رد و بدل شود ، یعنی مجاهدین خلق اجازه می دهند که اعضایشان جزوه های آموزشی فدائیان خلق را بخوانندواین جزوه ها در زیر شاخه های سازمان پخش شود و اینها برخی از وقت شان را در خانه های تیمی، که وقت زیادی هم داشتند،می گذراندند چون افرادی که مبارزه رابه صورت حرفه ای دنبال می کردند مجبور بودند که کار و زندگی را کنار گذاشته و به صورت شبانه روزی در خانه تیمی باشند .
علی القاعده اعضایی که در خانه تیمی بودند وقت زیادی داشتند برای مطالعه، چون شناخته شده بودند و پلیس اینها را می شناسد و طبیعتاً نباید در جامعه آشکار می شدند ، مگر برای برخی قراردهایی که داشتند که حال یا سلامت شان را انتقال دهند یا چیزی رد و بدل کنند .
خوب! این که سازمان مجاهدین خلق اجازه می دهد که همه اعضایش بر اساس توافق در معرض جزوات مارکسیستی قرار گیرند ، اما بعد متوجه می شود که جزواتی که ارائه داده به فدائیان خلق ، فدائیان خلق هرگز در درون تشکیلات منتشر نکرده و هرگز اعضایش را در معرض جزوات اسلامی که یک مقدار هم گرایش به سوسیالیستی پیدا کرده قرار نداده .
یعنی به همین قدر هم حاضر نیست که امتیازی را به نیروهای مسلمان بدهد ، سازمان مجاهدین خلق کاملاً مطلع می شود از این مساله که فداییان خلق تن به اجرای قرار بین دو تشکیلات نداده ، اما همچنان مطالعه جزوات نیروهای چپ را در درون تشکیلات خودش ادامه می دهد. این یکی از مظاهر بارز مرعوب بودن سازمان در برابر اندیشه چپ است که البته مظاهر فراوان دیگری نیز هست که چون فرصت نیست من خیلی به آن نمی پردازم .
اما این نوع مرزها به تدریج در درون سازمان یک نوع تغییرات اساسی را ایجاد می کند که خوب می دانید هسته ی اصلی سازمان از نیروهایی تشکیل می شود که جنبه های اعتقادشان به دلیل آموزش هایی که در نزد افراد همچون آیت الله طالقانی و حالا اهل هیات ها و جلسات و نیروهای مذهبی بودند و اهل مطالعه قرآن و نهج البلاغه بودند{محکم است} درست است که نسبت به مارکسیست مرعوب بودند ، اما این التقاط و عاریت گرفتن اندیشه از سایر مکاتب، تأثیرات بنیادی در آنها نمی گذاشت . این مطلب مهم است .
چون بحث اختلافی که وجود دارد بین بعضی از دوستان، که معتقد بودند سازمان مجاهدین خلق از اول مارکسیست بودند باید گفت خیر چنین چیزی نیست ، واقعاً بعضی از بچه های اولیه سازمان را که بشناسید بسیار آدم های فعال در عرصه جلسات مذهبی بودندو در آن ایام آنها جزو گردانندگان جلسات مذهبی در دهه چهل بوده اند .
اما این ویژگی و این خصوصیت که در واقع مارکسیست یک نوع تقابلی پیدا می کرد، به سرعت به نفع مارکسیست مساله حل می شد ، یعنی اصلاً التقاط یعنی همین ، التقاط یعنی وقتی این که اندیشه خود را جامع و کامل نمی یابد و آن را دارای کاستی ها و ضعف هایی می بیند که ناگزیرید این کاستی ها را از یک جای دیگر جبران کنید .
وقتی می پذیرید در یک ایدئولوژی دیگر، این کاستی ها قابل جبران است ، یعنی به طور طبیعی پذیرفته که آن فلسفه موضع برتری دارد ، عاریت گرفتن به جزاین، معنی دیگری ندارد ، یعنی شما وقتی که می روید به سمت یک ایدئولوژی دیگر برای رفع و کاستی خود یک نوع اذعان برتری آن تفکر است .
بنابراین هر چه شما در ارتباط با مسائل و اندیشه ی خودتان دچار مشکلات بیشتری بشوید این جنبه التقاط تقویت می شود و به تدریج به نفع تفکری که شما دست دراز کردید به سوی آن برای جبران کاستی ها ی خودتان و این همان چیزی شد که سازمان مجاهدین خلق به آن دچار گشتند .
یعنی اعتقاد به چپ و عاریت گرفتن از اندیشه چپ با این دیدگاه که چپ یک دستاورد علمی است که ما در واقع نمی توانیم نسبت به این علم بی تفاوت باشیم و در برابر این علم خاضع نباشیم یک جریان التقاط ایجاد کرد که بسیاری از نیروهای مؤمن را به تدریج به این سو سوق داد .
سازمان، قبل از این که وارد عملیات بشود و حرکتی را علیه رژیم پهلوی انجام بدهد یک هجومی از جانب ساواک صورت گرفت که بسیاری از عناصر کلیدی سازمان به اسارت پلیس مخفی رژیم پهلوی در آمدند ، وقتی که نیروهای هسته اولیه سازمان مورد هجوم قرار گرفت ، طبیعتاً نیروهای دسته دوم و سوم روی کار می آیند ، یعنی هسته مرکزی یا کادر رهبری سازمان دست نیروهایی قرار گرفت که اینها در واقع اعتقاد دینی خیلی مستحکمی نداشته اند ، ضمن این که به شدت هم تحت تأثیر آموزش های مارکسیستی قرار گرفته است .
به تدریج جزوات سازمان هم خودش این التقاط را در درون سازمان تقویت می کرد ، به ویژه بعد از دستگیری در سال 52 است که رضایی وقتی درگیر در شورای مرکزی نیست و فقدان او موجب می شود که سازمان دست نیروهایی بیافتد که اینها به لحاظ فکری مشکلاتی بیشتری دارند و مسائلی پیش می آید که شما به آن کم و بیش واقفید .
شورای مرکزی یا کادر مرکزی سازمان دست نیروهایی می افتد که کاملاً گرایشات چپ دارند ، نوع برخوردهای اینها و خاطرات اینها، که دعوت می کنم خاطرات آقای میثمی را حتماً مطالعه کنید ، که ایشان می گوید که کجا رفتیم و نیروهای چپ ما را دعوت کردند که دست از آن باقیمانده اعتقادات خودمان برداریم ، مثلاً نماز نخوانند و این که خلاصه همه گونه در اختیار عقاید سازمان باشند .
البته من خیلی وارد این موضوع نمی شوم و دعوت می کنم که دوستان خودشان خاطرات ایشان را مطالعه کنند ، چون آقای میثمی علی القائده با جریان گرایش چپ نزدیک بود و خودش هم می گوید که من کار کردم با آنها و تاریخ هم اینگونه قضاوت می کند که ایشان با جریان چپ حاکم بر سازمان همکاری می کرد .
تا زمانی که انفجار در خانه تیمی خودش صورت گرفت ، البته ایشان می گوید که من رفتم درون زیر زمین و آنجا نماز می خواندم که رابطمان فهمید ، در واقع من تظاهر به مارکسیست بودن می کردم برای این که مرا سازمان حفظ کند .حال پیش از این کنکاش نمی کنیم ، اما آن چه مسلم است ایشان با نیروهای چپ کار کرده و خاطرات خودش را در دو جلد نگاشته که می توانید مراجعه بفرمایید .
البته می دانید بعد از این که نیروهای چپ می توانند نیروهای مذهبی را حذف کنند و نیروهای مذهبی را صحنه گردان کنند و بعضی نیروهای مذهبی جذب گروه های دیگر شوند و بعضی هایشان در دام پلیس می افتند و سازمان وقتی کاملاً دست نیروهای چپ افتاد در سال 54 بیانیه تغییر مواضع ایدئولوژی را صادر می کند .
سال 54 یکی از سال های بسیار تلخ بود برای نیروهای مسلمان به خاطر این که قبل از آن در دانشگاه ها و فضاهای مختلف یکی از پدیده هایی که نیروهای مسلمان به آن فخر می کردند شاخه مسلحانه نیروهای مسلمان بود ، یعنی به این دلیل بسیاری از نیروهای مذهبی ما کمک های شایان توجه ای را به مجاهدین خلق صورت می دادند .
خوب! در برابر جریان چپ در دانشگاه و در خارج از کشور این مساله بود که ما یک تشکیلات قوی اسلامی داریم که در واقع دارد مبارزه می کند و در برابر رژیم پهلوی با قدرت ایستاده، و هم درخارج از کشور در میان هسته های دانشجو به شدت این مساله تعیین کننده بود .
قبل از سال 54 به یکباره این شوک به جامعه مذهبی وارد شد ، خیلی از نیروهای متزلزل مذهبی با این شوک کاملاً واژگون شدند ، در خارج از کشور برخی از افراد که سابقه طولانی هم در مبارزات داشنجویی داشتند آنها هم تغییر مواضع دادند و چپ شدند .
مثلاً آقای حسین باقرزاده در خارج از کشور یک عنصر با سابقه بود او هم از نیروهای مذهبی قوی بود که در دانشگاه مشهد هسته مذهبی بود که فعالیت های درون دانشگاه را اداره می کرد ، خوب در خارج از کشور هم بود ، علی القاعده وزنه ای به حساب می آمد و وقتی در سال 54 مجاهدین اعلام مارکسیست شدن کردند او هم کاملاً چپ شد .
این شوک گر چه بسیاری از توانمندی های جامعه مذهبی را از ما گرفت اما برای ما از جهاتی سازنده هم بود ، مثل این که بسیاری از اهل قلم و اهل فکر و اندیشه به این ضرورت پی بردند که باید کار کنند و تولید فکر بکنند .
چیزی که الان متأسفانه با گرایش شدید التقاط راست هیچ احساس نگرانی در جامعه ما رخ نمی دهد ، در برابر اعتقاد چپ نیروهای مولد مذهبی به سرعت احساس خطر کردند و به دنبال این رفتند که آثاری را بیافرینند که نیروهای مذهبی آن خطای گذشته را جبران نکنند .
اما امروز که اعتقاد راست دارد مجدداً در جامعه ما مسائلی را ایجاد می کند خیلی به فکر این نیستیم که تولید فکر اصیل را تقویت کنیم ، در حالی که تمام آثاری که از شهید مطهری داریم مربوط به ایامی است که احساس خطر جدی نسبت به التقاط چپ ایجاد شده بود ، هنوز در آن موقع التقاط راست خیلی خطرناک نبود .
منتهی می بینیم شهید مطهری خیلی در آثارش در این وادی قرار نگرفته که مقابله کند با التقاط راست ، گرچه التقاط راست در نهضت آزادی در حد محدودی وجود داشت ، اما نهضت آزادی در آن مقطع موجب این نشده بود که برخی از نیروهای مذهبی از دایره مذهب خارج بشوند .
اما امروز التقاط راست دارد خیلی از نیروهای مذهبی را خارج می کند و الان بسیاری از نیروهایی که امروز دارند به خارج از کشور می روند اینها کسانی بودند که با التقاط راست دارند از دایره نیروهای مذهبی خارج می شوند ، حتی بعضاً می پیوندند به نقطه مقابل ما ، حالا این جمله معترضه ای بود .
غرض این که یک شوک جدی وارد کرد. ما خودمان در خارج از کشور شاید بتوان گفت که در یک نگرانی خیلی عمیق فرو رفته بودیم و به شدت کار می کردیم تا تبعات این مساله در محیط مذهبی دانشجویی کمتر بشود .
لذا سمینارها ، جلسات داخلی ، مطالعات عمیق در زمینه های مختلف انجام می دادیم و در داخل کشور هم عرض کردم یک وقفه و یک سرخوردگی ایجاد کرد ، برخی واقعاً سر در گم شدند ، برخی مبارزه را برای مقطع کوتاهی ترک گفتند ، اما خوشبختانه با وجود عناصر دلسوز و صاحب اندیشه به سرعت توانستیم این مساله را جمع کنیم .
اما آنچه حائز اهمیت است که از اینجا بحث منافقین مطرح می شود ، مساله زندان است ، بعد از این که چپ در سازمان مجاهدین خلق در بیرون از زندان مسلط شد ، بیشتر روحانیونی که کمک می کردندبه سازمان، از آن زمان گفتند ما دیگر به مارکسیست کمک نمی کنیم ، همه هیات ها و یا جلسات مذهبی که در واقع پایگاه تغذیه نیروی انسانی و مالی سازمان بودند همه درهای خودشان را به روی سازمان بستند .
طبیعتاً سازمان به سرعت منزوی شد و در بیرون از زندان سازمان دیگر حیات خارجی پیدا نکرد و شما تا پیروزی انقلاب هیچ نشانی از مجاهدین خلق در بیرون از زندان نمی بینید و طبیعی هم بود که نیروهای مارکسیست در ابتدا استقبال زیادی از این چرخش کردند، اما هیچ نیروی مارکسیستی به یک جریانی که این قدر ناپایدار و نامطمئن هست نمی پیوندد .
یعنی اگر کسی از نیروهای چپ می خواست وارد گروه چپ گرا شود علی القاعده به مجاهدین خلق مارکسیست شده نمی پیوندید ، بنابراین نه در نزد نیروهای مذهبی جایی داشتند و نه این طرف نزد نیروهای چپ. بنابراین دیگر نمی توانستند ادامه حیات بدهند .
آنچه ما با آن مواجه بودیم در زندان عمدتاً موجودیت مجاهدین خلق در درون زندان بود ، نیروهای درون زندان علی القاعده مثل نیروهای بیرون زندان نسبت به مارکسیست موضع گیری نداشتند ، بنابراین یکی از صف بندی هایی که ایجاد شده بود بین نیروهای مذهبی اصیل تر و مجاهدین خلق این بود که با آنها هم کمون نبودند .
مجاهدین خلق با سازمان فدایی خلق هم کمون بودند ، یعنی با هم غذا می خوردند دست توی یک قابلمه می کردند ، ولی نیروهای مذهبی چنین چیزی را قبول نداشتند و آنها را ملحد و نجس می دانستند و طبیعتاً با آنها هیچ اشتراکی نداشتند .
ولی در درون زندان نیروهایی که علی القاعده خودشان را متولی سازمان می دانستند آنها ارتباط شان با چپ ها بسیار بسیار زیاد بود ، نکته ای باید اینجا ذکر شود این است که به این مطلب افراد مختلفی اذعان دارند این است که جریان درون زندان هم کاملاً مارکسیست بود .
چون می خواهیم زمینه های بحث نفاق را مطرح کنیم باید به این موضوع ارجاع داده شود از جمله افرادی که به این مساله اشاره دارد آقای بجنوردی است ، ایشان تشکیلات خاص خودشان را در حزب ملل اسلامی داشتند .
این حزب که در واقع در دهه 30 فعالیت خودش را شروع کرد در ابتدای دهه 40 با هجوم ساواک مواجه شد و همه آنها زندانی شدند و سابقه ایشان در مورد زندان از مجاهدین خلق خیلی بیشرت است .
اما حزب ملل اسلامی به لحاظ سواد دینی خیلی پایین بودند و به لحاظ سواد تشکیلاتی هم پایین بودند ، حالا دستگیری اینان موضوع خنده داری دارد که با مطالعه خاطرات آقای بجنوردی به آن پی خواهید برد .
مثلاً آقای بجنوردی به فرد زیر دستش آقای سرحدی زاده دستور می دهد که برو اسلحه بیاور آن هم یک لنگه کفش بر می دارد به عنوان اسلحه و به دست آقای بجنوردی می دهد ، یعنی این قدر آدم های کم تجربه ای بودند که حتی اسلحه را هم لمس نکرده بودند و آنها یک دانه اسلحه داشتند که آن هم خود داستانی دارد ....
ولی به هر حال هم به لحاظ تشکیلاتی بسیار ضعیف بودند و هم به لحاظ آموزش های دینی. چون خود رهبر گروه یک جوان 19 ساله بود و ایشان ( آقای بجنوردی) دیپلم هم نداشته و بسیار مرعوب شدند وقتی بچه های مجاهدین خلق وارد صحنه شدند .
یعنی بچه های مجاهدین خلق همه شان تحصیلات عالیه داشتند و هم مطالعات دینیشان بسیار بالا بود ، لذا همان طور که آقای بجنوردی در خاطراتش( مسی به رنگ شفق) می گوید وقتی مجاهدین خلق می آیند درون زندان اینها همه کارهای آموزشی و تشکیلاتی خودشان را تعطیل می کنند و می پیوندند به بچه های مجاهدین خلق ، یعنی تشکیلاتشان را در اختیار مجاهدین خلق قرار می دهند .
خاطرات آقای بجنوردی را وقتی مطالعه می کنید، چون آقای بجنوردی نسبت به مسعود رجوی حالت مرید و مرادی کامل را داراست یعنی در واقع تحت تأثیر رجوی بود و احساس کم بینی جدی بچه های حزب ملل اسلامی در برابر مجاهدین خلق داشتند .
خاطراتش را آقای بجنوردی می نویسد که یک دفعه بحث انتخابات نماینده زندان بود که وقتی این بحث مطرح شد قرار شد یک نماینده از نیروهای مذهبی تعیین شود و یکی از جانب نیروهای مارکسیست ، از طرف مارکسیست ها بیژن جزنی انتخاب شد و از طرف نیروهای مذهبی، ما مسعود رجوی را تعیین کردیم .
بعد مسعود رجوی در صحبتی با جزنی می گوید من نماینده مارکسیست ها هم هستم ، من اصلاً خودم مارکسیستم . بعد این چالش خودش را با بیژن جزنی برای من تعریف کرد که من تعجب کردم و به او گفتم تو که جدی نگفتی و او گفت بله...

حالا نمونه های فراوانی از این دست است که هم در خاطرات آقای میثمی که همین الان هم طرفدار سازمان مجاهدین خلق هستند وجود دارد ، که ایشان می گوید آقای بازرگانی امام جماعت بود توی زندان و ازنیروهای هوادار مجاهدین بود. به مسعود رجوی گفت که من دیگر مسلمان نیستم و مدتی است مارکسیست هستم و نمی توانم نماز بخوانم و قاعدتاً دیگر نمی توانم امام جماعت باشم و مسعود رجوی در پاسخش گفت که نه تنها تو تظاهر به مسلمانی و نماز خواندن بکن ، بلکه همچنان پیش نماز باش تا بقیه به امامت تو نماز بخوانند .
در حالی که بازرگانی اعلام مارکسیست بودن می کند و اعتراف به نداشتن دین می کند باز هم مسعود رجوی او را وادار می کند که هم تظاهر به نماز خواندن بکند و هم این که پیش نماز نیروهای مسلمان باشد .
این نوع نمونه ها که بچه های مجاهدین خلق در واقع در درون زندان علیرغم داشتن مواضع کاملاً مارکسیستی پنهان کاری می کردند و مواضع خودشان را آشکار نمی کردند فراوان است .
البته به نظر من کار عقلانی را آنها در زندان می کردند ، چون اگر بیان می کردند اندیشه مارکسیستی خودشان را ، همان بلایی سرشان می آمد که بر سر نیروهای بیرون از زندان آمده بود ، یعنی به سرعت منزوی می شدند و کسی در مقام حمایت از یک نیروی ناپایدار و غیر قابل اعتماد بر نمی آمد .
یعنی هیچ گروه مسلمانی و حتی هیچ گروه چپی نیز به آنها نمی توانست اعتماد کند ، چون یک روز مسلمان بودند و یک روز مارکسیست ، این فرد قابل اعتماد نیست ، کما این که بعدهم دیدیم که واقعاً هم قابل اعتماد نبودند .
کسی که یک روز مسلمان بود و یک روز مارکسیست شد بعد هم شد طرفدار سرمایه داری، آن هم از نوع بسیار بسیار منحط سرمایه داری مثل ارتباطی که امروز مجاهدین خلق با اسرائیل دارد نشان دهنده همان منافق بودن اینهاست .
بنابراین مسعود رجوی به زعم خودش کار بسیار عاقلانه انجام داده بود که دعوت کرد نیروهایش را به کتمان یا پنهان کاری در مورد اندیشه مارکسیستی خودشان .
از اینجا بود که بحث نفاق در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق مطرح شد ، یعنی اگر مجاهدین خلق اعلام کردند ما مارکسیست شدیم کما این که خیلی هایشان در بیرون از زندان اعلام کردند مارکسیست شدند و هیچ مشکلی نبود و آن چیزی که می توانست مشکلی را ایجاد کند و بعدها برای جامعه مشکلی به وجود آورد بحث پنهان کاری و دوگانه عمل کردن است و گرنه ما با یک آدم مارکسیست که اعلام می کند من مارکسیست هستم مشکلی نداریم ، حتی می تواند در جامعه ما حیات سیاسی هم داشته باشد و اندیشه های خودش را دنبال کند و آن چیز که لطمه به انقلاب اسلامی می زد نفاق بود که بعدها در جاهای دیگر هم می تواند لطماتی که نفاق به جامعه اسلامی زده را ارزیابی کنید .
در درون زندان همچنان به نوعی عمل کردند که باز هم بعضی از عزیزان امیدوار بودند به بازگشت اینها ، از جمله شخصیت هایی که در درون زندان بسیار امیدوار بود مرحوم آیت الله طالقانی بود که امید داشت اینها برگردند و نسبت به یافته هایشان اصلاحاتی صورت بدهند . بنابراین آن موقع تندیی را که برخی از نیروهای مذهبی نسبت به مجاهدین خلق داشتند ایشان نداشتند .
اما خیلی ها که به بچه های مجاهدین خلق نزدیک بودند به میزان نفاق اینها واقف شدند و دقیقاً صف بندی ها بسیار تند شد در برابر آنها ، بنابراین یک نکته ای را توجه کنید که ما باید حتماً نسبت به آن وقوف داشته باشیم وآن این است که مجاهدین خلق در ارتباط با نهضت اسلامی چه میزان تأثیرات داشتند .
همان طور که گفتم در درون جامعه ،بعد از 54، کاملاً مجاهدین خلق مضمحل شدند و فرو ریختند ، هیچ تشکیلاتی به نام مجاهدین خلق در بیرون از زندان وجود نداشت ، مجاهدین فقط محصور در زندان بودند ، در درون زندان هم در واقع وارد یک دعواهایی شدند که آن دعواها به هیچ وجه امکان تأثیر گذاری آنها را در جامعه فراهم نمی آورد .
دقت کنید مجاهدین خلق شیوه ای را دنبال کردند که این شیوه کپی برداری بود از سایر مبارزات سیاسی در جامعه ای که گرایش به مارکسیست داشتند و کپی برداری بود از آنها. هم در تاکتیک و هم در استراتژی کاملاً کپی برداری کرده بودند از نهضت های معاصر .
من لازم می دانم اینجا حتماً برای مواجهه با بحث های غلطی که برخی می کنند که گویا تأثیر مجاهدین خلق در انقلاب اسلامی یک تأثیر اساسی بوده ، بعد سهم آنها را پرداخت نکردند ، انقلاب پیروز شد ، هر کسی سهم خودش را برد ، سهم مجاهدین خلق را به آنها ندادند و آن وقت دست به مبارزه مسلحانه زد .
اصلاً این نیست ، در واقع مجاهدین خلق در آن چیز که رخ داد هیچ سهمی ندارند ، یعنی در واقع هیچ تأثیری در روش مبارزاتی که منجر به سقوط رژیم پهلوی شد هیچ تأثیری نداشتند ، می توانیم مدعی باشیم که مجاهدین خلق در معرفی رژیم پهلوی نقش ایفا کرده ، یعنی آمده افشاگری هایی کرده که تأثیراتی در شناخت جامعه داشت . اما اگر روش مبارزه او روشی بود که انقلاب بر اساس او یک مسیری را طی می کرد و به پیروزی می رسید ، آن وقت می گفتیم این بود که در انقلاب نقش داشت
روش مبارزه مجاهدین خلق این است که ما بیاییم یک هسته نخبگانی بسیار قوی ایجاد کنیم ، تشکیلات نخبه در شهرها به تدریج آن قدر قوی شوند که بتواند توده های مردم را بسیج کند ، بعد این توده ها که بسیج شدند یواش یواش به توده های روستا بپیوندند بعد بتواند یک انقلابی را به صورت مسلحانه علیه رژیم پهلوی به وجود بیاورد .
طبیعتاً قدرتی که سر این تشکیلات باید داشته باشد بسیار بسیار قوی است از نظر تشکیلاتی آن هم در دوران خفقان و دوران سلطه بلا منازع ساواک که هر حرکت و تحرکی را در نطفه خفه می کرد .
طبیعی است که مجاهدین برای رسیدن به آن منظور تشکیلات آهنینی را به وجود آورند تا بتوانند یک قدرتی را بنیان گذارد که در برابر این قدرت تسلیحاتی رژیم شاه و سازمان های اطلاعاتی رژیم به مبارزه بپردازد و حتی بتواند در برابر سازمان های اطلاعاتی خارجی مثل سیا ، موساد و .... که قدرتی بودند در جامعه ما ایستادگی کند .
خوب این هسته قوی خودش یک تشکیلات نخبه می طلبید ، یعنی نخبه و پیشتاز جامعه باشند ، مثلاً اگر فردا این نخبه تصمیم گرفت که جامعه مارکسیست باشند جامعه مارکسیست شود ، یا این نخبه تصمیم گرفت باید بروند و از کوهها مبارزه را شروع کنند همه جامعه باید بروند و از کوهها مبارزه را شروع کنند ، چون رأس هرم است که تصمیم می گیرد چگونه عمل کند .
کما این که تصوری که در سازمان ایجاد شده بود که اگر امروز اعلام کند که ما مارکسیست شدیم همه توده ها به دنبالش واقعاً دست از دین خواهند کشید ، تصور یک تشکیلات بسته و یک تشکیلات آهنی اینگونه است که ما دارای چنین قدرتی هستیم که می توانیم پیشتاز باشیم می توانیم در هر آن هر تصمیمی را که اتخاذ کردیم جامعه را به دنبال خودمان بکشیم ، اصلاً شاکله این تشکیلات بر این اساس بنا شده بود .
خوب این تشکیلات علاوه بر این که این مخاطره را برای جامعه می تواند به بار بیاورد یعنی در واقع تصمیمات بسیار محدود در درون یک هسته مرکزی شکل بگیرد در عین حال برای تقابل نیاز به حمایت نیرو دارد .
یعنی مثلاً برای یک حرکت مردمی مسلحانه می تواند پولش را از مردم گرفت ، اما این پول را چگونه تبدیل به تسلیحات کند ، علی القاعده باید به قدرتی نزدیک شود که این قدرت هزینه های دشمنی رژیم پهلوی را به جان خریده باشد .
و طبیعتاً در زمان رژیم پهلوی ، آمریکا و اسرائیل اگر می دیدند کسانی دارند به ایران کمک می کنند علی القاعده به شدت نسبت به آن حساس می شدند و حال اگر شوروی هم وارد این بازی (همکاری با سازمان) می شد باید پیه دشمنی این کشورها (آمریکا – اسرائیل .... ) را به جان می مالید ، بنابراین می بایست خیلی وابستگی جدی باشد .
شوروی نمی تواند برای یک حرکت اسلامی این قدر سرمایه گذاری کند ، خودش هزینه دشمنی با آمریکا و ایران و .... را برای نهضتی که در دستش نباشد پرداخت نمی کند ، بنابراین گرایش به تهیه تسلیحات گرایش به وابستگی هم باید داشته باشد تا کمک تسلیحاتی تداوم پیدا کند .
خوب اصلاً ایده امام علاوه بر این که با چنین چیزی سازگاری نداشت در واقع تغییر و تحول را از درون جامعه دنبال می کردو اصلاً این شیوه ها را کاملاً رد می کردیعنی یکی از مشکلاتی که الگوی مبارزاتی امام برای آمریکایی ها و برای ساواک و برای نیروهای ارتش ایجاد کرد این بود که انگیزه نیروهای ارتش را از تقابل با توده های مردم می گرفت .
یعنی وقتی من احساس می کردم این نیرو علیه من نیست خوب با خود می گویم برای چه با این درگیر شوم ، ولی وقتی احساس کنم اگر من او را نکشم او مرا خواهد کشت ، کاملاً مسئله متفاوت می شود ، یعنی وقتی من سلاح گرفتم به طرف ارتشی و می خواهم ارتش رژیم پهلوی را سرنگون کنم تا بتوانم بازوی نظامی او را فلج کنم ، طبیعتاً این نیروی ارتش انگیزه پیدا می کند برای این که من را بکشد و از خود دفاع کند . اما اگر احساس کند من هرگز این داعیه را ندارم که او را بکشم ، او به تدریج از درون دچار مشکل می شود و این شیوه ای بود که امام در پیش گرفت و ارتش را از درون متلاشی کرد .
چون ارتش را اینگونه تربیت کرده بودند که زمانی خواهد آمد که گروهی مسلح در ایران شکل خواهد گرفت که اتحاد جماهیر شوروی به آن کمک خواهد کرد ما باید هم قسم شویم که نگذاریم کشور دست چنین آدم هایی بیافتد و به ارتشی ها می گفتند اینها وابسته به همان نیروهای سرخ هستند .
این استراتژی مجاهدین خلق به شدت معنا پیدا می کرد ، یعنی آموزه های ساواک و آموزه های مستشاری آمریکا برای ایجاد انگیزه در سرکوب هر نهضتی با حرکت مجاهدین خلق کاملاً معنا پیدا می کرد و یک تقابل را ایجاد می کرد .
قطعاً ما در مسیر وابستگی مجبور بودیم قرار بگیریم ، یعنی اگر در ابتدا هر نیرویی در کشور دست به مبارزه مسلحانه می زد با دو تا سلاح که با پول خودش می رفت از عراق تهیه می کرد ، تداوم این قضیه تقابل با یک ارتش به شدت مسلح شوخی نبود . پس باید وارد وادی وابستگی به قدرتی دیگر می شد و بدون شک تردیدی نبود که وابستگی به مارکسیست را و وابستگی سیاسی را می پذیرفتی .
می خواهم بگویم روش مجاهدین خلق یک روشی بود کاملاً متفاوت با روش مبارزاتی امام. در حالی که گفته می شود ما در پیروزی انقلاب سهم مجاهدین خلق را نادیده گرفتیم ، این یک حرف بی اساس است ، مجاهدین خلق در حرکتی که امام مهندسی کرده و به دقت پیش برد هیچ نقشی ندارند ، نه تنها نقش ندارند بلکه نقش باز دارنده دارند .
من یادم هست در تظاهرات مثلاً همیشه سعی می کردند پرچمی از خودشان ببرند ولی به نیروهایشان می گفتند اصلاً در تظاهرات شرکت نکنید ، اما خط شان این بود که این جریان یک جریان غلط و انحرافی است ، یعنی بحثی که در مورد مبارزات امام مطرح می کردند این بود که روحانیت قدرت درک پیچیدگی امپریالیسم را ندارند ، بنابراین مبارزه را به نوعی پیش خواهند برد که به دامان امپریالیسم خواهد افتاد ، پس ما اصلاً نباید در آن مشارکت کنیم .
بر عکس به ما پیغام می دادند که یک طوری امام را در فرانسه راضی کنید که هنوز زود است برای انقلاب ، درست در شرایطی که راهپیمایی های یک میلیونی در کشور صورت می گرفت ، خط مجاهدین خلق این بود که به نوعی این امیدواری را برای سرنگونی رژیم پهلوی در جامعه از بین ببرد . یعنی این که آنچنان امیدوار نباشید که این مسیر بتواند امپریالیسم را در جامعه از بین ببرد ، حالا بحث در این زمینه بسیار طولانی است .
بنابراین در این زمینه به هیچ وجه مجاهدین نقش نداشتند و حتی نقش باز دارنده نیز داشتند ، درست در این شرایط بود که شروع کردند به سمپاشی کردن علیه امام ، علیه انقلاب و سمپاشی های آنان تنها به بعد از انقلاب بر نمی گردد .
به گواه مستندات تاریخ مجاهدین خلق قبل از پیروزی انقلاب موضع به دشت تندی علیه امام و علیه حرکتی که امام سامان داده بودند را داشتند و این موضع گیری امام را هم در خارج از کشور بیان می کردند و هم در داخل کشور .
س : زمینه ها و بسترهای شورش سازمان در 30 خرداد 60 چه بود ؟
ج : مجاهدین خلق موضع شان نسبت به انقلاب موضع بسیار تندی بود منتها نگران بودند که این موضع تندشان را اعلام کنند ، چرا که صفوف انقلاب و موجی که انقلاب ایجاد کرده بود را خیلی قوی می یافتند و لذا تدبیر این بود که نارضایتی شان را اعلام نکنند .
البته ما که در خارج از کشور با طرفداران مجاهدین صحبت می کردیم کاملاً قبل از انقلاب در خلوت موضع علیه ما داشتند ، البته برای برخی از نیروها مشخص بود که مثلاً دو- سه سال قبل از پیروزی انقلاب هم بر ضد امام موضع دارند ، اما به نوعی نفاق به خرج می دادند و می گفتند ما امام را متفاوت از سایر روحانیون می دانیم .
اما نزدیک های انقلاب که شد رسماً در آن فضا که ما بودیم (پاریس) اعلام می کردند که امام، همچون بقیه روحانیون قابل اعتماد نیست ، تحلیل مجاهدین خلق از روحانیت یک قشر بورژوا بود ، تعابیر مارکسیستی را به کار می بردند و منظور از بورژوا قشری است که اصلاً قابل اطمینان نیست و جای جایش به مردم پشت خواهد کرد .
خوب با این تحلیل طبیعی بودکه انقلاب را یک فرصت بدانندو این که خودشان را تقویت کنند. حرکات مجاهدین خلق بعد از انقلاب با یک استراتژی مشخص بود ، یعنی استراتژی که سازمان را کاملاً جدا از روند جامعه قرار می دهد و همه برنامه ها برای روز تقابل شکل می گیرد ، برای آن روز که بین انقلاب و سازمان مجاهدین خلق تقابلی صورت گیرد .
بنابراین جمع آوری تسلیحات و رساندن به نیروهای سمپات به این عنوان که این انقلاب قابل اتکا نیست و ضد مردمی است ، همه اینها از روز اول انقلاب آغاز می شود ، هم آموزش های درون سازمانی و این که بچه های سازمان را ببرند برای آموزش های ویژه در خارج از کشور یا این که بعد از انقلاب گروه هایی را تشکیل دهند که این گروه ها آماده برای رویارویی باشند .
برای همه آشکار بود که اینها راه را به سمتی سوق می دهند که با نظام در تقابل قرار گیرند ، تاکتیک آنها هم مشخص بود ، برخی از درگیری ها را خودشان ایجاد می کردند ، مثلاً در اعترافاتی که در مجله چشم انداز چاپ شده است _ که البته باید اشاره کرد که چشم انداز خطی را دنبال می کند که مبین این است که مجاهدین خلق که سهم آنها در انقلاب کنار گذاشته شده بود و روحیه تمامیت خواهی بر انقلاب حاکم شد و این روحیه، مجاهدین خلق را کنار گذاشت و این روحیه، جامعه را تجزیه کرد! _ از قول بچه های نهضت آزادی وحتی از خود مجاهدین آورده که این درگیریها را خود مجاهدین ایجاد می کردند و بعد برای افزایش تنفر از نیروهای نظام می گفتند این درگیریها را نیروهای رژیم ایجاد کرده اند مثلاً درگیری در استادیوم شهید شیرودی(امجدیه)را خودشان ترتیب دادند ،البته در بعضی از جاها غیر از خودشان را هم به درگیری می کشاندند،اصلاً صحنه آرایی می کردند که این درگیری ها به وجود آید که البته این شیوه ای خاص نیز داشت مثلاً فردی از خودشان را در خیابان قرار می دادند و چند نفر هم اطرافش می ایستادند که با بیان بعضی از بحث ها از طرف آن فرد درگیریهایی به وجود آورند و آن چند نفر هم دامنه ی این درگیریها را گسترش می دادند...