|
کالبد
شکافی یک جریان ایدئولوژیک قسمت 21 مناسبات درونی مجاهدین مدل دمکراسی کلان اجتماعی منبع: Mojahedin.ws مولف: آنتونی گسلر فصل بیستم/ ارتش مورچه ها هیچ راهی برای فرار از فرقه وجود نداشت. علیرغم
فشارها، برخی از افراد فاصله خود را حفظ كردند و اكنون جرأت صحبت كردن
دارند. آنها جان خود را به خطر می اندازند. این هم بخاطر فرهنگ
بسیار قوی مرگ سازمان است، كه بازهم ثابت می كند كه
دنیای آن ها چقدر منحرف است. لیبراسیون این امر
را اینگونه توضیح می دهد: "رهبری مجاهدین،
كه زمانی سازمانی كمونیستی بود و موضع خود را از دست
داد و به یك فرقه تبدیل شد، مرگ خواهی مبارزانش را نیز
تشدید كرده است. این كار بدان خاطر انجام می شود كه نظم
نظامی مطلق است. معدود ناراضی های این گروه،
آنهایی كه توانسته اند فرار كنند از جدا كردن همسران از زنانشان، و
كودكان از والدینشان سخن می گویند." (191( این افشاگری
ها اصلا برای سازمان مجاهدین خوب نیستند. سازمان برای
ادامه حیات باید دائما نیروهای جدید جذب كند. طبق
عادت همیشگی شان، وقتی نمی توانند فرار ناراضیان
از رده هایشان را تكذیب كنند، تقصیر را به گردن خود
ناراضیان می اندازند! آن ها می گویند: "سازمان
مجاهدین یك موجود زنده است. افراد و گروه های جدید هر
روزه به سازمان ملحق می شوند و این در حالی است كه در
روزهای دیگر برخی از افراد، بخاطر دلایلی كه با
توجه به رفتار شخصی آنان منحصر بفرد و قابل درك هستند، بیرون
فرستاده می شوند یا خودشان داوطلبانه می روند. این
موارد نتیجه ناتوانی برای تحمل شرایط دشوار مبارزه
علیه فاشیسم بی سابقه مذهبی است."
(192)بگذارید آنهایی كه به مجاهدین اعتقاد داشتند و همه
چیزشان را فدای مجاهدین كردند- و بعد متوجه شدند كه به آنها
خیانت شده و با فكرشان بازی شده- بدانند. دوستان قدیمی
شان، آنها را هواداران خمینی، سازشگر، جاسوس و خودفروش می
نامند. حسن خلج، تبعیدی در نروژ، قبل از فرار از چنگال سازمان شهادت
را تجربه كرد: "مجاهدین دائما درباره دموكراسی صحبت می
كنند، اما در اردوگاهی كه من در آنجا بودم دموكراسی وجود نداشت. در
آنجا افرادی بودند كه تمایلی به ماندن نداشتند. آنها تحت فشار
شدید قرار داشتند و حتی كتك می خوردند. مرتضی
یوسفی، كه از نظر جسمانی تحمل تمرینات را نداشت، خسته
شده بود و می خواست تمرینات را متوقف كند. وقتی خواب بود، او
را با باتوم مورد ضرب و شتم قرار دادند. فضای وحشتناكی بود. من سؤال
می كردم، اما آنها فقط می گفتند كه حق ندارم جواب ها را بدانم.
این آغاز تفكر مجدد من درباره فضایی بود كه در آن زندگی
می كردم. هركسی كه كوچكترین اعتراضی می كرد،
جاسوس رژیم خوانده می شد. از آنجا كه من به سئوال كردن ادامه دادم،
آنها مرا ستون پنجم پلیس امنیتی ایران خواندند. آنها
مرا شكنجه و از خواب محرومم كردند." (193) حسن نیز همانند همه جدا شده های دیگر به خائن بودن
متهم شد. قربانیان لجن مالی را مامون رژیم می
نامیدند و بی اعتبارشان می كردند. با توجه به این كه
می دانیم این افراد هدف قرار گرفته شده كه عمر خود را فدای
سازمان كرده بودند اكنون توسط رفقای سابقشان به ستوه می آمدند،
این یك حد بود. گروه های فرا چپ این زبان را خوب
می شناسند. آنها خوب می دانند چطور از این زبان برای
ترسیم اعدام كننده به عنوان یك قربانی و بدنام كردن
قربانی واقعی استفاده كنند. همانطور كه فرانسیس گیلبرت
درباره كامبوج (كه به صورت غم انگیزی توسط خمرهای سرخ به
چهارمیخ كشیده شد) می نویسد: "در این سفر به
قلب نظام پل پت، می توانیم بهتر ببینیم چطور این
حزب مطیع بودن پرسنلش را از طریق افزایش فشار بر روی
آنها، جلسات تفتیش و خود انتقادی تضمین كرد... وقتی كه
وی (قهرمان داستان گیلبرت) می بیند كه شكنجه گران با
ترسیم قربانیانشان به عنوان جنایتكار شرایط را به نفع
خودشان تغییر می دهند، شورش می كند." (194) در تفكر مجاهدین خلق، این خروج ها حتی غیرقابل
قبول تر بودند چرا كه به گفته آنها جایگزینی برای
مجاهدین خلق وجود ندارد. زن یا مردی كه جسما و روحا، موعظه
های رجوی را نپذیرد، به صورت خودكار باید عامل
رژیم تهران باشد: "در صحنه سیاسی امروزی
ایران، هیچ نیروی مبارزی كه با مجاهدین
رقابت كند وجود ندارد. این امر سال ها صحت داشته است. بنابراین روشن
است كه هر كسی در مجاهدین كه در جنگ آزادسازی علیه
ملاها شركت نكند باید به ناتوانی اش برای قبول مبارزه مسلحانه
علیه رژیم اعتراف كند. اولین سئوالی كه چنین
شخصی باید با آن مواجه شود این است: موثرترین
استراتژی كدام است و كدام سازمان این گزینه را فراهم می
كند؟... هیچ استراتژی دیگری وجود ندارد و هیچ
سازمان دیگری آن را فراهم نمی كند. پس از آن كه همه
ابزارهای دیگر در برابر رژیم بی اثر بودند، مقاومت
مسلحانه آخرین دستاویز است. .. از نقطه نظر سیاسی،
شخصی كه ما را ترك كرده است باید یك آلترناتیو
سیاسی در طول خطوطی، كه متاسفانه وجود ندارند، داشته
باشد." .(195) در واقع این رویكرد كوتاه مدت برای
سازمانی است كه ادعا می كند هیچ راه نجاتی خارج از خودش
وجود ندارد. مخالفانش - سازمان فداییان خلق ایران- آشكارا به
این نوع تفكر و بینش حمله می كند. این امر بویژه
از هنگامی رخ داده است كه آن ها دروازه های جهنم را باز كرده اند:
"در رابطه با آزادی های دموكراتیك، فرقه هنوز هیچ
جریان فكری دیگر یا هویت دیگری را به
جز خودش قبول نكرده است. در دنیای كوچك فرقه و در روابط بین
المللی اش، همه چیز برای تنبیه كردن مخالفانش
مهیا است. زندان، شكنجه، اعدام های مخفیانه، و چندین
خشونت دیگر كه آنها علیه مخالفان ایدئولوژیكی شان
به صورت گسترده به كار می برند. در انتهای قرن بیستم،
این لكه ننگی است برای بشریت." (196) انسان های جدید قبل از به قدرت رسیدن در تهران، بازسازی مجدد انسان
جدیدی كه بواسطه انقلاب احیا شده ضروری است. این سرابی
است كه همه رژیم های توتالیتر آن را هدف خود قرار داده اند.
از نازی های هیتلری تا كمونیست های
استالینی، همگی این خیال باطل انسان جدید
را مطرح كرده اند. برای مجاهدین خلق، ایجاد انگیزه
شجاعت و روحیه جنگ در اعضا یك ضرورت مداوم است. ضمن بزرگداشت فرقه
مرگ، آنها از فدا كردن خودشان خوشحال هستند. با این حال مجاهدین از
هر فرصتی برای نشان دادن آنچه در انتظار اعضا (در صورت بازگشت به
ایران ) است به مبارزان مردد استفاده می كند: "مجاهدین،
در مقرشان در بغداد، یك موزه خصوصی دارند. این موزه، موزه مرگ
و خودفدایی است. بر روی دیوارها، عكس های
رنگی بدن های شكنجه شده، افراد آویزان از جرثقیل
یا چوبه دار، را نشان می دهند. پشت شیشه ها عكس
هایی از صدها شهید وجود دارد. در یك سو، اشیا
متعلق به فرد مرده قرار دارد: دوربین، عینك، دستماْل، تسبیح،
شعر، وصیت نامه (كه فرد درگذشته در آن اعلام می كند كه هرگز در
حقانیت مبارزه شك نكرده) و حتی یك قرآن با یك سوراخ
گلوله بر رویش. طبقه بالا، موزه وحشت مادام توسو است، كه در آن
تندیس های مومی به چوبه های دار بسته شده اند، یا
لحظه ای قبل از شلیك شدن به آنها خشكشان زده. در یك
تصویر، می توانیم بدن یك زن را ببینیم-
اشرف، همسر اول مسعود رجوی- كه در فوریه 1982، طی محاصره خانه
اش در تهران كشته شد." (197) در جبهه نظامی، آنها با پاسداران انقلاب اسلامی مواجه بودند.
در جبهه داخلی، همیشه دشمن در داخل وجود دارد. بزدلی كه
همیشه منتظر لحظه ای برای ترك كردن زوج رجوی است.
این دشمن خاص باید در رده های سازمان شكار شود. مائو راه را
نشان داده است: "بعد از آن كه دشمنان مسلح پاك شدند، هنوز هم دشمنانی
وجود خواهند داشت؛ كسانی كه لحظه ای را برای مبارزه تا سرحد
مرگ علیه ما از دست نخواهند داد. ما هرگز نباید آنها را دست كم بگیریم.
اگر مشكل را اكنون اینگونه نبینیم و در نظر
نگیریم، اشتباه بزرگی مرتكب شده ایم." (198)پس دیگر نباید تعجب كرد اگر
دیگر گروه های اپوزیسیون، كه از این نوع
كژپنداری می هراسند، از مجاهدین فاصله گرفته اند. بالاتر از
همه این كه، آنها علیه ادعای خودشان، مبنی بر
نمایندگی مردم ایران، می جنگند. سازمان فدائیان
خلق ایران در میان كسانی است كه بسیار صراحت دارند:
"اگر ایجاد جمهوری اسلامی دموكراتیك بر
نیازهای جاری، یعنی تغییرات و
پیشرفت ها در جامعه مبتنی است، باید تاكید كرد كه باتون
دموكراتیكش هم اكنون برای سركوب مخالفانش به كار گرفته شده و مجددا
هم به كار گرفته خواهد شد. به چه چیزی اعتقاد داشته باشیم؟ به
نظر ما جمهوری اسلامی دموكراتیك هیچ اساسی ندارد
و فقط یك تبلیغ ساده و غلط است. مثل این است كه شخصی
مدعی شود كه می تواند حركت زمین به دور خورشید را كنترل
كند... با توجه به فعالیت ها و اسناد منتشر شده توسط این فرقه، و در
دیدگاه بسیاری از حامیان آزادی، یك
جمهوری اسلامی دموكراتیك در شرایط كنونی
ایران فقط می تواند دیكتاتوری را بدتر كرده و سركوب و
قتل عام مردم را بیش تر كند، و نه چیز دیگر. برای
این فرقه، نیاز به ازادی، دموكراسی و حق انتخاب آزاد
هیچ معنایی ندارد. به عبارت دیگر شوالیه
هایی كه به كشورمان خیانت می كنند، مدت ها پیش
مردم را ترك كردند." (199) مجاهدین خلق، كه راهش را بدون رسیدن به هدف گم كرده است، با
"رسیدن به چیز دیگری" پایان
یافت. حتی اگر اقدامات اولیه تكان دهنده به نظر می
رسیدند، این در واقع فرایند دگرگونی بوده كه در
میان گروه های چپ گسترش یافته است. تاریخچه بخصوص جنگ
جهانی دوم، پر است از نمونه های رهبران كمونیستی و
سوسیالیستی كه ایده ال های اساسی شان را
رها كردند و به جنبش های توتالیتر پیوستند. اگر فقط ژاك
دوریو، یكی از رهبران شناخته شده حزب كمونیست فرانسه
طی اوایل دهه 30 را در نظر بگیریم، سابقه نشان می
دهد كه وی به یكی از هواداران آتشین همكاری با
فاشیست های ایتالیایی و اشغالگران
نازی تبدیل شد. مجاهدین خلق، از نظر دگرگونی از گروه
مبارز انقلابی به یك گروه فراچپ، به یك فرقه تبدیل شده
كه به فرقه شخصیتی یك زن و مرد خدمت می كند تبدیل
شده است: "رجوی، طی انقلاب فرهنگی اش، تكرار می
كرد: من انسان های جدیدی خواهم ساخت؛ هر چه دارید به من
بدهید؛ بر روی پاهای من راه بروید و با زبان من سخن
بگویید." آن انقلاب به مقاومت در حال رشد، بخصوص بعد از ازدواج
رجوی با مریم در سال 1985، تبدیل شد... حدود 600 مبارز در
اعتراض به قانون "طلاق اجباری" جنبش را ترك كردند. رجوی
خیلی از آنها را دستگیر كرد و بسیاری
زندانی شدند." (200) یك انقلاب عجیب نسیم تغییر كرده و رویدادهایی در
داخل مجاهدین رخ داده اند تا آن را به چیزی بسیار
متفاوت از آنچه در دیالكتیكش به نظر می رسید
تبدیل كنند. حتی پایه گذاران اصلی در
شناسایی چیزی كه فقط به نیازهای شخصی
خدمت می كند مشكل دارند. دوستان ایدئولوژیكی
قدیمی شان نباید متعجب شوند چرا كه این نوع گروه هم
اكنون حاوی دانه های تغییرات غیررسمی است.
حتی مائو هم این تكامل را توجیه می كند:
"شرایط در تغییر دائم هستند و، اگر ایده های
ما قرار است با شرایط جدید سازش پیدا كنند، باید
یاد بگیریم. حتی كسانی كه ماركسیسم را خوب
می شناسند و موضع نسبتا قوی پرولتاریایی دارند
باید به یادگیری ادامه دهند، آنچه جدید است را
بگیرند و مشكلات جدید را بررسی كنند." (201) مجاهدین حتی پیش تر رفتند و شاگرد از استاد
چینی پیشی گرفته است: "نارضایتی
خیلی ها وقتی عمیق تر شد كه رجوی دومین
انقلاب ایدئولوژیكی را در سال 1986 آغاز كرد. طی
این انقلاب، وی سازمان جدیدی را بر جنبش تحمیل
كرد و "فرهنگ جدیدی" را آورد كه بر دوش اعضا بسیار
سنگینی می كرد. وی كمیته مركزی را منحل كرد
و همه اعضای آن كمیته به اعضای ساده تبدیل شدند.
وی سپس این ابتكار عجیب را آغاز كرد: طلاق اجباری
برای همه اعضا. وی ازدواج را نوعی بردگی خواند.
رجوی فكر می كرد كه زندگی خانوادگی فداكاری
افرادش برای سازمان (در زمانی كه باید كاملا وقف جنبش و
رجوی شوند) را تضعیف خواهد كرد." (202)این امر فقط موجب ایجاد خشم
و احساسات قوی شد. اما، معادله ساده است ، سرت را خم كن و بدون بحث قبول كن یا
برو! هیچ جایی برای حد میانه ای وجود
نداشت. فقط متعصب ها و وفادارها باید می ماندند. مونا نعیم، خبرنگار لوموند، متخصص
درباره این مسئله می گوید: "مریم رجوی، رهبر
آنها، كه به شیوه كره شمالی عبادت می شود، به عنوان یك
زن انقلابی ژست می گیرد و هم اینك ادعا می كند كه
رئیس جمهور آینده ایران است. آنها خودشان را دموكرات می
نامند، اما اعضای سابق كه توانسته اند از چنگال آنها فرار كنند، از
سازمانی سخن می گویند كه در داخلش نظمی آهنین
حاكم است و هر نوع نارضایتی به شدت مجازات می شود." (203) همان طور كه ژان پیر پرین در لیبراسیون گزارش كرد،
همه چیز آماده بود تا از اعضا درخواست فداكاری در حد اعلا شود:
"اشتیاقی، كه فرقه فداشدن به اوج خود رسانده است، دست به دست
می چرخد و حالتی خداگونه به مریم رجوی داده شده است،
الهه جنگجویی كه بر شاخه نظامی مجاهدین حكمرانی
می كند و به عنوان رئیس جمهور آینده ایران
نامگذاری شده است." در یاوه گویی های
مذهبی – سیاسی جنبش، همسر مسعود رجوی مظهر زن كامل است:
مدل مطلق. وی همچنین كسی است كه تسلی می دهد و
آرام می كند. وقتی او ظاهر می شود، مبارزان فریاد
می كشند: مریم، خورشید انقلاب، تو ما را به تهران رهنمون
خواهی شد. دستگیری او نوعی توهین به مقدسات
تلقی شد. برای همین هم بود كه ستیزه جویان
فداكاری اعلا را انجام دادند." (204) منابع 191. “Les Moudjahidin du Peuple glorifient la
mort, le sang, le sacrifice… et leurs dirigeants- jean-Pierre Perrin,
Liberation, 19 June 2003 192. “Democracy Betrayed”, op.cit. 193. Hassan Khalaj: “on m’a prsecute parce que je
posais trop de questions”, interview by Author, Le nouvelliste, 14 April
1999. 194. “Genocide khmer une voix
contre l’oubli”, on Rithy Panh’s film, “The Khmer
Rouge Machine” in Alternatives Internationales,
May-June 2003. 195. “Democracy Betrayed”, op.cit. 196. Kar, op.cit. 197. Jean-Pierre Perrin, Liberation, 19 June 2003 198. Mao Tse Tung, Report to the Second
Plenum of the Central committee elected by the VII Party Congress, op.cit., volume IV. 199. Kar.
Op.cit. 200. Ismail
Zayer, op.cit. 201. “Speech to the
National Conference of the Chinese Communist Party on Propaganda word” op.cit., 202. Ismail Zayer, op.cit. 203. “Une Organisation bien structure et
efficace- D’ancients militants font etat d’une discipline de fer” by Mouna
Naim, Le Monde, 19 June 2003 204. Jean-Pierre Perrin, op.cit. کالبد شکافی یک جریان
ایدئولوژیک قسمت 22 مریم، ابزار
سیاسی،ایدئولوژیک رجوی برای تحقق فرقه
شخصیتی منبع:
Mojahedin.ws مولف: آنتونی گسلر فصل بیست و یکم/ فرقه مریم همانطور كه دیدیم، مجاهدین خلق
در سازمانشان به زنان یك نقش مهم داده اند. خبرگزاری فرانسه
این را تایید می كند: "گروه مجاهدین خلق، كه
روز سه شنبه هدف یك عملیات بزرگ پلیس در منطقه پاریس
قرار گرفت، گروه اپوزیسیون مسلح اصلی ایرانی است.
رهبری این گروه عمدتا از زنان تشكیل شده است. این
سازمان، به رهبری مسعود رجوی، كه همسرش مریم به عنوان
رئیس جمهور آینده ایران انتخاب شده، یك شورای
رهبری در سال 1993 تشكیل داد. این شورا از 24 زن تشكیل
شده است. به علاوه، زنان نیمی از نیروها در ارتش
آزادیبخش ملی ایران (ان.ال.ای)، شاخه مسلح
مجاهدین، را تشكیل می دهند. مریم رجوی معاون
فرمانده كل است. تاكنون، این فرقه به رهبری مریم و مسعود رجوی
یك فرایند كه همراه با چندین دگرگونی بوده را دنبال
كرده است. آخرین جهش در راه سازمان ناتوانی مردان برای به دست
گیری پست ها در هدایت سازمان بوده است. البته به
استثنای مسعود رجوی! هدایت فرقه باید توسط زنان انجام
شود و شكی نیست كه مردانی كه در اطراف رجوی قرار دارند
باید آنها را قبول كرده و از آنها اطاعت كنند. در غیر این
صورت، زندانی و شكنجه می شوند." (205) این استراتژی بر مدل كلاسیك
تفرقه بینداز و حكومت كن مبتنی است. اما، نقش زنان در جنبش
های انقلابی چپ به روشنی توسط سخنگوی اصلی
ایدئولوژی ماركسیستی-لنینی تعریف شده
است. بنابراین، یكبار دیگر، مائو تسه تونگ توصیه خود
درباره این موضوع را بیان می كند: "در ساختن جامعه بزرگ
سوسیالیستی آنچه از اهمیت زیادی برخوردار
است هدایت توده زنان به مشاركت در فعالیت های ثمر بخش است.
اصل "حقوق مساوی برای كار مساوی" بیش تر در تولید
اِعمال شود. تساوی واقعی زنان و مردان فقط در فرایند
دگرگونی سوسیالیستی همه جامعه قابل دستیابی
است." (206) اما ناراضیان
مجاهدین خلق- بخصوص ناراضیان زن - دیدگاهی را به ما
نشان می دهند كه اصلا تعلقی به اسطوره شناسی رمانتیك
انقلاب پرولتاریایی ندارد: "مسلمانانی كه مسلح شدند
تلاش می كردند از تعبیرهای متعصبانه و
بنیادگرایانه اسلام، بخصوص تعبیرهایی كه به
وضعیت زنان مربوط می شدند، فرار كنند. در مبارزه شان، هدف آنها هرگز
جدا بودن از مردان نبود. اگر آنها به مجاهدین ملحق می شدند،
برای جنگ با تسلط و برتری مردانه روحانیون بود. متاسفانه،
آنها خودشان را در یك جنبش زن گریز یافتند، كه این بار
زن گریزی توسط خود رهبری اِجرا می شد. این كه
آنها از حقوقشان به عنوان زنان یا انسان آگاه بودند یا خیر،
حقوقشان (حق دوست داشتن، انتخاب كردن، و انتخاب آزادانه درباره سرنوشتشان) از
آنها گرفته شد و مورد سوء استفاده قرار گرفتند. همیشه از خودم
پرسیدم كه چرا رجوی باید توسط زنان احاطه شود. مدتها طول
كشید تا درك كنم كه آنها برای رجوی دژی بودند در برابر
مردها. او، بواسطه این زنان می توانست بر مردان تسلط پیدا
كند و آنها را به اطاعت از خود و پذیرفتن جایگاهش به عنوان امام
مجبور نماید. آنها همچنین مانعی بودند در برابر هر گونه خطر
شورش یا طغیان در میان رده ها. او حتی برای
تحقیر مردهای سازمان آنها را مجبور كرد همسرش مریم را پرستش
كنند و حتی در مقابلش تعظیم نمایند...برای رجوی و
پیروانش، "توانایی" معنای خود- طبق آنچه در
فرهنگ لغت یافت می شود- را ندارد. توانایی در سازمان
بواسطه درجه تملق و نوكرمآبی اندازه گیری می شود...
آیا رهبر مجاهدین، آن گونه كه تظاهر می كند، مدافع آتشین
حقوق زنان است؟ پاسخ منفی است؛ چرا كه زنان سازمان از ساده ترین
حقوقشان برای انتخاب همسر مرد و داشتن فرزندان محروم شده اند." (207)
یك زن از سرنوشت غم انگیزش فرار كرده است. او كسی است كه
مقصود یك فرقه شخصیتی، كه خواسته همسرش می باشد، قرار
گرفته است. او نماینده زن ایده آل در مجاهدین خلق است: مریم
رجوی. مریمِ تروریست ماریان این پدیده را بررسی
كرده است: "این زن، با چشم های سبز و لبخند ملایمش،
یك "مورد" بیمارگونه است. مریم رجوی،
انزواطلب، مرموز، رها از تفكر درباره خودش، و خانم و منبع الهام در سازمان
مجاهدین خلق، برای معدود بازدیدكنندگان در اورسوراواز
مایه تعجب است. او كه موهایش همیشه زیر روسری
اسلامیش مخفی است، شخصی كه مبارزان او را "خورشید
انقلاب" می نامند یك استفاده كننده زبردست از شعارها و
لفاظی های سیاسی است. او كه تاریك
اندیشی ملاهای حاكم در تهران را محكوم می كند، سازمان
خودش را به عنوان یك مدل دموكراتیك هماهنگ با خطوط غربی معرفی
می كند كه دم از اسلام میانه رو می زند، و به حقوق زنان
احترام می گذارد. البته، این موضع دقیقا در حد مخالف
ماركسیسم اسلامی، در سبز و سرخ، كه هرگز در طول سال های
مبارزه شان به اهتزاز در نیامدند، قرار دارد. شرح حال نویسان او
می افزایند كه مریم عضدانلو، كه به عنوان مهندس تحصیل
كرد، در مخالفت با شاه حماسه آفرین بوده است. او اولین خواهر خود را
در زندان های ساواك از دست داد و سپس در برابر جمهوری اسلامی
به پا خاست. او سپس همسر یكی از معاونان رجوی بود، و از او
یك دختر دارد كه اكنون 21 ساله است. در بیوگرافی رسمی
او از این وصلت سخنی نیامده است. بلكه در آن بیش تر بر
پیشرفت مریم در سازمان، بعد از تبعیدش در فرانسه در سال 1982،
تاكید دارد. اما، در سال 1986 ، در زمان ازدواج دومش با مسعود رجوی
بود كه وی به یك اسطوره زنده تبدیل شد. مسئله خاموش كردن
اعضای بسیار مذهبی بود. این موضوع به عنوان
"یكی از مهم ترین تصمیم های انقلابی و
ایدئولوژیكی توسط مجاهدین" ارائه شد.
بنابراین، خدا بزرگ بود! از آن هنگام، مریم به كانون توجه
همگانی تبدیل شد و به عنوان مریم قدیس شهدا مورد
ستایش قرار گرفت... او، كه "رهبر مشترك" سازمان بود در سال 1985،
یعنی چهار سال بعد، به دبیركلی سازمان برگزیده
شد. وی همچنین نامزد پست "فرمانده كلی" ارتش
آزادیبخش - نیرویی با حدود 10000 سرباز- شد. این
عملكردها، كه وی به منظور تبدیل شدن به رئیس جمهورآینده
ایران از آنها در سال 1993 دست كشید، توسط شورای ملی ،
شاخه سیاسی مجاهدین، تایید می شدند. در
همان زمان، وی به همسرش در عراق پیوست. وی رژه های
نظامی در چندكیلومتری مرز ایران را هدایت
می كرد." (208) اما برای همسرش، مسعود رجوی، این
اولین ازدواج نبود. قلب برای خودش اهدافی دارد كه منطق
نمی شناسد: "همسرش، اشرف، در سال 1982 در تهران ماند و توسط پاسداران
انقلاب كشته شد. كودكشان ربوده شد. رجوی به سرعت با دختر 18 ساله
بنی صدر ازدواج كرد. دو سال بعد، دو مرد، دیگر چشم در چشم هم
نمی انداختند. راهی جز طلاق نبود. رجوی مجددا عاشق شد. او
خاطرخواه مریم عضدانلو، همسر یكی از معاونانش شده بود.
این نوع فساد اخلاقی در گروهی كه اسلام و ماركسیسم را
مخلوط می كند قابل تحمل نیست. این جنبش خشكه مقدسی و از
خودگذشتگی را موعظه می كرد. بنابراین، نمایش ازدواج
عشاق به عنوان یك عمل انقلابی ضروری و مهم بود. همانطور كه
گفته شد، این "یكی از مهم ترین تصمیم
های انقلابی و ایدئولوژیكی بود كه توسط
مجاهدین اتخاذ شده بود." حتی شوهر مورد خیانت قرار گرفته
نیز این امر را قبول كرد و به زوج تازه ازدواج كرده تبریك
گفت. حركت مارپیچی به سوی فرقه ادامه داشت. فرقه
شخصیتی منفجر شد." (209) خیزش مقاومت ناپذیر مریم رجوی، كه به ملاقات ها دعوت
می شد، و با جنبش های فمینیستی در اروپا و
امریكا – كه از روسری دائمی شخصیتی كه ملاقات
می كردند همیشه چشم پوشی می نمودند- ارتباط برقرار
می كرد، از همه حیله های ظاهری مجاهدین خلق
برای تبلیغ مبارزه سازمان استفاده می كرد. فیگارو گزارش
می دهد: "بازگشت او به فرانسه در ابتدای سال 2003،
هشداری بود برای دی.اس.تی. مریم رجوی، كه
مقامات ارشد سازمان همراهش بودند، به طور مرموزی عراق را ترك كرده بود تا
به اورسوراواز برگردد. این یك تصمیم نگران كننده برای
آنهایی بود كه حدود 30 سال این زن را زیر نظر داشتند، او
كه گاهی یك سفیر دلفریب بود، و گاهی یك
مبارز سرسخت. او همیشه مجهز بود به اسناد جعلی و اسامی وام
گرفته شده برای پیگیری "مبارزه مسلحانه".
بین نمای دموكراتیك و مبارزه مرگ و زندگی علیه
رژیم ایران، تاریخچه مریم رجوی به تاریخچه
سازمانش وصل است... برای مریم، زمان برای
دیپلماسی فرارسیده بود. در سال 1994، او با آبه پیر و دیگر افراد شناخته شده
عكس برداشت، بدون این كه به سكوت سیاسی كه هنگام ورود به
فرانسه وعده داده بود احترام بگذارد. اما، مبارز هیچ وقت از دیپلمات
دور نیست: به عراق در سال 1988 برمی گردیم، زمانی كه او
خطاب به مبارزان ارتش آزادیبخش ملی گفت: "مقاومت در خط
صحیح به سوی سرنگون كردن رژیم ملاها قرار دارد." در ژوئن
1998، حمله ای به یك دادگاه در تهران، كه مسئولیتش را
مجاهدین به عهده گرفتند، باعث كشته شدن چندین غیرنظامی
شد! پنج سال بعد، تغییرات در عراق "رئیس جمهور
آینده" را وادار به بازگشت به فرانسه كرد، كه دستگیر و به
جنایات احتمالی متهم شد. این نمایی است كه، به
گفته سرویس های اطلاعاتی غربی، ستایش كنندگانش
نمی توانند بپذیرند. او مقصود "فرقه شخصیتی"
آنان بود. (210) خیزش او مقاومت ناپذیر بود. برای متخصصان غربی، مریم
رجوی باعث گمراه شدن كسی نمی شود. لیبراسیون بر
تناقض ها انگشت گذاشته است: "چند سال پیش در اورسوراواز درست قبل از
مصاحبه در گوشمان نجوا می كردند كه: "یادتان باشد كه با
مریم رجوی دست ندهید." چه درعراق یا فرانسه، مردان
نمی توانند با او سلام و احوالپرسی كنند مگر با فاصله: او
"خورشید انقلاب" مجاهدین بود. زن ایرانی
اپوزیسیون ممكن است دانش ستیزی ملاها را رد كند،
سازمانش را به عنوان سازمان اختصاص یافته به دموكراسی غربی،
آزادی و مدرنیته نشان دهد، و اسلام جایگزینی را
معرفی كند كه با حقوق زنان تطابق دارد، اما گرایش وی
هیچ یك از برنامه ها و اولویت های واقعی وی
را نشان نمی دهد. "او از "آزادی لباس" برای
زنان دم می زند، اما مبارزانشان تابحال هیچ چیز به غیر
از لباس های نظامی خدمت، و روسری اسلامی ندیده
اند. او هرگز بدون كت دامن نیست، اما رنگ های روشن به تن می
كند: اما این نوع عشوه گری در تهران هم قابل قبول است. مریم
رجوی، كه انزوا طلب و مرموز است و فقط به خودش گوش می دهد، و صورتش
كه در یك لبخند دائمی كه هیچ چیز از شخصیت
واقعیش را نشان نمی دهد منجمد شده، یك معما باقی مانده
است. او هرگز آشكار نمی شود، و هیچ وقت ملاقات با خبرنگاران را
نمی پذیرد. او، كه اكنون 50 سال دارد به مدت 20 سال مظهر جنبش بوده
است. او چطور بر این حزب غلبه كرد، حزبی كه از اسلام متكی به
ماركسیسم بدون ملاها دم می زند و در مبارزه مسلحانه علیه شاه
قهرمان بود و با به قدرت رسیدن آیةالله خمینی نیز
مخالفت كرد؟ چطور او این گروه را به یك فرقه مذهبی كاملا
اختصاص یافته به زوج رجوی، كه هر یك نماینده خدا در
زمین هستند، تبدیل كرد؟ در سال 1985 بود كه از مریم عضدانلو صحبت شد.
او ،مهندس متالوژی با پیشینه متوسط، فقط زن یكی
از معاونان رجوی بود. ناگهان وی با رئیس ازدواج كرد. اكثر
ایرانی ها معتقدند كه او زیبا است. اما اعضایی كه
بواسطه خشكه مقدسی استثنایی شان شناخته می شوند مجبور
بودند قرص تلخ طلاق و ازدواج را ببلعند. از این رو، ازدواج آنها به عنوان
یكی از تصمیم گیری های
ایدئولوژیكی و انقلابی مهم مجاهدین عنوان شد.
حتی همسر سابق او هم ازدواج جدید را تبریك گفت. در موضوع
ازدواج، دیدگاه های خواننده معروف كلاسیك، مرضیه، كه
اشعار عمرخیام، حافظ و رومی را می خواند جالب هستند.
این خواننده در سال 1994 به سازمان پیوست، و مریم توجه او را
به خودش جلب كرد: "این او بود كه شوهر خودش را اتنخاب كرد،
عروسی خودش را طراحی كرد، و متونی كه زوجین را بهم
پیوند می دهد بازخوانی كرد. این امر هرگز در
تاریخ انسان اتفاق نیفتاده است. قبلا اینها وظایف مردان
بودند..." در كل این مدت، در نوعی توهین به جمهوری
اسلامی، كه در آن زنان به حاشیه رانده می شوند، رجوی
پست های فرماندهی را به زنان واگذار كرد. این وارونه كردن
ارزش های اسلامی، اگر در داخل یك نوع فرقه گرایی
سازماندهی و رهبری نمی شد، می توانست جالب باشد: اراده
برای سازماندهی اپوزیسیون به آنچیزی كه
دشمن انجام می دهد: "در مخالفت با حاكمیت ملاها و
مردسالاری مطلقشان، مقاومت ایران اساسا توسط زنان ما هدایت،
رهبری و فرماندهی می شود." می بینیم
كه فرماندهی مركزی از سال 1993 از 24 زن تشكیل شده است.
همچنین در ارتش آزادیبخش كه 30 درصد از نیروها، و بیش
از 50 درصد از گروه فرماندهان را زنان تشكیل می دهند نیز
چنین امری مشهود است. بهره برداری از حماسه جدید ژان گوئیراس، با طنز غیرعادی و
گاهی كمی نیش دار، داستان مریم عضدانلو، مریم
رجوی جدید، را بیان می كند. تعجب
برانگیزترین توجیهاتی كه به خورد اعضا داده شدند. آخر،
باید متقاعد می شدند كه زوج جدید هیچ راهی
نداشتند به جز این كه با ازدواج خود را فدای جنبش كنند.
غیرواقعی به نظر می رسد اگر بگوییم كه این
مانور كودكانه هیچ تاثیری نداشته است. اما دروغ هرچه بزرگ تر
باشد....! او می نویسد: "مسعود رجوی رهبر مجاهدین
خلق ایران، كه در مخفیگاه خود در اورسوراواز پنهان شده است، در هنر
متحد كردن موثر و لذت بخش استاد شده است. او تصمیمات خودش را، حتی
آنهایی كه درباره زندگی شخصیش هستند، را با
بیانیه های سیاسی-ایدئولوژیكی
قلنبه و قابل توجه شیرین می كند. بنابراین در اكتبر
1982 برای توجیه ازدواجش با فیروزه بنی صدر، دختر
رئیس جمهور سابق جمهوری اسلامی، درست 8 ماه بعد از مرگ غمبار
همسرش اشرف ربیع (كه در تاریخ 8 فوریه 1982 توسط پاسداران
كشته شد) یك بولتن مشترك از كمیته مركزی و كمیته
اجرایی مجاهدین خلق منتشر كرد كه در آن ازدواجش به عنوان
"یكی از مهم ترین تصمیمات انقلابی كه تابحال
توسط مجاهدین خلق اتخاذ شده بود" و به عنوان "اقدامی كه
می توانست به انسجام وحدت ملت ایران كمك كند"
بازنمایی شده بود. اما این رویداد تاریخی
در برابر امتحان زمانه و اختلافات بین آقای بنی صدر و دامادش
دوام نیاورد. در 22 فوریه، رجوی "با تاسف
زیاد" اعلام كرد كه بعد از 7 ماه جدایی، خانم فیروزه
بنی صدر با موافقت وی طلاق مذهبی اعلام كرده است. رهبر
مجاهدین خیلی سریع از شوك ایجاد شده توسط
این جدایی بهبود یافت و تصمیم خود برای
ازدواج مجدد، این بار با مریم عضدانلو - یكی از مبارزان
قدیمی مجاهدین كه رجوی شخصا در هشتم فوریه
(سالگرد مرگ همسر اولش اشرف) به عنوان رهبر مشترك اعلام كرده بود - را منتشر كرد. طبیعتا، این تصمیم نباید
موجی در خانواده بزرگ مجاهدین ایجاد می كرد، اما
این واقعیت كه مریم عضدانلو همسر قانونی مهدی
ابریشمچی (مرد شماره 4 در سلسله مراتب سازمان) بود موضوع را
پیچیده كرد.یك بار دیگر كمیته مركزی و
شورای رهبری به سرعت توضیح داد كه چرا رجوی- معلم
بزرگمان كه همگی افتخار دانش آموزیش را داریم- ازدواج با همسر
یكی از نزدیكترین همكارانش را در نظر گرفته است. در یك
سند نسبتا مبهم 14 صفحه ای، اعضای هیئت حاكمه سازمان
توضیح می دهند كه اولا مریم عضدانلو به یك سطح
مساوی با مسعود رجوی و به عنوان رهبر مشترك ارتقا داده شده است.
این كار برای پیشبرد آزادی زنان انجام شد، برنامه دراز
مدت رهبر مجاهدین. این كار برای جلوگیری از محول
شدن ازادی زنان به وضعیت یك فرمول ساده بورژوا انجام شد. اما
كمیته مركزی و شورای رهبری نمی خواهند كه
یك مدل ایجاد كنند. آنها به "خواهران و برادران مجاهد"
علیه پیروی از این نمونه به عنوان عمل كلی هشدار
می دهد. آنها این مورد را به عنوان یك مورد استثنایی
توصیه می كنند. اكنون وقت رسیدگی به مورد كمدی -
تراژیك اقای ابریشمچی است، كه ناگهان به یك شوهر
خسته كننده و وزنه واقعی بر روی دوش هوشیاری جنبش
تبدیل شده بود. كمیته مركزی و شورا می گویند كه
در زمان ارتقا مریم به بالاترین رده او (مهدی
ابریشمچی) را فراموش كرده بودند. آنها ادعا می كنند كه بعدا
فهمیده اند كه ارتقا مریم عضدانلو شامل لزوم ایدئولوژیكی
و انقلابی ازدواج بین مریم و مسعود نیز می شود.
متعاقبا، باید یك طلاق بین مریم و مهدی صورت
می گرفت. اگر به سرایندگان این سند تعجب برانگیز
ایمان داشته باشیم، این مانع آخر بواسطه گرایش
قهرمانانه این زوج، كه داوطلبانه تصمیم به جدا شدن گرفتند (برخلاف
سفارش مسعود رجوی)، رفع شد. رهبر، كه ارزش های شخصی و
اخلاقی و انسانی الهام بخش او بودند، راضی به شكستن خانواده
آنها نبود. پایان خوش: رهبران مشترك مجاهدین خلق در ژوئن، با
پیروی از نمونه محمدپیامبر، با هم ازدواج كردند. در سند آمده
است كه او با همسر فرزندخوانده اش ازدواج كرد. بنابراین، مسعود رجوی
بهره برداری جدیدی را كامل كرد كه نشان دهنده یك حركت
به جلوی كیفی، و ارتقا همه امورات مجاهدین، است. شوهر
سابق این گونه به خود تسلی داد كه "خدا را شكر كه به او اجازه
داد در این تصمیم عظیم ایدئولوژیك نقشی
داشته باشد." (212) ورای این طمطراق ها و اعلامیه
های توخالی واقعیت ناخوشایند وجود داشت: خانواده به
هدفی برای مجاهدین تبدیل شده بود. این امر به
رنجش شدید در میان زنان سازمان و كودكان معصومی منجر شد كه
عزیزانشان انتخاب بدی كرده بودند. منابع 205.- Agence telegraphique Suisse, AFP dispatch,
17 June 2000. 206.- “Les femmes rejoignent Ic front du travail”
— tire de “L’essor du socialisme dans les campagnes chinoises” — by
Mao Tse Tung — 1955 207.- La femme daiis I ‘Etat irnaginaire: la
femme dans I ‘Organisation des Moudjahidin du peuple, by Nadéré Afshari,
Germany, 2001 208.- “Femmes de pouvoir, femmes de caractères,
dies sont terribles — Radjavi”, Christian Hoche, Marianne,
30 June- 6 July 2003 209.- Jean-Pierre Perrin, “Un mouvernent
fragilisé par Ia chute de Saddam Hussein” Libé ration, 18 June 2003 210.- “La double vie de Maryarn Radjavi”, Jean
Chichizola, Le Figaro, 23 June 2003 211.- Jean-Pierre Perrin, “L’irrésistible
ascension de Maryam Radjavi”, Libé ration, 23 June 2003 212.- Jean Gueyras, op. cit. کالبد شکافی یک جریان
ایدئولوژیک قسمت 23 بازخوانی نهاد خانواده در سازمان فرقه
ای - تروریستی مجاهدین منبع:
Mojahedin.ws مولف: آنتونی گسلر فصل 22/ جداسازی زوجها "خانواده، از تو متنفرم". این
نقل قول از آندره ژید، مولف فرانسوی و برنده جایزه نوبل سال 1947،
را بدون اغراق می توان به عنوان شعار مسعود رجوی توصیف نمود. آخر،
مجاهدین خلق همه چیزش را فدای انقلاب كرد. برای
این که افراد روح و جسم خودشان را فدای هدف كنند، مجاهدین
مستقیما در زندگی روزانه مبارزان دخالت كرد. این كار به منظور
اجرای تصمیم های دلخواه "معلم بزرگ" انجام شد. فیگارو
گزارش داد: " مجاهدین خلق، كه بر محور رهبری معنویش،
مسعود و مریم رجوی بنا شده، اغلب توسط اعضای سابق – كه مجبور
به طلاق از همسران و متلاشی كردن خانواده هایشان به منظور
پیوستن به سازمان بودند- به یك فرقه تشبیه می شود."
(213). میترا یوسفی، یكی از اعضای
قدیمی مجاهدین، و یكی از قربانیان
این خط مشی طلاق اجباری، سكوت را می شكند:من راهی
طولانی را طی كردم. من تحت یك مغزشویی واقعی
قرارگرفتم و همیشه باید هشیار باشم. مردم ایران از رجوی بیزار هستند
و من از او متنفرم. جریان من خیلی ساده است. وقتی همه
چیز شروع شد من یك جوان بودم كه تازه ازدواج كرده بود. شوهرم مرد
شناخته شده ای بود؛ چرا كه در تیم ملی فوتبال ایران
بازی كرده بود. این تیم به جام جهانی 1978 راه
یافت و در آرژانتین بازی كرد. وقتی انقلاب رخ داد ما در
انگلستان زندگی می كردیم. ما قبل از رفتن به ایالات
متحده به ایران رفتیم. در دهه 1980، درباره
چیزهایی كه برای دوستانمان رخ داده بود اخبار بدی
شنیده بودیم. درواقع، در آن زمان، ما از واقعیت های
جامعه ایران خیلی دور بودیم. رجوی می خواست
از اسم همسر من استفاده كند. ما موافقت كردیم و به یونان
رفتیم تا جنبش را سازماندهی كنیم. وقتی رجوی، پس
از طلاق از دختر بنی صدر با همسر رفیقش، مریم، ازدواج كرد ما
شوكه شدیم. شوهرم موضع شدیدی گرفت و گفت كه نمی توان زن
شخص دیگری را گرفت. اما دو روز بعد آن ها ما را به عكس آن متقاعد
كردند. ما این قدر احمق بودیم..." (214) نادره افشاری
نیز در داخل مجاهدین زندگی كرده بود. او واقعیت را
می داند: " رجوی از بنیاد خانواده به عنوان ابزاری
در خدمت قدرت خودش استفاده كرد. برای نگه داشتن مردان در سازمان، آن ها را
وادار به ازدواج كرد. برای این كار، از زنان به عنوان طعمه استفاده
كرد و آن ها را به مطیع ترین نوكرانش داد. اما، با كم ترین
نشانه از نافرمانی، همسرانشان را از آن ها می گرفت. بنابراین،
زنان اشیایی بودند كه دست به دست می شدند. بنابراین،
زن مطیعی مانند عاطفه، كه در رده ارشدی قرار داشت، مجبور شد
به دستور شخصی رجوی چهار بار طلاق بگیرد. رفیق او،
محبوبه جمشیدی، حداقل سه بار طلاق گرفت و مجددا ازدواج كرد. رجوی
خانواده را یك سلول یكپارچه در سازمانش می داند. بنابراین
برای مداخله در روابط زناشویی اعضا، برخلاف میل آنها، خود
را آزاد می داند. حقیقت این است كه او از خانواده، كه
همیشه مشكلی برای سازمان او بوجود آورده، متنفر است. از سال 1991
به بعد، ازدواج معنای خودش را از دست داد. ازدواج به مانعی
تبدیل شد كه اعضای سازمان را از دوست داشتن رهبرشان محروم می
كرد." (215) یك جدا شده دیگر می گوید: "در
این زمان رجوی یك مراسم ثابت را در آغاز نشست ها اجباری
كرده بود: همه باید دست هایشان را روی میز می
گذاشتند تا معلوم شود كه هیچ كس حلقه ازدواج (كه رجوی "حلقه
بردگی" می نامید) به دست ندارد." (216) از هم گسستن خانواده البته، مجاهدین خلق از خودشان دفاع می
كردند. تاثیر این گفته ها بر اعمال درونی اش اثری
منفی روی افكار عمومی بین المللی داشت. شورای
ملی مقاومت ایران، در واكنش به اتهامات از سوی امریكا
می گوید: "آن ها مجاهدین را متهم می كنند به
این كه زوج ها درعراق را مجبور كرده از هم جدا شوند و كودكان را به اروپا
و ایالات متحده بفرستند. در اینجا، باید توجه داشت كه
افرادی كه این گزارش را نوشتند، كلمه به كلمه اتهامات ملاها و
بازماندگان رژیم شاه را تكرار كردند. ارتش آزادیبخش ملی
ایران در قلمرو كشوری واقع شده كه زندگی خانوادگی در اردوگاه
ها بخاطر بمباران های بی سابقه جنگ خلیج فارس و محاصره
اقتصادی پس از آن غیرممكن شد. در طول بمباران ها، خانواده ها
داوطلبانه و گاهی به صورت مكتوب از سازمان خواستند كه در فرستادن
كودكانشان به اروپا و ایالات متحده برای زندگی همراه با
والدینشان یا هواداران سازمان كمك كند. علیرغم موانع و
خطرهای زیاد، جنبش میلیون ها دلار صرف كرد تا این
كودكان را به مكان های امن منتقل كند. گزینه دیگر این
بود كه قربانیان زیادی در میان آن ها را قبول
كنیم." (217) اما، واقعیات منسجم هستند و گزارش های
شاهدان عینی بسیار دقیق می باشند: " از نظر
دومین انقلاب ایدئولوژیك، كودكان باید از خانواده
هایشان جدا و به خارج فرستاده می شدند. رجوی شخصا بر
اجرای دستور در هر پرونده نظارت داشت و مبارزان یا خانواده
هایی كه در اروپا و ایالات متحده زندگی می كردند
و می توانستند كودكان را قبول كنند پیدا می كرد. در
غیاب خانواده در خارج، كودكان به یتیم خانه یا مدارس
خاصی كه توسط مجاهدین در آلمان و هلند ایجاد شده بودند
فرستاده می شدند. بیش از 500 كودك به این شیوه به خارج
فرستاده شدند: آن ها طی مراسمی خاص تحویل سازمان می
شدند و در این مراسم دست نوشته والدین قرائت می شد كه نوشته
بودند: "من فرزندم را به مسعود و مریم می دهم." (218) اما مجاهدین خلق خودش را با مقایسه با
دیگران توجیه كرد: " علاوه براین، این خط
مشی بدون پیشینه نیست. طی جنگ دوم جهانی،
كودكان از خانواده های خود جدا و طی بمباران ها به خارج از لندن
فرستاده شدند. اگر این راه قابل قبول نیست، وزارت خارجه باید
بیانیه ای در انتقاد از وینستون چرچیل منتشر
می كرد." (219) سازمان مجاهدین خلق ایران دو
پیشینه دیگر در قرن بیستم را مورد استناد قرار داده
است، كه در حقیقت بیش تر دردسر ساز هستند. طی سال های 1937-1936،
بیرون بردن كودكان از جمهوری های اسپانیایی
كه با ناسیونالیست های فرانكو در جنگ بودند یكی
از این نمونه ها است. برای حفظ پسربچه ها و دختران كوچك از بمباران
هایی كه برخی از شهر ها بخصوص مادرید را به شدت در هم
می كوبید، آن ها توسط كاروان به شوروی سابق فرستاده می
شدند. اما وقتی دولت جبهه مردمی كنار رانده شد و كمونیست ها
جایش را گرفتند، این كودكان برای یك آموزش
ماركسیستی-لنینی ارتدوكسی در اتحادجماهیر
شوروی باقی ماندند. سناریوی مشابه چند سال بعد در
یونان، طی جنگ داخلی كه بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم
رخ داد، به وقوع پیوست. بازهم، كودكان برای انگیزه بیان
شده ربوده می شدند و در اتحاد جماهیر شوروی باقی ماندند.
آدم ربایی می تواند در یك كشور رخ دهد. جوانان
هیتلری ذهن ها و صداقت كودكان را می ربود و آن ها را
علیه معلمان و والدین خودشان تحریك می كرد. سیستم
های پرورش اس.اس. های "نژاد خالص" ادامه آدم
ربایی ها بودند، اما نتیجه شان هزاران كودك بی پدر و مادر
در آلمان پس از جنگ بود. این كودكان، بی خانمان شده، دور از
كشور و بریده از فرهنگ شان، به سرگردان های بدون هویت
تبدیل شدند. آن ها فقط چیزی را داشتند كه جنبش یا
سازمانی كه آن ها را در دست داشت بدان ها داده بود و برای اهداف
خودش آن ها را به جایی كه می خواست هدایت می نمود.
برای بیش از 20 سال دقیقا می دانیم كه چطور
مجاهدین خلق از این كودكان استفاده كرده است: به دنبال كشیدن
آن ها ساده تر است، چرا كه از بزرگسالانی كه افكار انتقادی دارند
مطیع تر هستند. البته وقتی اوضاع بد می شد آن ها به حال
خودشان رها می شدند: " در اوین، زندان معروف ایران كه
توسط شاه سابق ساخته شده، یك بخش كلا به "درمان پذیرها" اختصاص
داده شده كه تحت برنامه های آموزش مجدد قرار دارند. در آنجا چند
زندانی خاص را می یابیم كه از اربابان سابق خود دست
كشیده اند، مثل محافظ شخصی سابق بنی صدر. اما اكثریت
نگران كننده ای كودكان هستند. آن ها كسانی هستند كه مجاهدین
به جنگ خیابانی آوردند، بدون هیچ تعلیم نظامی
یا سیاسی. این كودكان (13 تا 15 ساله)به طور طبیعی
شكسته شدند. آن ها علیه خودشان به حركت درآمدند." (220) آموزش و تبلیغات مجاهدین خلق به تبلیغ سطح بالای
آموزش اعضایش علاقه مند است. آن ها تظاهر می كنند كه زنان و مردان
آراسته شده با دیپلم، و بخاطر آموزش عالی شان،هیچ وقت
نمی توانند قربانی تبلیغات شوند. اما یك اصل هست كه
می گوید: "هرچه آموزش پیشرفته یك فرد بیش تر
باشد، درمقابل انواع شستشوی مغزی مقاوم تر است. این
خیلی ساده لوحانه است، چرا كه موارد زیادی وجود داشته
كه در آن نخبگان، محققان، و حتی هنرمندان بسیار مستعد تسلیم
اغوای توتالیتر شده اند. چطور می توان پیوستن
فیلسوف بالا مقام مارتین هایدگر به حزب نازی در آلمان
در زمان به قدرت رسیدن این حزب در سال 1933 را توضیح داد؟
مولف "هستی و زمان" هوش نادری داشت، كه مانع از
پیوستن وی به یكی از خونریزترین رژیم
های قرن بیستم نشد. در دیگر سوی طیف
سیاسی، ریموند آرون، در "افیون نخبگان" حزب
كمونیست را به عنوان "یك فرقه روانشناختی و نه یك
فرقه مذهبی جهانی" توصیف كرد. آموزش
كمونیستی وجود دارد تا همه آثار فردگرایی را از
بین ببرد. فرقه رهبران نشانه ای از مغزهایی است كه
قابلیت های انتقادی شان را از دست داده اند. اگر این
طور نیست، چطور می توانیم مواضع اتخاذ شده توسط آراگون و السا
تریولت و همه نخبگان فرانسوی دیگر كه، حتی وقتی
شواهد غیرقابل انكار بدان ها تسلیم می شد، باز از شوروی
استالینی حمایت می كردند را توضیح داد؟
نزدیك تر به زمان خودمان، اعضای فرقه "معبد خورشید"
بودند كه با خودكشی های دسته جمعی خبرساز شدند و همگی
دانشجویان بسیار موفقی بودند. معهذا، آن ها این راه را
برای رسیدن به سیاره سیریوس انتخاب كردند. بر خی از آن ها پست های
مدیریتی در سطوح بالا را در دست داشتند. اما این امر
نتوانست از آن ها كه زندانی خودشان بودند و پایان غم
انگیزی برای خود رقم زدند حفاظت كند. علاوه بر این،
پیروان ژاك ووریلون، یك خبرنگار سابق ورزشی، كه رسما در
حال آماده كردن زمین برای بازگشت فوق زمینی ها هستند
مشتمل بر دكترهایی است كه ادعا می كنند حداقل یك انسان
را شبیه سازی كرده اند. داشتن درجه فارغ التحصیلی باعث
محافظت از ماشین سیاسی یا مذهبی موثر نیست.
برای یك شخصیت قوی كافی است كه سراب را در نظر
بگیرد: "رجوی خودش را مركز جهان در نظر می گیرد. او
خود را نماینده خدا بر روی زمین میداند، نوعی
پیامبر یا امام. امام غایب مسلمانان شیعه. او هیچ
نیازی به فراهم آوری مبنا برای قدرتش احساس نمی
كند. او خود را منبع مشروعیت میداند. افراد طبق فاصله ای كه
آن ها را از این منبع جدا می كند طبقه بندی می شوند. هرچه
آنها مطیع تر و نزدیك تر باشند، خوب و عادل تر محسوب می شوند.
این خودمحوری است كه الهام بخش احمقانه ترین
بیانیه ها و جملات رجوی می باشد." (221) یك
تماس ظاهری با خدا به عنوان بهترین وسیله برای بستن
دهان همه اپوزیسیون عمل می كند. این بدان خاطر است كه "منتخب"
دستوراتش را از سطح بالاتر دریافت می كند. بنابراین چه
كسی جرات می كند از آن ها سئوال كند و ریسك كافر خوانده شدن
را بپذیرد؟ خرد كردن قلمرو شخصی بخصوص در ایران، فضای خانواده محرمانه
و غیرقابل لمس است. هیچ كس حق ندارد كه در این دایره كه
مبنای اساسی سازمان بشری است مداخله كند. رجوی، با در
دست گرفتن كنترل خانواده، این دایره را بدون داشتن یك هدف
مشخص در ذهن می شكند. همان گونه كه ولادیمیر ولكوف این
امر را با دانشی استثنایی توصیف می كند: "فریب
خبری و اثرگذاری فقط می تواند بر مبنای یك توده
از مردم تحت تاثیر قرار گرفته و فریب خورده اعمال شود. فرد،
خانواده، گروه های حرفه مند، همگی می توانند مورد تخدیر
قرار بگیرند، اما نمی توان آن ها را فریب داد چرا كه
طبیعتا آنتی بادی هایی را ترشح می كنند كه
با دروغ ها می جنگند، چون حقیقت را ترجیح می دهند، و
بواسطه احترامشان به منطق عمومی با دیوانگی مبارزه می
كنند. برعكس، وقتی به یك كمیت خاص می رسید، افراد
به جمعیت تبدیل می شوند. آن ها كه از نظر ذهنی
پرولتاریی شده اند (جدای از سطح تحصیلشان)، بازتاب
محافظه كارانه شان را از دست می دهند و توده شان شكل خود (جایگاهش) را
گم می كند، و مانند یك كشتی در تلاطم از این سو به آن
سو می رود. آن ها اكنون توسط توده و وزن خودشان حمل می شوند، تا
تسلیم فنون مغزشویی كارشناسان اطمینان دهنده شوند."
(222) و همه وسایل خوب هستند، چون رجوی بارها و بارها می
گوید. در عمل، این امر شامل بریدن فرد از جامعه و به
حاشیه بردن او است: نوع متفاوتی از وادار كردن فرد به احساس طرد شدن:
"در بخشی از زندگیم برای سازمان در آلمان و سوئد
گدایی می كردم. از انجام این كار خیلی ناخشنود
بودم، چرا كه مجبور بودم دروغ بگویم. بجای این كه به مردم
بگوییم برای خرید سلاح پول جمع می كنیم، به
آن ها می گفتیم كه پول برای ساخت خانه برای
یتیم ها است. این شیوه، بر اساس حسن نیت
غربی ها انجام می شد. حقیقت این بود كه رجوی به پول
هایی كه به این شیوه جمع می شدند نیاز
نداشت. او به اندازه كافی پول از صدام و عرب ها می گرفت. او ما را
به خیابان ها می فرستاد تا بر ما غلبه كند و احساس استقلالمان را
بگیرد. ما در دام افتاده بودیم، چرا كه با جمهوری
اسلامی مخالف بودیم و می خواستیم با آن مبارزه
كنیم." (223) ما سال ها این افراد را در مقابل سوپرماركت ها و
مراكز خرید و در خیابان های شهرهایمان دیده
ایم، كه امضا و هدایا برای "مردم سركوب شده ایران"
جمع می كنند. هیچ چیز درباره مقصد نهایی پولها
گفته نمی شد، همچنین چیزی درباره سازمان خودشان
نمی گفتند. از بسیاری از خیریه های
اروپایی سوء استفاده شده است. این امر بدان نقطه رسید
كه در چندین مورد، پلیس به آرامی از مجاهدین خواست كه
اماكن عمومی را ترك كنند و مواد تبلیغاتی شان را ضبط كرد. این
تبلیغاتی بود كه به یك دستگاه جنگی خونین و بدخو
وابسته بود. منابع 213.- “Sombre avenir pour les Moudjahidin du
peuple”, Delphine Minoui, Le Figaro, 21 April 2003 214.- Author’s interview, supra. 215.- Nadéré Afshari, op. cit. 216.-
Ismail Zayer, op. cit. 217.-
“Democracy Betrayed”, op. cit. 218.-
Ismail Zayer, op. cit. 219.-
“Democracy Betrayed”, op. cit. 220.-
Buob and Hoche, op. cit. 221.- Nadéré Afshari, op. cit. 222.- Vladimir Volkoff, op. cit. 223.- Nadéré Afshari, op. cit کالبد
شکافی یک جریان ایدئولوژیک قسمت 24 مجاهدین خلق، رسانه های غربی و
استراتژِی بقا در شکاف منبع:
Mojahedin.ws مولف: آنتونی گسلر فصل 23 - استفاده از رسانه ها همانطور كه دیده ایم، مجاهدین
خلق ایران، خدای هنرهای دوز و كلك هستند. مانند
بسیاری از سازمان های بسیار چپ، آن ها ابزاری كه
رسانه ها را پیش می برند می شناسند. آن ها در گمراه كردن
خبرنگاران استعداد زیادی دارند: "برای سالها، آن ها
دائما از روز بزرگ دم زده اند، ایجاد یك شرایط نافرمانی
در ایران، تحت فرمان آنان، كه به سرنگونی رژیم ایران
منتهی شود. آن ها فعالیت رسانه ای و سیاسی
فراوانی داشتند، و در اتاق های كنفرانس از پیروزی
های مبارزان و محكوم كردن مقامات ایرانی سخن گفته اند. آن ها
به نحو چشمگیری سازمان یافته هستند و توانایی شان
برای بسیج كردن هوادارانشان به آن ها اجازه می دهد
راهپیمایی های اعتراضی در اروپا، كه در آن
وضعیت پناهنده دارد، به راه بیاندازند. این امر هنگامی
رخ می دهد كه یك رهبر ایرانی به خاك یكی از
كشورهای اروپایی پا می گذارد." (224) اكثر
هیئت های تحریریه روزنامه ها و دیگر نشریات
در واقع محاصره شده بودند. مجاهدین، تحت پوشش منابع اختصاصی و دست
اول، برای ایجاد ارتباط های شخصی با خبرنگاران، به
منظور مسیر دادن به تبلیغات خودشان، تلاش می كردند. متاسفانه،
این سیستم اساساً به خاطر نقاط ضعف ژورنالیست ها موثر است. بخاطر
مواجهه با كمبود زمان، بسیاری از سردبیران به خود زحمت
نمی دهند كه عمق مطالب را با بررسی اطلاعات و كنار زدن پرده ها
دریابند. در این بافتار، در دام می افتادند. به علاوه، مجاهدین دلالان سیاسی
تراز اولی هستند، كه مسئولان سیاسی ، معاونان، سناتورها، ... را
ردگیری می كنند تا امضایی به دست آوردند كه به
اصطلاح نشان دهنده حمایت از مبارزه مجاهدین خلق است و به گروه به
عنوان اپوزیسیون مشروع اعتبار می دهد: "مجاهدین در
میان مطبوعات غربی و شخصیت های سیاسی
فعالیت های روابط عمومی انجام دادند، و به دنبال حمایت
سیاسی و تقویت مالی بودند. مجاهدین، كه از
بیزاری غرب از رفتار رژیم ایران سوء استفاده می
كرد، خودش را به عنوان یك آلترناتیو معرفی نمود. برای
رسیدن به اهدافشان، آن ها ادعا می كردند كه از حمایت
اكثریت ایرانیان برخوردار هستند." (225) رجوی و
دوستانش در منطق درونی شان خود را سرمایه هایی در نظر
می گرفتند كه خوب بودن با آن ها ضروری بود: فردا آن ها رهبران
ایران خواهند شد. "او خودش را افشین معرفی می كرد.
دائما به قسمت تحریریه زنگ می زد تا درباره روز بزرگ سخن
بگوید: ایجاد یك شرایط نافرمانی كه به
سرنگونی رژیم ملاها منتهی خواهد شد. او می گفت انقلاب
مجاهدین در حال پیشروی است. بعد سیلی از
بیانیه های مطبوعاتی به دنبال آن می آمدند، كه از
ایثارگری شهدای مجاهدین و مبارزین آن ها
ستایش می كردند. برای اورسوراواز، زمان به سرعت در حال
نزدیك شدن بود..." (226) و بگذارید هر كسی كه جرات می كند
و از خطوط مجاهدین پا فراتر می گذارد هشیار باشد! آن ها
اعتراضات همزمانی را انجام می دهند، با نامه به سردبیر، با
ملاقات در دفاتر تحریریه برای درخواست مجازات ژورنالیست
های گناهكار سازماندهی می شدند. در صورتی كه این
نوع فشار وجود نداشت، تهدیدهای مستقیم تلفنی
پوششی انجام می شدند. رسانه ها آنقدر برای مجاهدین مهم
بودند كه آن ها از افزایش فعالیت هایشان، اغلب فقط به شكل
تبلیغاتی، خودداری نمی كردند. این یك راه
پیشروی با استفاده از خطوط كلی اساسی فریب رسانه
ای است كه پروفسور رابرت موچیه لی توصیف می كند:
"مواد خامی كه رسانه ها از آنان استفاده می كنند از منابع
مختلفی به دست می آیند: اعمال خشونت آمیز توسط گروه
های كوچك عمل مستقیم كه با متحدان طبیعی یا
غیرمنتظره شان درگیری ها، حملات، راهپیمایی
ها، یا اعلامیه ها، یا رقابت های چریكی شهری
یا روستایی مختلف راه می اندازند و در داخل قلمرو
ملی عمل می نمایند. اخبار درباره اعمال مستقیم از گروه
های مبارز دوست در خارج از قلمرو ملی. خطاها و اشتباهات توسط
مقامات، نمایندگان آن ها و متحدان آن ها." بسیاری از
خبرنگاران این امر را عملا دیده اند؛ از جمله رویدادهایی
كه منحصرا برای دوربین ها تنظیم شده اند. این
سیستم احتمالات بی پایانی دارد. خبرسازی پروفسور رابرت موچیه لی تحلیل
خود را كامل می كند: "در عین حال اعتقاد به این كه
چریك های امریكای جنوبی آغاز شورش های عام
هستند عبث است. هیچ شورش عامی وجود نخواهد داشت و سازمان دهندگان انقلاب
به یك شورش عام نیاز ندارند. چریك ها وجود دارند تا
شرایطی ایجاد كنند كه رسانه ها بتوانند از آن بهره
برداری نمایند." (227) برای موثر بودن در خبرسازی،
داشتن یك تیم مجرب از ارتباط گیرنده ها كه به "هدف"
معتقدند و همه انرژی شان را صرف بردن نبرد مطبوعات می كنند
ضروری است. روابط عمومی جنبش به شورای ملی مقاومت داده
شده، شاخه سیاسی مجاهدین، كه تا این هفته در
مجتمعی مشتكل از 4 ویلا در اورسوراواز استقرار داشته. گروهی
كوچك از رهبران، كه به چند زبان اروپایی سخن می گویند،
و از نمابر، پست الكترونیكی، و تماس تلفنی بسیار
استفاده می نمایند، دائما آیةالله های
ایرانی رژیم را محكوم كرده و مسئولیت حملات
تروریستی را می پذیرند. همه این متخصصان روابط عمومی بر
یك نكته اتفاق نظر دارند: مجاهدین و شورای ملی مقاومت
در ایران بسیار محبوب هستند، اگر چه دیپلمات ها از تهران
برعكس این امر را گزارش می كنند. در خارج از قلمرو ایران،
شورای ملی مقاومت در بسیج كردن هزاران پناهنده طی
ملاقات های رسمی رهبران ایران از اروپا یا برای
تقاضای آزادی رهبرشان در پاریس موفق عمل كرده است. این
ماشین تنظیم شده رسانه ها باعث همدردی بسیاری از
نمایندگان پارلمان در بریتانیا، پارلمان اروپا و كنگره
امریكا شده، كه شورای ملی مقاومت را یك آلترناتیو
میانه رو برای رژیم اسلامی در تهران در نظر می
گیرند. " (228) به گفته پروفسور رابرت موچیه لی،
این امر دربرگیرنده ایجاد رویدادها به منظور
منزوی كردن دشمن در چشم انداز رسانه های غربی و به وجود آوردن
احساس منزوی بودن و محكوم شدن آن در افكار عمومی است. (229) "در
آن زمان مجاهدین خلق در خارج از ایران نیز عملیات اجرا
می كرد و مریم رجوی كاملا از این امر خبر داشت. در
آوریل 1992، او دبیركل بود، زمانی كه پس از حمله یك
هواپیمای جنگنده ایرانی که به عراق حمله كرد، سفارتخانه
ها و كنسولگری های ایران در 9 كشور (استرالیا، كانادا،
فرانسه، آلمان و هلند، نروژ، بریتانیا، سوئد و سوئیس) توسط
مجاهدین مورد حمله قرار گرفتند. این رویداد حمله به افراد و
ویرانگری را نیز شامل میشد." (230) "چندین
راهپیمایی همزمان در حمایت از این رویداد
بر افكار عمومی اثر گذاشت و مطبوعات جهان آن را گزارش كردند." (231) مجاهدین
خلق، با تحریف واقعیت ها به منظور براوردن نیازهای
خودشان و نیز پیچیده كردن شرایط ساده، خواسته های
خود را بیان می كنند- كه در بیانیه های
مطبوعاتی كه برای ایجاد همدردی در میان مردم
خوبی كه مشتریان رسانه ها هستند انتشار می یابند. آن ها
مقامات محلی را با تهدیدهای ظریفی علیه شان
می ترسانند. خلاصه این كه، آن ها طوری در اروپا عمل می
كنند كه گویی در یك كشور فتح شده هستند. اما، به عنوان
پناهندگان سیاسی و خارجی ها، باید حداقل به
مسئولیت "خودداری" سیاسی شان پایبند
باشند و از اعلان ها و فعالیت های عمومی پرهیز كنند. یك
نمونه از رویدادهای اخیر تكبر مجاهدین خلق را نشان
می دهد كه اگر خودش بر ایران حاكم بود هرگز تحملش را نداشت: افشین
علوی، عضو كمیسیون امور خارجه شورای ملی مقاومت
روز یكشنبه اعلام كرد كه "شورای ملی مقاومت ایران
خواستار آن است كه مریم رجوی به سرعت آزاد شود. این امر
دلیل اعتصاب غذایی است كه اكنون در 20 شهر
اروپایی و ایالات متحده در جریان است" علوی به آسوشیتد پرس گفت: "همسر
مسعود رجوی، رهبر مجاهدین خلق ایران در شرایط
سلامتی خوبی نیست و اخیرا عمل جراحی داشته است. ما
دولت فرانسه را مسئول سلامت او می دانیم." مریم
رجوی و 10 نفر دیگر طی شنبه و یكشنبه به جرم
عضویت در یك گروه مرتبط با اعمال تروریستی و حمایت
مالی از تروریسم به طور موقتی بازداشت شدند. تعداد اعتصاب
كنندگان در روز یكشنبه در اورسوراواز، مقر مجاهدین خلق، بیش
از 100 نفر بود. به گفته افشین علوی، او خود نیز دیگر
چیزی نمی خورد. در منطقه والدواز 47 مرد و 30 زن حضور دارند
كه در اعتصاب غذا بسر می برند،این تعداد دیروز 40 نفر بود. در
میان اعتصاب كنندگان، ده نفر از آشامیدن آب امتناع كرده اند. 40
معترض در مقابل درهای خانه صالح رجوی جمع شده اند. یك دكتر در
روز چند مرتبه آن ها را از نظر سلامتی كنترل می كند و آتش نشانان
یك ایستگاه دائمی نجات در آنجا برقرار كرده اند. روز
یكشنبه، تا پایان عصر، شش نفر از آن ها از حال رفتند. پنج زن در
میان اعتصاب كنندگان از دریافت هر گونه مداوا خودداری كردند،
و این درحالی است كه یك مرد كه در اعتصاب شركت نداشت بر اثر
گرما بیمار شد. به گفته منابع وی به بیمارستان منتقل شده است."
(232) اعمال بسیار حساب شده مجاهدین خلق ایران، به عنوان فتنه
انگیزان واقعی سیاسی، از بهانه های
زیادی برای راهپیمایی در خیابان
های شهرهای غربی استفاده كرده اند، و هر گاه كه یك
مسئول ایرانی برای ملاقات به كشوری آمده یا
حتی وقتی یك تیم فوتبال ایران برای
بازی به اروپا آمده به فریاد كشیدن و ایجاد
ناآرامی پرداخته اند. منابع وزارت كشور گفتند كه "هنگامی كه
قرار بود یك بازی ایران - ایالات متحده در لیون
برگزار شود، از عبور چندین مخالف ایران از مرز فرانسه - بلژیك
و ورود آن ها به قلمرو فرانسه ممانعت بعمل آمد. به گفته همین منابع،
این ایرانی ها، كه از آلمان و هلند می آمدند، و
تعدادشان اعلام نشده است، به گروه اپوزیسیون مجاهدین خلق
ایران مربوط می شوند. منابع ادامه دادند كه اكثر این افراد
بلیط برای حضور در مسابقه را نداشتند و "شرایط
دیدار از فرانسه را نیز دارا نبودند." از ورود آن ها
جلوگیری شد، چون "تهدیدی برای نظم
عمومی" محسوب می شدند. بسیاری از آن ها، در دو
اتوبوس، در بزرگراه A31 در مرز بین
فرانسه و لوكزامبورگ به مدت یك ساعت متوقف شدند. در لیون،
یكی از سخنگویان مجاهدین به نام محمد محدثین
مقامات فرانسه را به همكاری با مقامات ایرانی، برای
ممانعت از حضور مخالفان در بازی فوتبال، متهم كرد. طی یك
كنفرانس مطبوعاتی، آن ها به مورد مسلم اسكندر فیلابی، قهرمان
كشتی كه بعد از سال 1979 ایران را ترك كرده، استناد كردند كه به
دلایل سیاسی از ورود او به فرانسه جلوگیری شده
بود." (233) شیوه های آن ها حساب شده و بسیار گسترده
هستند: "دوازده كانادایی با اصلیت ایرانی در
فرودگاه شارل دوگل پاریس توسط پلیس مرزی متوقف شدند. فرانسه
از آن بیم دارد كه این افراد طی سفر محمد خاتمی
رئیس جمهور ایران به پاریس بی نظمی ایجاد
كنند. وزارت كشور می گوید: آن ها سه شنبه صبح به كشور خود برگردانده
شدند. سفارت كانادا در پاریس این امر را تایید كرده اما
جزئیاتی ارائه نكرده است. عصمت رمضانی، یكی از
دوازده نفری كه برگردانده شده، از طریق تلفن به آسوشیتد پرس
گفت: «ما كار اشتباهی نكردیم. ما فقط برای
راهپیمایی دمكراتیك علیه رژیم آخوندی
سفر می كردیم.»او از آزار داده شدن توسط مقامات فرانسه گله داشت."
(234) همه چیز با دقت هماهنگ شده است. "چندین هزار
ایرانی (به گفته پلیس 2000 نفر، به گفته سازمان دهندگان 10000
نفر) روز چهارشنبه راهپیمایی كردند.... تا علیه سفر
محمد خاتمی به فرانسه اعتراض كنند. راهپیمایان به درخواست
شورای ملی مقاومت ایران - كه مجاهدین جزئی از آن
است- پاسخ می دادند. آن ها پوسترهایی را حمل می كردند
كه حاوی این شعارها بود: "مرگ بر خاتمی" "خاتمی
از فرانسه خارج شو" و "ملاها نماینده مردم ایران
نیستند، باید از سازمان ملل اخراج شوند". برخی از آن ها
پرچم هایی نیز حمل می كردند كه روی آن ها
تصویر داس و چكش وجود داشت، و در وسط آن یك مسلسل. آن ها شعار
می دادند "خاتمی قاتل" "خاتمی تروریست".
این ها شعارهایی بودند كه توسط شورای ملی مقاومت
از روی یك سكو در ورودی سالن حقوق بشر اعلام می شدند. آن
ها همچنین به عملیات پلیس علیه پایگاه های
اپوزیسیون در پاریس و حومه آن اعتراض می كردند. این
رویداد به دستگیری 30 نفر و بازجویی و
تفتیش از آن ها منجر شد." (235) مسئولیت متانت سیاسی چه اتفاقی می افتد اگر
جدایی طلبان باسك یا احزاب ایرلند شمالی در
خیابان های واشنگتن، مسكو یا رم راهپیمایی
كنند؟ دولت های خاصی صبرشان تمام شده، و در حفظ نظم عمومی دقت
می كنند. این امر بخصوص در فرانسه در سال 1999 صدق می كند،
وقتی كه شایعه های حملات تروریستی دهان به دهان
می چرخید و یكبار دیگر به مقامات هشدار داده شد: "یك
عملیات پلیسی بزرگ روز چهارشنبه در پاریس علیه
اپوزیسیون ایرانی تبعیدی، درست چند ساعت
قبل از ورود محمد خاتمی رئیس جمهور ایران به پاریس،
انجام شد. منابع پلیس تاكید كردند كه عملیات به صورت مشترك توسط
بخش ضدتروریسم ملی و بخش ضدتروریسم بریگاد
جنایی انجام شد. 16 نفر دستگیر و 15 مخالف دیگر برای
بازجویی های جنایی در منطقه پاریس
دستگیر شدند. مقامات قضایی تایید كردند كه بخش
ضدتروریسم ملی از دادستانی خواستار اجازه تفتیش
پیشگیرانه شده. با توجه به تهدید حملات تروریستی
دررابطه با سفر خاتمی. این تفتیش ها در "رو دو
واگیرار، در كنفلانسین آنورین، و در اورسوراواز" (والدواز)
انجام شد. در حال حاضر، در این تفتیش ها تهدیدهای
تروریستی تایید نشده است. این تفتیش ها تحت
بند 24/706 از قانون جنایی انجام شده، كه به دادستانی اجازه
می دهد تحت معیارهای جاری ضدتروریستی، از
قاضی كل دادگاه جنایی پاریس بخواهد به آن ها اجازه
این كار را بدهد. چندین پلیس، پلیس ضدشورش و
ضدترور، و بریگاد سیار ژاندارم در اطراف مقر اروپایی
شورای ملی مقاومت ایران در اورسوراواز، در 50
كیلومتری پاریس، موضع گرفتند. شورای ملی مقاومت
ایران، سازمان اپوزیسیون رژیم ایران، چهره
سیاسی مجاهدین خلق است. این گروه مبارزه مسلحانه با
جمهوری اسلامی را از خاك عراق انجام می دهد. مقر شورای
ملی مقاومت، مانند یك دژ، شامل چندین خانه در كنار رود اواز
است، و دیوارها و سیم خاردار آن ها را محصور نموده است. مخالفان از
ورود پلیس، كه برای تفتیش مكان و بررسی هویت
افراد ساكن در آن ها آمده بود، جلوگیری كردند. پلیس با
یك جواز تفتیش مشغول به فعالیت بود. هاشمی فرزین،
یك نماینده شورای ملی مقاومت، "قصاوت پلیس"
و همچنین ممانعت از ورود چندین ایرانی مخالف به فرانسه
طی چند روز اخیر را محكوم كرد. مسعود رجوی، رهبر
مجاهدین خلق، در رد عمل پلیس، كه به گفته او هیچ توجیه
قانونی نداشته، نامه ای به ژاك شیراك رئیس جمهور فرانسه
نوشت." (236) در این زمان، وزیر كشور، ژان پیر شوانمنت،
برخی از قواعد اساسی را برشمرد. او دستگیری
ایرانی های مخالف را با توجه به نیاز به اجتناب از
راهپیمایی های خشونت آمیز در آستانه سفر
خاتمی توجیه نمود. وزیركشور هنگام خروج از ملاقاتی در
وزارت كشور گفت: "خارجی هایی كه از مهمان نوازی
فرانسه بهره می برند باید به قوانین ما احترام بگذارند. منافع
فرانسه باید در نظر گرفته شود، از جمله توسط خارجی هایی
كه خواستار پناهندگی در خاك ما شده اند." وزیر كشور با اشاره به حوادثی كه در
مسابقه فوتبال در جام جهانی بین ایران و ایالات متحده
در لیون اتفاق افتاده بود گفت كه در این حوادث هزاران عضو
اپوزیسیون حضور داشتند. این امر نباید دوباره هنگام سفر
خاتمی اتفاق بیفتد." (237) آلمان نیز در برابر راهپیمایی
های خیابانی مجاهدین خلق ایمن نبود: "خاتمی
سفر خود به آلمان را روز دوشنبه تحت تدابیر شدید امنیتی
آغاز كرد. برلین می خواهد از هرگونه عمل افراطی طی
راهپیمایی مخالفان دولت اسلامی جلوگیری كند.
در خارج، آقای خاتمی باید با یك اپوزیسیون
دیگر، شورای ملی مقاومت ایران، نیز مواجه شود. این
جنبش در تبعید یك راهپیمایی را علیه ورود
رئیس جمهور ایران به برلین سازماندهی كرده است. راهپیمایان
شعارهای زیادی علیه او سرداده بودند. پلیس تعداد
شركت كنندگان را 7000 نفر اعلام كرده. سازمان دهندگان ادعا می كنند 20000
نفر شركت داشته و 10000 نفر هم نتوانسته اند بخاطر اقدامات پلیس آلمان
شركت كنند. پلیس اعلام كرد كه 50 نفر را به خاطر تحقیقات
جنایی دستگیر كرده و چندین خانه متعلق به اعضای
اپوزیسیون را تفتیش كرده است. مرزبانان از ورود
ایرانیان ساكن در دیگر كشورها به آلمان جلوگیری
كردند. طبق یك بیانیه شورای ملی مقاومت، 30 عضو
سازمان، ساكن در سوئیس، تلاش كرده بودند به آلمان وارد شوند." (238)
وقتی متانت سیاسی توسط افرادی كه از اسناد اقامت در
كشور میزبان - كه به آن ها پناه داده تا جانشان را حفظ كند- این قدر
به صورت سیستماتیك زیرپاگذاشته می شود، جای تعجب
ندارد كه پلیس این گونه تخطی گری های مكرر را
مجازات كند. منابع 224.- Mouna Naira, op. cit. 225.- U.S. State Department, op. cit. 226.- “Iran, les Moudjahidin du peuple fous de
Dieti... Ct de Marx”. by Christian Hoche and Safa Haeri, Marianne, 30 June-6
July 2003 227.- Roger Mucchielli, op. cit. 228.- “Iran: les Moudjahidin, une organisation
sectaire a Ia derive?”, by Tom Heneghan, Reuters, 20 June 2003 229.- Roger Mucchielli, op. cit. 230.- Jean Chichizola, op. cit. 231.- Roger Mucchielli, op. cit. 232.- “Le mouvement de grève de Ia faim s’étend
pour Ia liberation de Maryam Radjavi”, Associated Press, 22 June 2003 233.- “Des opposants iraniens empéchés de pénétrer
en France”, Associated Press, 21 June 1998 234.- “Douze Canadiens d’origine iranienne refoulés
de France”, Associated Press, 25 october 1999 235.- “Manifestation a Paris contre Ia venue du
président iranien”, Associated Press, 27 october 1999 236.- “Vaste operation de police contre i’opposition
iranienne en France a Ia suite de menaces d’attentat”, Associated Press, 27
october 1999 237.- “Jean-Pierre Chevènement justifie les
arrestations d’opposants iraniens”, Associated Press, 27 october 1999 238.- “Debut en Allemagne de Ia visite de
Khatarni sous haute surveillance”, Reuters and Agence France-Presse, 10 July 2000
239.- Delphine Minoui, op. cit. |