|
طنز های سیاسی تمیز سایت نگاه نو، چهارم نوامبر 2007 http://www.negaheno.net/akhbar/Tanz_01.htm ماجرای مریم و شهردار برق منزل مریم قجررفته بود، يك قابلمه مسي برداشت و به خانه شهردار
اورسوراواز رفت و گفت؛ ببخشيد ! اگر برق داريد يك مقدار به ما قرض بدهيد مغسی
مسیو، و شهردارهم پاسخ داد؛ همين كارها را مي كنيد كه مردم به شما شك مي
كنند! خب! بايد قابلمه پلاستيكي مي آوردی كه دچار برق گرفتگي نشي! هوش داوری ازعباس داوری پرسيدند، اگر سردت شود چه مي كني؟ جواب داد مي روم
نزديك بخاری، پرسيدند اگر باز هم سردت بود چي؟ جواب داد، به بخاری
نزديك تر مي شوم. پرسيدند اگر باز هم سردت بود؟ جواب داد مي چسبم به
بخاری، پرسيدند اگر باز هم گرم نشدی چي؟ و عباس گفت؛ اونوقت
بخاری رو روشن مي كنم!! وجدان رجوی رجوی در حیات زندان قدم می زد، متوجه شد كه يك گاو
سايه به سايه او را دنبال مي كند. پرسيد تو كي هستي؟ از جون من چي مي
خوای؟ گاوه گفت؛ من وجدانت بيدم! آرزوی یک جوجه تیغی يك روز مریم قجرخواب دید جوجه تیغی شده و در جمع
حيوانات گله مي كرد و مي گفت؛ نمي دونم چرا هيچكدوم ازآدم ها حاضر نيستند يك دست
نوازش بر پشت من بكشند!! ماجرای دو منگول اشرفی عباس داوری با مهدی برائی با هم دعوا كرده و يكديگر را
احمق و نوچه رجوی ناميدند و کار به مشاجره کشیده شد و آنها را
پیش افسرنگهبان آمریکائی بردند. افسر نگهبان براي كشف حقيقت
ماجرا به برائی گفت؛ يك نوك پا به اشرف سر بزن و ببين كه خودت درآنجا هستي
يا نه؟ و برائی هم با عجله رفت بطرف اشرف! عباس داوری گفت؛ جناب
سروان! ديدی چقدر این برائی احمقه؟ و افسر از او پرسيد چرا ؟!
اگه تو بودی چه كار مي كردی؟ و عباس داوری جواب داد؛ خب! به
اشرف تلفون مي كردم! ترک عادت موجب مرض است - مي گويند مریم قجرکه
قبلا درکباب فروشی اورسوراواز کارمیکرده تغيير شغل داده و بنا شده ،
حالا ساختمان چند طبقه می سازه، وقتی ساختمان تمام میشه
تيرآهن ها را از لای ساختمان بيرون می كشيد! دو ابله - مریم قجر وارد نانوايي
شد، با اين كه هيچ مشترس ديگرس نبود، رجوی هم که شاطری میکرد
به او گفت؛ خانم برو ته صف. مریم قجرمدتي صبر كرد و دوباره آمد جلو، باز
رجوی گفت؛ برو ته صف... اين دفعه مریم قجر با سنگ شيشه نانوايي
رجوی را شكست. رجوی دامن او را گرفت كه چرا اين كار را كردی؟
و مریم قجر گفت؛ حالا چرا توی صف به اين درازی، يقه مرا
چسبيده ای؟! تحقیقات علمی برادر رجوی - رجوی مي خواست
روی گنجشك تحقيق علمي كند، بال های گنجشك را كند و هی سرگنجشك
داد زد بپر بپر... ولي گنجشك نپريد ! بعد اعلام كرد، نتيجه تحقيق علمي بنده اين
است كه اگر بال گنجشك كنده شود، حس شنوایی خود را از دست مي دهد! رو نیست سنگ پاست - ابریشمچی وارد
نمايشگاه اتوموبيل شد و يك خودرو را انتخاب كرده و از فروشنده پرسيد؛ آقا! قيمت
اين ماشين چنده؟ بنگاهي جواب داد؛ قابلي نداره! و ابریشمچی با
عصبانيت گفت؛ چه خبرته؟ مگر سرگردنه است، مگه نمی دونی ما پول نداریم،
ارزون تر حساب كن! تیزهوشی هزارخانی - هزارخانی از لپه بدش مي
آمد، روزی مریم قجر براش خوراك دلمه بادمجون پخته بود،
هزارخانی وقتي با چنگال پوست بادمجون رو كنار زد و چشمش به لپه افتاد، با
قاشق تو سر مریم قجر كوبيد و گفت؛ فلان فلان شده، پالتو تنش كردی كه
نشناسمش! زرنگی محمدعلی توحیدی محمدعلی توحیدی براي شستشوي خودرو به كارواش مراجعه
كرد، صاحب كارواش پرسيد، آقای توحیدی ماشينت كو؟ و او جواب
داد؛ راه نزديك بود، پياده اومدم!! ارادت رجوی به گاو رجوی در این چند سال مفقودالاثری، گاو نگه می
داشت و با گاوش خيلي رفيق شده بود. يك روز درحالي كه از توالت به اتاق
برمی گشت، گاو سرش را از نرده طويله بيرون آورد و به نشانه ابراز علاقه به
رجوی گفت؛ ما... ما... و رجوی هم در پاسخ گفت؛ اختيار دارين، ما
بيشتر....! ترس مژگان مژگان پارسائی وسط اشرف ايستاده بود و مي لرزيد، صدیقه
حسینی ازاو پرسيد، چيه؟ سردته؟ مي ترسي؟ مژگان جواب داد، هيچكدوم،
يك باد و طوفان شديدی در درونم راه افتاده، خودمو گذاشتم روی
«ويبره» كه صداش در نياد! پرسش و پاسخ مي گويند چند اشرفی كنار درختي ايستاده بودند، يكي از آنها پرسيد؛
فكرش را بكنيد كه اگر اين درخت سرسبز چنار زبان داشت چي به ما مي گفت؟ یک
سرباز آمریکائی كه از آنجا رد مي شد، گفت؛ اگر اين درخت زبان داشت
به شما مي گفت؛ احمق ها! اولاً كه من درخت بلوطم نه چنار، ثانياً؛ هفت هشت سال
است كه خشك شده ام و ثالثاً... ديگه چي بگم! روحانی و میله محمدعلی روحانی برای اولین بار سوار اتوبوس شده
بود، به گنجه ای گفت؛ ببخشید حاج آقا! چند دقيقه اين ميله را نگهدار
تا من بند كفش هايم را ببندم! |