|
انقلاب ایدئولوژیک سازمان
مجاهدین خلق و جداشدگان منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ : 24 آوریل 2007
- 04/02/1386 مقدمه این مجموعه مقالات به استناد فاکت های موضوعی که از
کتاب نگاهی از درون به انقلاب ایدئولوژیک سازمان
مجاهدین نوشته بیژن نیابتی گزینه شده، در
پی اثبات این ادعا است که دلایل اعضای جداشده سازمان در
موضوعات مختلفی که به تناوب بحث خواهد شد، مورد تائید و اذعان
تلویحی و صریح سازمان مجاهدین است. با این تفاوت
که موضع سازمان در قبال دلایل جداشدگان با انواع برچسب و اتهامات
ریز و درشت تخطئه و پاسخ داده می شود و اما نیابتی از
موضع حمایت رهبری سیاسی این دلایل را
تئوریزه می کند. مضاف بر آن در پی اثبات این معنا
هستیم که به استناد همین فاکت ها، انقلاب ایدئولوژیک
درونی سازمان و متعاقبا پروسه فرقه ای شدن را در این راستا
ارزیابی کنیم. این مباحث را با موضوع رابطه
عملیات فروغ جاویدان با مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک
آغاز می کنیم. یکی از
دلایلی که اعضای جداشده سازمان به استناد آن رهبری
سازمان را مورد نقد و چالش قرار دادند، تصمیم فردی رجوی در
رابطه با این عملیات و متعاقبا شکست و تلاشی
نیروهای سازمان بود. در تحلیل های این افراد بر
این مهم تاکید شده که عملیات فروغ جاویدان در خطوط
استراتژیک سازمان محلی از اعراب نداشته و رجوی با علم و اطلاع
از عواقب آن و به صرف نداشتن تحلیل از شرایط انقباض دوران آتش بس و بحران استراتژی
ناشی از آن، به آن اقدام کرده است. در این رابطه فاکت های
متعدد و متنوعی موجود است. نظر به تراکم آنها ترجیح می دهم
خواننده را به شماری از این منابع ارجاع بدهم. 1- مرداب نوشته هادی شمس
حائری. با عنوان استراتژی دهم: تشکیل ارتش آزادی بخش.
از ص 101 به بعد. انتشارات خارج کشور. 2- مجاهدین خلق در آینه
تاریخ. نوشته مهندس علی اکبر راستگو. بخش: بال نظامی ارتش
آزادی بخش. ص 392 به بعد. انتشارات خارج کشور. و چاپ داخل کشور. ناشر
سازمان اسناد. 3- روزهای تاریک بغداد. نوشته
محمدحسین سبحانی. جلد اول. بحث طرح انتقادات استراتژیک ص 348.
به بعد. 4- فروغ بی دروغ و دروغ بی فروغ.
نوشته اعضای جداشده از سازمان و منشعب با عنوان پیروان راه
موسی خیابانی. 5- خاطرات یک شورشی. نوشته مسعود
بنی صدر. انتشارات خارج از کشور. 6- مکاتبات من با مسعود رجوی. نوشته
سعید شاهسوندی. 7-
مجموعه مقالات سایت مجاهدین با عنوان آخرين
تلاش (1-6) 8-
بعلاوه مقالات و مطالب پراکنده دیگر که به
دلیل تراکم از ذکر آنها خودداری می کنیم. علیرغم همه ادعاهایی که مجاهدین و مشخصا مسعود
رجوی درباره موفقیت و دستاوردهای نظامی این
عملیات از جمله ادعای تحمیل تلفات 55 هزار نفری به
جای گذاشتند، اما نیابتی به صراحت به کذب بودن این ادعا
و شکست سنگین سازمان از این بعد تاکید دارد. "با فروغ مجاهدین و
انقلاب نوین مردم ایران صدها تن از کیفی ترین
سازماندهان انقلاب در راه را، از دست می دهند. عملیات فروغ
جاویدان به صراحت یک شکست نظامی بود."ص 82. با این حال هم مجاهدین و هم
نیابتی بر دستاوردهای سیاسی و استراتژیک
این عملیات تاکید دارند. به نظر نگارنده این دستاوردها
در تمامیت خود چیزی جز بیرونی کردن و
تئوریزه کردن تنگ ترین مناسبات درونی در قالب انقلاب
ایدئولوژیک به مثابه نخ اتصال (حلقه مفقوده) و توجیه
تمامیت بحران استراتژیک مجاهدین نیست. با این حال
و صرفنظر از این دیدگاه های اثباتی بر عملیات
فروغ، در این مقطع مجاهدین با انفعال، ریزش و پاسیو شدن
نیروهای باقیمانده خود مواجه می شوند. رجوی اما
قبل از بیرونی شدن این تضادها از موضع طلبکاری از
باقیمانده نیروهایش، مرحله تازه ای از انقلاب
ایدئولوژیک را به مثابه سپر دفاعی در مواجهه با این
بحران طرح کرد. به اختصار دلایل جداشدگان و منتقدین این سرفصل
را به صورت جمع بندی اشاره می کنم. عمده تحلیل های جداشدگان حول این معنا بود: عملیات فروغ جاویدان نه از درون یک ضرورت
استراتژیک که از دل یک بن بست ناگزیر و محتوم سر برآورد.
بررسی این عملیات از ابعاد تاکتیکی و
سیاسی و حتی نحوه توجیه نیروهای تحت فرمان
رجوی حاکی از این حقیقت بود که این اقدام
پیش از اینکه به ضرورت وجودی خود وابسته باشد مولود
تغییر شرایطی بود که مجاهدین را به لحاظ
سیاسی و نظامی در موقعیت آچمز قرار داده بود.
سازمانی که همه توان نظامی خود را معطوف به استراتژی جنگ
چریکی کرده بود و در طی این پروسه شکست های
سنگینی را متحمل شده بود به ناگاه بطرز ناباورانه ای با اتخاذ
یک مشی کلاسیک و با احتساب حداقل امکانات و توان ابزاری
که وجود تانکهای اصطلاحا جاده بر است با انتخاب مسیر ستونی و
از طریق جاده، عملیات خود را شروع می کند. عملیات موسوم
به فروغ نه تنها حاصل یک تصمیم استراتژیک نبود که دقیقا
از دل یک فرصت طلبی و به زعم نیابتی توهم ریختن
ابهت جمهوری اسلامی در مواجهه با شرایط بی ثباتی
و نه صلح و نه جنگ ناشی از پذیرش قطعنامه برخاسته بود.
بسیاری این عملیات را نوعی خودکشی
جمعی تعبیر کرده اند. نیابتی نیز آشکارا
رویکرد فرصت طلبانه مجاهدین را اینگونه توجیه می
کند: "در فاصله میان
پذیرش قطعنامه و استقرار نیروهای حافظ صلح وابسته به سازمان
ملل متحد و بسته شدن قطعی مرزها ارتش عراق برای دست بالا پیدا
کردن در مذاکرات صلح احتمالی آینده، اقدام به تهاجمات نظامی
متعددی در عمق کم و در نقاط مختلف مرزی نموده و ضربات
سنگینی را بر ماشین نظامی رژیم وارد می
نماید. وضعیت جبهه ها به هم ریخته و رها کردن سلاح و فرار روبه
گسترش سربازان ارتش ایران و عناصری از سپاه و نیروهای
بسیج اندک اندک از قلب تک نمودها می رود که به جریان
تبدیل شود. پذیرش قطعنامه ابهت رژیم را خدشه دار کرده
است." ص 78 واقعیت این بود که مجاهدین علیرغم تمامی
تاکیدات خود بر آتش بس و صلح اما نه می خواستند و نه حتی
فرض چنین شرایطی را
محتمل و متصور بودند. نیابتی به استناد اظهارات و تحلیل
های رجوی درباره منتفی بودن این فرض می
گوید: "رهبری
مجاهدین خلق که در مقابل یک عمل انجام شده (پذیرش قطعنامه) به
سختی غافلگیر شده بود تصمیم به مقابله می گیرد.
واقعیت این بود که در کادر استراتژی جنگ آزادی بخش
نوین اساسا جایی برای صلح و یا آتش بس وجود
نداشت." ص 79 اگر چه در نهایت رجوی مدعی شد این عملیات
صرفا جنبه سیاسی داشته و به زعم او یک اقدام عاشوراگونه بوده،
اما تعیین اهداف استراتژیک و مرحله ای سازمان بعلاوه
استنباط غلط او از شرایط اجتماعی ایران و الگوبرداری
غلط از جنگ های منطقه ای و تلقی توهم حرکت بهمن وار نشان
می دهد این اقدام اساسا در راستای این شبیه
سازی ساده لوحانه بر پایه اصل غافلگیری برای
سرنگونی رژیم طراحی شده بود. رجوی پس از قربانی
دادن اکثریت نیروهای خود برای برون رفت از موضع
پاسخگویی به ناچار عملیات فروغ را سیاسی
تعبیر می کند و تلویحا نسبت به شکست محرز آن با تلقی
عاشوراگونگی، آن را توجیه می کند. تلقی ای که
پیش از این نیز در اتخاذ فاز مسلحانه سی خرداد و
استراتژی جنگ چریکی شهری و اما پس از تلاشی هسته
های تروریستی اش در داخل ترجیع بند شکست های
زنجیره ای او می شود. بدون شک رجوی بعد از انجام
عملیات فروغ و تلاشی نیروهایش چاره ای جز متهم
کردن آنها به انواع و اقسام گیرهای درونی و بیرونی
ندارد. رجوی پارادوکس تعبیر عاشوراگونگی از عملیات فروغ
و گیرهای به اصطلاح نفسانی افرادش را با فاز
دیگری از انقلاب ایدئولوژیک پاسخ می گوید.
مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک درست در همین بزنگاه
تاریخی ضمن تغییر سمت و سوی اتهام به سوی
رجوی، انگشت اتهام و اهمال را متوجه نیروهای باقیمانده
و اندک بازگشته از جنگ می کند و در چنین فضایی به
رجوی امکان می دهد تا از موضع طلبکاری از
نیروهایش، ادعا کند گیر اصلی را پیدا کرده و قادر
است با همین اندک نیروهای باقیمانده معضل سرنگونی
را حل کند. فلسفه وجودی این فاز
از انقلاب ایدئولوژیک را دقیقا در همین راستا می
توان بررسی و کالبد شکافی کرد. از نقطه ای که پس از آن مجاهدین
دیگر قادر به حفظ و کنترل باقیمانده نیروهای
عملیات فروغ نیستند. به چند دلیل مجاهدین
بایستی بار دیگر با اقدامی غافلگیرکننده خود را
از بن بست موجود بیرون بکشند. دلیل اول قطع امید از فاکتور
استراتژیک یعنی تست عنصر اجتماعی است. عملیات
فروغ از این حیث نیز پاسخ قانع کننده ای به
مجاهدین می دهد. نیابتی دستاورد استراتژیک
این عملیات را اینگونه جمع بندی می کند: "از اینجا به بعد
(بعد از عملیات فروغ) یک تغییر کیفی در درک
مجاهدین نسبت به مقوله انقلاب و نقش پیشتاز و رابطه او با خلق را
می توان به نظاره نشست. از اینجا به بعد دیگر انقلاب امر توده
ها نیست." ص 86. در تحلیل های مختلف جداشدگان همواره بر فقدان پشتوانه توده
ای و مردمی مجاهدین تاکید شده است. دقیقا
مریم رجوی در راستای چشم اندازی تا این حد
تیره و تار از فقدان حمایت عنصر اجتماعی همه توان و
قابلیت های خود را معطوف به باقیمانده نیروهایش
نموده و مدعی می شود: "با همین ارتش
آزادی بخش می توان و باید رژیم خمینی را
سرنگون کرد." نیابتی موضع تازه مریم رجوی درباره شرایط
آتی انقلاب مورد نظرش را با تکیه صرف بر توان ارتش آزادی بخش
اینگونه ترسیم می کند: "با این جمله معروف
که از زبان مریم رجوی و در آستانه قرار گرفتن او در جایگاه
مسئول اول مجاهدین اعلام می شود رسما و علنا رسالت سرنگونی
رژیم بر عهده پیشتاز گذاشته می شود. کارکرد ارتشی که
قرار بود طلسم اختناق را شکسته و راه قیام شهری را بگشاید با
همین جمله به پایان رسیده و رسالت سرنگونی بر عهده اش
گذاشته می شود."ص 86 به زعم نیابتی، دلیل دوم انقلاب
ایدئولوژیک سلب احساس اعتماد روحی و فکری
باقیمانده نیروها و ضرورت ایجاد دستگاه نوینی است
که بتوان به اتکای آن سازه های دستگاه ارزشی تازه خود
یعنی انقلاب ایدئولوژیک را بنا کند. مجاهدین حالا
باید با درک تازه ای از مقوله استراتژی راه بندان خود را به
سوی سرنگونی باز کنند. به زعم مجاهدین این نیروها
حاصل و برایند دوران مشخصی هستند که با انجام عملیات فروغ و
تلاشی آنها، سازمان دیگر نه قادر به بازسازی آنها هست و نه
اساسا در روند راهی که قرار است باز شود، این نحوه سازماندهی
و تنظیم رابطه در درون جواب قانع کننده ای به آن می دهد.
نیابتی در لفافه به این مهم اشاره می کند که اساسا
این نیروها در ادامه حیات سازمان کارایی لازم را
برای دستگاه ارزشی مجاهدین نخواهند داشت. او اگر نه به صراحت
اما به اشاره این معنا را مورد تاکید می دهد و می
نویسد: "نیروهایی
را که ما در فروغ از دست دادیم دیگر برای یک دوران قابل
جایگزینی در ابعاد کلان نبودند. چرا که این نیرو
برایند شرایط انقلابی بوجود آمده به دنبال قیام بهمن
بودند."ص 81. به زعم نیابتی پاسخ به صورت مسئله تازه مجاهدین به
این غرقاب، دو راه حل است یا تغییر استراتژی و
یا ایدئولوژیک کردن نیروهای موجود، به زعم او: "شرایط جدید
مجاهدین را در مقابل یک انتخاب جدید قرار می دهد، ادامه
وضع موجود با تاکید بر نقش محوری ارتش آزادی بخش که
دیگر نه صلاح است و نه امکان پذیر که ملی بماند و باید
که ایدئولوژیک گردد و یا تغییر استراتژی و
کنار گذاشتن خط جنگ آزادی بخش نوین..."ص 86. به زعم مجاهدین رویکرد به چنین ضرورتی از دل
منقبض کردن مناسبات درونی سازمان مجاهدین خلق می گذرد. تکمله
این بخش را باز به استناد نوشته های نیابتی در باب
انقباض سازمان که شاخصه فرقه ای شدن آن محسوب می شود به اتمام
می رسانیم: "به این ترتیب
مجاهدین خلق پس از عملیات فروغ جاویدان یکبار
دیگر سیاست انبساط را به کناری گذاشته و منقبض می شوند.
یکبار دیگر تشکیلات مجاهدین وارد مرحله دیگری
از انقلاب ایدئولوژیک درونی خود می گردد."ص 87. در نهایت انقلاب ایدئولوژیک سال 63 که به منزله
پایان دادن به عمر رهبری شورایی و اتخاذ رهبری
بلامنازع رجوی نقش و چشم انداز نهایی خود را نهادینه
کرده بود، پس از شکست عملیات فروغ، گستره این به اصطلاح تحول و
دستگاه ارزشی را به پنهانی ترین لایه های
درونی مناسبات سازمان مجاهدین تعمیم می دهد.
نیابتی در این خصوص می نویسد: "بدیهی است که
به دلیل نقش بنیادین این دستگاه ارزشی در
ایدئولوژی به طور عام، دامنه تغییر و تحول در آن شامل
تمامی کنش و واکنش ها و در ایدئولوژی تنظیم رابطه های
فرد و سازمان در پهنه های گسترده سیاسی و اجتماعی
می گردد." ص 23. خیل جداشدگان از سازمان مجاهدین دلایلی همسو و
معادل این اعترافات در باب رابطه مرحله دوم انقلاب ایدئولوژیک
و شکست عملیات فروغ جاویدان و بالطبع آن تبدیل سازمان به
یک گروه و فرقه ارائه می دهند. مطالعه منابع مورد اشاره از جداشدگان
بر این شباهت های ناگزیر مهر تائید می گذارد.
قسمت دوم: منبع : Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ: 2 می 2007 -
12/02/1386 در تاریخ مبارزات سیاسی حذف
خانواده و التزامات عاطفی و اخلاقی به واسطه اصالت دادن به مبارزه
از اتفاقات نادری است که تنها در مناسبات سازمان مجاهدین خلق شاهد
آن هستیم. این رویکرد برای اولین بار در
میان گروه موسوم به باطنیه و طرفداران حسن صباح، اتفاق افتاده است.
در فرقه باطنیه اعضاء برای اثبات میزان وفاداری و
خودسپاری به رهبری ناگزیر به قطع روابط عاطفی و
خانوادگی و در نهایت مقطوع النسل شدن خود بودند. محمود قائنی
یکی از نزدیکان حسن صباح در توجیه یکی از
افراد جدیدالورود (موسی نیشابوری) به قلعه الموت
می گوید: "فدا
کردن هوی و هوس اشکال دارد و بخصوص فدا کردن تمایل جنسی دشوار
است. قربانی کردن تمایل جنسی در راه مصالح اهل باطن
برای آزمایش میزان فداکاری فدائیان مطلق یک
سنگ محک می باشد. و اگر در این مرحله خوب امتحان دادند معلوم
می شود که در مرحله دیگر
یعنی فدا کردن جان دچار سستی و تردید نخواهند
شد."(1) در شرایط حاضر سازمان مجاهدین تنها
جریانی است که آگاهانه یا ناآگاهانه با الگوبرداری از
روش های این فرقه، نهاد خانواده را به مثابه سد و مانع مبارزه
تلقی و حکم به اضمحلال و نابودی و در نهایت حذف همه علقه
های عاطفی و خانوادگی داده است. مضاف بر اینکه
این تلقی را از دل مبانی تئوریک و هستی شناسانه
خود استخراج و در نهایت آن را به مثابه یک انقلاب ارزشی و
تاریخی نهادینه کرده است. روشی که در عصر حاضر تنها از سوی
فرقه ها اتخاذ و دامن زده می شود. گو اینکه اساسا خانواده در
تاریخچه سازمان مجاهدین و قبل از انقلاب ایدئولوژیک
درونی همواره به مثابه یک معضل لاینحل مطرح و در هر مقطع
راهکارهای متفاوتی برای آن اتخاذ شده است. نیابتی در کتاب انقلاب
ایدئولوژیک این رویکرد را به مثابه یک
تغییر اساسی در دستگاه ارزشی مجاهدین معنی
کرده و ضرورت آن را در امتداد شکست استراتژی مسلحانه و
جلوگیری از انشعاب ها و چندپارگی قریب الوقوع سازمان از
یک سو، و واکنش ناگزیر به تغییر مناسبات با
رویکردی غافلگیر کننده در دستگاه ارزشی ارزیابی
و می نویسد: "جمع
بندی های پائیز سال 1363 که ابعاد سیاسی،
نظامی، تشکیلاتی و ایدئولوژیک داشت، یک
چیز را برای رهبری مجاهدین روشن نمود و این بود
که سرنگونی رژیم در کوتاه مدت و با ساختارهای
ایدئولوژیکی و تشکیلاتی درون سازمانی
موجود، از یک سو و مناسبات سیاسی برون سازمانی با
گرایشات گوناگون سیاسی داخلی و خارجی از
سوی دیگر امکان پذیر نیست. و مهمتر اینکه
هیچ تضمینی وجود نداشت که سازمان دچار انشعاب و
چندپارگی نگردد."(2) چنانچه ملاحظه می شود نیابتی فلسفه
وجودی انقلاب ایدئولوژیک را به مثابه یک امکان
راهگشایی برای برون رفت از بحران های استراتژیک
مجاهدین تلقی می کند. حقیقتی که
بسیاری از جداشدگان روی آن تاکید داشته، اما سازمان نه
تنها وقعی به آنها نگذاشته که با انواع اتهام به رفع و رجوع آن پرداخته
است. در واقع هر یک از بندهای انقلاب ایدئولوژیک پاسخ
ناگزیر به تشدید بحران های درونی و بیرونی
مجاهدین است. در همین راستا، به چالش کشیدن و حذف نهاد
خانواده در یکی از بندهای انقلاب ایدئولوژیک
موسوم به تنگه و توحید، شرط التزام و وفاداری به سازمان را اضمحلال
نهاد خانواده و قطع همه مناسبات و روابط عاطفی و یک کاسه کردن آن به
سود رهبری قید کرده است. آن سینگلتون که در این مقطع
اقدام به جدایی از سازمان نموده، کلیت بند تنگه و توحید
را اینگونه تعبیر کرده است: "انقلاب
داخلی در سال 1989 در طول نشستی پنج روزه معرفی شد. که
دقیقا پنج روز رجوی اعضا را مخاطب قرار می دهد. پنج روز را
صرف معرفی و توضیح دادن تقاضای ساده خود کرد. که این
بود." همسرت را طلاق بده، خودت را از میل جنسی بی بهره
کن و وجود تقسیم نشده ات را فدای من کن."(3) اگر چه مجاهدین در تعاملات بیرونی خود
با غرب منکر هر گونه اعمال نظر و زور برای تعمیق این بند در
سازمان شده اند، (مصاحبه علی صفوی با بی.بی.سی)
اما نیابتی در تبیین خود از تنگه و توحید نقش و
اهمیت حیاتی آن را به بود و نبود تعبیر و درباره آن
می نویسد: "بدیهی
است که این پروسه نمی تواند از یک روند منطقی برخوردار
باشد. عنصر غالب در این فرایند نه "عقل و منطق" که
"عشق" است و "احساس". ابزارهای آن نه بحث و اقناع که
خودسپاری است. هم اینجاست که مسعود قلب مجاهدین را طلب
می کند." (4) مارگارت تالر سینگلر در کتاب خود،
میل به تملک جسم و جان توسط رهبران را وجهی از خصوصیات فرقه
ای شناسه و اذعان کرده است که این رویکرد فصل مشترک
تمامی فرقه ها است. در این رابطه می نویسد: "رهبران فرقه ها تکریم و
ستایش را بر روی خود متمرکز مینمایند. کشیشان،
خاخام ها، متولیان مذاهب، رهبران دموکراتیک، و رهبران جنبش
های اصیل بشردوستانه، تکریم و ستایش پیروان را به
خدا، اصول انتزاعی، یا اهداف گروه معطوف میکنند. در مقابل
رهبران فرقه ها، تمرکز را بر عشق، فداکاری، و وفاداری به خود بنا
میگذارند. برای مثال در بسیاری از فرقه ها، همسران
وادار به جدا شدن از یکدیگر و والدین وادار به رها کردن
فرزندان به عنوان آزمایش سرسپاریشان به رهبر میشوند."
(5) نقطه کانونی این مرحله از انقلاب
ایدئولوژیک (تنگه و توحید)، تلاشی نهاد خانواده و قطع
هر گونه تعامل و ارتباط عاطفی با افراد خانواده بود. رهبری
مجاهدین این نهاد را به مثابه یک گیر استراتژیک
در پیشبرد اهداف خود ارزیابی می کند. رجوی در
نشستهای بعد از عملیات موسوم به فروغ و برای تئوریزه
کردن شکست خود از موضع طلبکاری به بازخوانی دلایل این
شکست می پردازد. از انجا که رجوی قبل از هر نگاه واقع گرایانه
به دلایل شکست فروغ، بر اساس ذهنیت از پیش ساخته خود به طرح
صورت و پاسخ مسئله آن پرداخته، سمت و سوی دلایل شکست را بر
روی وابستگی های عاطفی افراد متمرکز می کند. رجوی
مدعی بود که افرادش به این دلیل در تنگه چارزبر متوقف و
متلاشی شده اند که در ذهن خود هزاران تنگه و گیر عاطفی و
وابستگی به غیر رهبری داشته اند. به بیانی
دیگر توحید آنها آلوده به زنگار و شرک بوده است. رجوی تعلقات
عاطفی به زن و فرزند را وجه بیرونی و مادی این
شرک تعبیر می کند. به زعم او رهایی از این بند
مستلزم یک کاسه کردن عشق و تعلقات درونی به رهبری سازمان است.
منابع 1- خداوند
الموت. نوشته پل آمیر. ترجمه ذبیح الله منصوری. انتشارات
جاویدان. ص 52. 2-
نگاهی از درون به انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین
خلق. انتشارات خاوران. خارج از کشور. ص 23
3- ارتش
خصوصی صدام . نوشته آن سینگلتون. ص 45 4-
نگاهی از درون به انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین
خلق. انتشارات خاوران. خارج از کشور. ص 113 5-
فرقه ها در میان ما.
نوشته مارگارت تالر سینگلر. ترجمه ابراهیم خدابنده. بخش اول. قسمت سوم: منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ: 5 می 2007 -
15/02/1386 مقاله رهبری نوین به دلیل حجم
غیر معمول در دو بخش تنظیم شده است. در این خصوص تلاش شده
موضوع رهبری در سازمان مجاهدین خلق از پیدایی تا
مقطع 1364 و متعاقبا محتوای تعریف رهبری در انقلاب
ایدئولوژیک بازخوانی و با اظهارات و ادعاهای جداشدگان
در خصوص ضد دمکراتیک بودن رهبری فردی از یک سو و ارتباط
آن با شکست های استراتژیک سازمان مقایسه شود. در این
مقاله ناگزیر بطور موازی سه موضوع رهبری در سازمان،
رهبری در انقلاب ایدئولوژیک و دلایل مخالفت جداشدگان از
سازمان با مقوله رهبری فردی و ایدئولوژیک رجوی
مورد بحث قرار گرفته است. یکی
از بندهای اصلی انقلاب ایدئولوژیک مسئله رهبری
است. در واقع انقلاب ایدئولوژیک نقطه تلاقی و تفویض
رهبری شورایی موسوم به سانترالیسم دمکراتیک به
شخص رجوی است. اگر چه در تدوین مانیفست سازمان رهبری
شورایی اصل استراتژیک و غیر قابل تغییر تلقی
شده است، اما به اذعان بسیاری از منتقدین بیرونی
و از جمله اعضاء جداشده، سازمان همواره تحت هژمونی فردی هدایت
و رهبری شده است. حاصل این تعارض تئوریک و پراتیک، دو
سر فصل شهریور 1350 و 1354 بوده که به آن اشاره خواهیم کرد. مقدمتا
به استناد منابع درونی سازمان ضرورت و اهمیت رهبری
شورایی را بازخوانی می کنیم. از آنجا که
این تعریف یکسره از مبانی مارکسیستی و
مشخصا برداشتهای مائو از رهبری جمعی استخراج شده، طبعا فونداسیون
و پایه آن ریشه در ماتریالیسم دیالکتیک
دارد. نکته ای که مجاهدین در همین تعریف روی فهم
آن تاکید مشخص دارند. با لحاظ این مهم درباره تعریف
سانترالیسم دمکراتیک، ساختار، ترکیب و ملاک صلاحیت به
مثابه عالی ترین شیوه اداره یک تشکیلات
انقلابی می خوانیم: "مركزیت
كه عالی ترین ارگان تصمیم گیری است از
ذیصلاح ترین عناصر كه در مجموع مناسب ترین تركیب را در
درون سازمان تشكیل می دهند، تشكیل می شود.
یعنی افراد رهبری دقیقاً بر مبنای صلاحیت
های واقعی افراد (كه در طول یك جریان انقلابی كسب
شده و در عین حال در جریان مسئولیت ها نیز خود را نشان
داده)، مشخص می شوند."(1) در ادامه سانترالیسم دمکراتیک با
روشهای غیر انقلابی و ارتجاعی که منشاء آن تفوق و
هژمونی فردی و روش های دیکتاتورمابانه است،
اینگونه مرزبندی شده است: "برخلاف
سیستم های غیرانقلابی (ارتجاعی) كه رهبری
معمولاً به صورت فردی (حكومت های دیكتاتوری-
سیستم فرماندهی در درون ارتش های ارتجاعی) و یا
فرمایشی بوده و هیچ پیوند منطقی بین موضع
فرد با صلاحیت هایش وجود ندارد. در صورتی كه در یك
تشكیلات انقلابی ذیصلاح ترین عناصر، در مجموع نقش حساس
رهبری را عهده دار می شوند." (لازم به توضیح است
این تعریف بدون هیچگونه تغییر و دخل و
تصرفی از مائو عاریه گرفته شده است.) (2) بر خلاف این ادعا اما در بازخوانی
تاریخچه سازمان مجاهدین تا مقطع انقلاب ایدئولوژیک و در
دو سر فصل مهم یکی ضربه شهریور سال 1350 و دیگری
انشعاب ایدئولوژیک در سال 1354 رد پای رهبری فردی
در این دو اتفاق هویدا است. در جمع بندی ریشه های
ضربه سال 50 متمرکز شدن مسئولیت ها روی حنیف نژاد و
موقعیت کاریزماتیک او مورد تاکید قرار می
گیرد. این نتیجه گیری در نهایت منجر به
اتخاذ تصمیماتی مبنی بر مجازات اعدام درون
تشکیلاتی برای حنیف نژاد می گردد، لطف الله
میثمی در این باره می نویسد: " ...مطلب دیگر در آن پیام
این بود که به خاطر اهمال هایی که رهبری کرده است مستحق
است که در درون اعدام شود. به این نتیجه رسیده بودند که
حنیف نژاد که سمبل ایدئولوژیک است خودش را اعدام کند."
(3). اما با اعدام حنیف نژاد توسط رژیم شاه،
کلیت این بحث به فراموشی سپرده می شود. در مقطع
بعدی، آنگونه که مجاهدین در تبیین انشعاب درونی
به آن اشاره می کنند، هژمونی طلبی شهرام به دلیل
خصلتهای فردی و غیر انقلابی و تاثیرات
جانبی او از مارکسیسم باعث انشعاب می شود. از این مقطع
به بعد رفته رفته رجوی به پای ثابت رهبری سازمان در داخل
زندان تبدیل می شود. تا جایی که او راسا در سی
خرداد سال 1360 اقدام به اتخاذ فاز مسلحانه می گیرد. رجوی
بارها تلویحا و مستقیم مسئولیت اتخاذ این تصمیم
را به عهده گرفته است. در این رابطه می خوانیم: " ...آنگونه که او (رجوی) قادر بود به
تنهایی تصمیم خطیر ایدئولوژیک ورود به
مبارزه نظامی با فرض عاشورا (یعنی پذیرش فرض انهدام
فیزیکی سازمان) را قاطعانه اتخاذ کند." (4) از این مقطع (شهریور 1354) تا
اعلام اولین بند انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان (سال
1364) را می توان پروسه تئوریزه کردن رهبری فردی در
سازمان تلقی کرد. نیابتی نمود تکاملی این پروسه
را اینگونه بازخوانی می کند: "برای
اولین بار در تاریخ انقلابات معاصر، یک سازمان انقلابی،
اصل اساسی" سانترالیزم دمکراتیک" مورد پذیرش
خود، یعنی یکی از بزرگترین ارزشهایی
را که دست آورد صدها سال تجربیات مبارزه انقلابی و سازمان
یافته می باشد، به کناری گذاشته و (درست یا غلط)
تمامیت خود را به "راهبری" می سپارد که تنها در
مقابل خدا مسئول است." (5) مجاهدین پارادوکس تاریخی رهبری
را که به زعم نیابتی به پاشنه آشیل تبدیل شده، با
نفی آشکار سانترالیسم دمکراتیک و اعلام رهبری
فردی که به ادعای مجاهدین از
شکل رهبری شیعی الگوبرداری شده،
جایگزین می کنند. اولین شاخصه آن جهت روبه بالای
رهبری یعنی عدم پاسخ گویی به بدنه در قبال عملکرد
رهبری است. وجه دیگر قدسی کردن حریم رهبری به قصد
حرمت سازی و ایجاد مصونیت از هر گونه چالش و به تبع آن
خودسپاری و اطاعت محض از رهبری است. نیابتی در
تبیین محتوایی و ساختاری این رهبری
می گوید: "حل
و فصل نهایی این مقوله که پاشنه آشیل تمامی جنبش
ها و انقلابات عصر حاضر بوده و هست، فقط و فقط از طریق پیاده کردن
تئوری امامت و تثبیت آن در درون سازمان و رهبری کننده انقلاب
نوین امکان پذیر می بود." (6) این رویکرد صرفنظر از زمینه های
تاریخی و پتانسیل های درونی دستگاه فکری
مجاهدین حاصل بحران های دامنگیر بواسطه شکست های
پی در پی است. جداشدگان در ابراز دلایل جدایی خود
از مجاهدین بر این مهم تاکید دارند. درک این مهم اما
یکسره منوط به اظهارات جداشدگان از سازمان نمی شود،
آبراهامیان در کتاب خود گستره و ابعاد هژمونی رجوی را
اینگونه ترسیم می کند: "در
اواسط 1987 سازمان مجاهدین همه صفات یک فرقه را دارا بود. آن
رهبری عالی مقام خاص خود را داشت که به طور رسمی به آن رهبر
اطلاق می شد، اما بطور غیر رسمی به او امام حاضر عنوان
می دهند. مجاهدین سلسله مراتب خشکی به وجود آورده اند که بر
اساس آن دستورات از بالا صادر می گردد و اولین وظیفه هر
نیروی عادی و معمولی اطلاعت بی چون و چرا و بدون
هر گونه سوالی می باشد. سازمان ایدئولوژی مجزای
مخصوص به خود را به وجود می آورد." (7) اعضای منتقد و ناراضی چنین
رویکردی را نشانه بارز و آشکاری بر گرایشات فرقه
ای و تبدیل سازمان به یک فرقه تعبیر کرده اند.
این واکنش ها از سالها پیش در مناسبات درونی سازمان منجر به
ریزش و جدایی شده و صرفا محدود به اعلام انقلاب ایدئولوژیک
در مقاطع سالهای 64 به بعد نمی شود. تعدادی از اعضای
انجمن های دانشجویی وابسته به مجاهدین در اروپا که از
موسسین تشکیلات مجاهدین در اروپا هستند در دی ماه 1359
با صدور بیانیه ای تحلیلی ضمن اعلام
جدایی خود از مجاهدین به تبیین نقطه نظرات
سیاسی و ایدئولوژیکی پرداخته و هژمونی
طلبی رجوی را در این راستا مورد تاکید قرار داده و
یکی از فرض های خود درباره آینده سازمان را استحاله در
مناسبات فرقه ای ذکر کرده اند. رضا رئیس طوسی، حمید
نوحی، حسین رفیعی در کتابی با عنوان روند
جدایی پروسه هژمونی طلبی و زیر پاگذاشتن
سانترالیسم دمکراتیک را بازخوانی کرده و تاکید کرده اند
ادامه این روند مجاهدین را به یک فرقه تبدیل خواهد کرد.
در این رابطه می خوانیم: "چنانچه
رهبری (رجوی) با انتقاد جدی از خود به راه اصولی باز
نگردد هر روز بیشتر از پیش در گرداب انحراف فرو خواهد رفت. بر حسب
آنکه سازمان به قدرت سیاسی برسد و یا در انزوای کامل قرار بگیرد،
این انحرافات می تواند به یکی از صورت های
زیر تجلی کند." (8) در ادامه با تاکید بر استمرار این روند،
یکی از فرض های آینده سازمان اینگونه پیش
بینی شده است: "در
صورت شکست جریان لیبرالی و نرسیدن به قدرت
سیاسی و خصوصا چنانچه مورد تهاجم و خشونت واقع شده کلیه درها
به روی آنها بسته شود، خواه ناخواه به خاطر جدایی و
انزوای بیشتر از توده ها تبدیل به فرقه ای می شود
که نظایر ان در تاریخ فراوان به خود دیده است." (9) ادامه دارد منابع 1-
بررسی امكان انحراف مركزیت دمكراتیك یا تفاوت شك
علمی و غیرعلمی در امر تشكیلات. انتشارات سازمان مجاهدین
خلق. سال 1358. تهران. ص 6. 2- همان. 3- آنها که رفتند. خاطرات لطف الله
میثمی. جلد دوم. نشر صمدیه. تهران 1382. ص 112 4-
نگاهی از درون به انقلاب ایدئولوژیک سازمان مجاهدین
خلق. انتشارات خاوران. خارج از کشور. ص 22 5- همان.
ص 35 6- همان.
ص90. 7- مجاهدین
ایران (اسلام رادیکال). ایرواند آبراهامیان. 8- روند
جدایی. انتشارات موعود. 1359. ص 164 9- همان.
ص 164. قسمت چهارم: منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ: 22/02/1386
- 12 می 2007 در بخش نخست مقاله اشاره کردیم به دلیل
اینکه در انقلاب ایدئولوژیک یکی از اصول
اولیه تشکیلاتی یعنی رهبری
شورایی یا سانترالیزم دمکراتیک نفی و
زیر پا گذاشته شده بود، شمار زیادی از اعضای سازمان پس
از انتقادات بی نتیجه در این رابطه ناگزیر از سازمان
جدا شدند. این اقدام هیچ مغایرتی با اصول
تشکیلاتی پذیرفته شده در سازمان مجاهدین نداشت.
مجاهدین در آثار اولیه خود و مشخصا جزوه آموزشی درون
تشکیلاتی با عنوان بررسی امکان مرکزیت دمکراتیک
یا تفاوت شک علمی و غیر علمی در امر تشکیلات، ضمن
پذیرش فرض انحراف مرکزیت دمکراتیک تصریح کرده اند در
چنین شرایطی هر عضو سازمان می تواند از تشکیلات
جدا شده و حتی در صورت اجماع محق به تاسیس تشکیلات تازه و به
بیان صریح تر انشعاب هستند. در این رابطه تاکید شده
است: "این
مطلب یعنی وقوع انحراف مرکزیت دمکراتیک در گذشته و
امکان وقوع آن در آینده فی النفسه مطلب درستی است. لیکن
مسئله مهم این است که ببینیم چه باید کرد؟ آیا
باید خود را کنار کشید و پاسیو شد." (1) چنانچه ملاحظه می شود نه تنها فرض انحراف
مرکزیت دمکراتیک پذیرفته که در ادامه تاکید شده
جدایی از تشکیلات الزاما به معنی پاسیو شدن و قطع
مبارزه نیست و منتقدین و در نهایت جداشدگان وظیفه دارند
ضمن ادامه مبارزه اصلی به افشاگری بر علیه منحرفین
بپردازند. با فرض این امکان راهکارهای مقابله با انحرافات مرکزیت اینگونه مرحله
بندی شده است: "اگر
انحراف یا تجدید نظر طلبی مسجل شود، یعنی
یکی از اصول لازم الاتباع در حرکت سیاسی و یا
یکی از ارکان اعتقادی نادیده گرفته شود، موضع مخالف
(اپوزیسیون) داخلی سازمان را اتخاذ کرده و در مرحله اول
بایستی با یک مبارزه مسالمت آمیز و سالم درونی
سعی بر غلبه انحراف یا تجدید نظر طلبی نمود."(2) و در ادامه تاکید شده چنانچه در موضع
اپوزیسیون و انتقاد درون تشکیلاتی مرکزیت منحرف
راه بر تصحیح خود نبرد، لاجرم جدایی و حتی انشعاب و
افشاگری بر علیه انحراف در زمره حقوق تشکیلاتی و
انقلابی برای منتقدین مفروض است. در این رابطه می
خوانیم: "لیکن
در مرحله بعد (از انتقاد) وقتی کوشش هایمان نتیجه
نبخشید، بایستی از این سازمانی که نمی
خواهد مواضع خود را تصحیح کند جدا شویم. (انشعاب) این یک انشعاب اصولی و
لازم است که در تاریخ احزاب انقلابی دنیا نمونه های
فراوان دارد. " (3) و درباره ضرورت اکتیو بودن بعد از
جدایی و انشعاب و ادامه مبارزه با منحرفین می
خوانیم: "در
این صورت باید از یک سنگر جدید سازمانی با
جریان اپورتونیسم و تجدید نظر طلبی آن هم با شیوه
های مناسب و در وسیعترین سطح ممکن به مبارزه
بپردازیم." (4) بر این اساس جداشدن از سازمان نه تنها یک حق
دمکراتیک که حتی فراتر از آن اقدام به افشاگری درباره
منحرفین نیز در زمره حقوق تشکیلاتی تعریف شده
است. چنانچه انشعاب پرویز یعقوبی از اعضای با سابقه سازمان و
تاسیس تشکیلات موسوم به پیروان راه موسی را می
توان در همین راستا به مثابه استفاده از حقوق دمکراتیک تشکیلاتی
محسوب و اتهامات رجوی را بی اساس دانست. در جریان اعلام مرحله
اول انقلاب ایدئولوژیک در سال 1364 بخش وسیعی از اعضای
سازمان در مخالفت با اقدام خودسرانه رجوی و نفی رهبری
شورایی اقدام به انتقاد نمودند. علی اکبر راستگو
یکی از اعضای جداشده یکی از دلایل
ریزش نیرو در این سال ها را مسئله دار شدن اعضای سازمان
نسبت به خودسری های رجوی می داند.(5) این در
شرایطی است که مجاهدین صراحتا و به مثابه شاخص انقلاب
ایدئولوژیک خود طی بیانیه ای بر نفی
سانترالیزم دمکراتیک و شکل رهبری نوین که متکی به
شخص رجوی است تاکید نموده اند. در این رابطه در اطلاعیه
ای که از سوی مجاهدین منتشر شده می خوانیم: "درک
این انقلاب عظیم ...در واقع درک و فهم عمیق عظمت ترکیب
نوین رهبری ما یعنی رهبری مسعود و مریم و
ایمان به آنها و همچنین اطاعت ایدئولوژیک و
انقلابی از انها است." (6) در همین راستا تاکید شده است که
مجاهدین بواقع بزرگترین دستاورد مبارزات تاریخ معاصر را
زیر پا گذاشته است. نیابتی این دستاورد را از
زاویه ای دیگر اینگونه تعبیر می کند: "برای
اولین بار در تاریخ انقلابات معاصر، یک سازمان انقلابی،
اصل اساسی" سانترالیزم دمکراتیک" مورد پذیرش
خود، یعنی یکی از بزرگترین ارزشهایی
را که دست آورد صدها سال تجربیات مبارزه انقلابی و سازمان
یافته می باشد، به کناری گذاشته و (درست یا غلط)
تمامیت خود را به "راهبری" می سپارد که تنها در
مقابل خدا مسئول است." (7) انقلاب ایدئولوژیک که در ذات خود محصول بن
بست ها و شکست های سازمان از مقطع 60 تا 64 بود، با هدف
جلوگیری از ریزش و انشعاب در سازمان بوقوع پیوست. گو
اینکه در طول این مقطع نیز هژمونی رجوی کماکان
مقدم بر اصل اداره شورایی تشکیلات، مسئول تمامی
انحرافات و شکست های سازمان تلقی می شد. مسعود جابانی
در این رابطه می نویسد: "در
سازمان اکثر اصول و ضوابط تشکیلاتی شکلی و روی کاغذ است
و عملا کاربردی ندارد مانند اصل شورایی و ساترالیزم
دمکراتیک و اصل انتقاد پائین به بالا. آقای رجوی به
بهانه کودتاهای فردی که قرار است علیه وی و سازمان تحت
تسلطش صورت پذیرد، جهت واکسینه کردن سازمان و در یک کودتا به
تئوریزه کردن آن پرداخت که اساس و ماهیت آن کودتا ساختن
کادرهای مطیع از طریق پروسه مغزشویی بود."(8)
در تکمله همین اظهارات بیژن
نیابتی صراحتا تاکید می کند که انقلاب
ایدئولوژیک درونی مجاهدین 1- محصول شکست های
استراتژیک سازمان از خرداد 60 تا 64 و 2- جهت جلوگیری از هر
گونه ریزش و انشعاب به واسطه همین شکست ها بوده است. وی در
کتاب خود ضمن پروسه خوانی شکست های متوالی سازمان در طی
سال های یاد شده و عواقب اجتناب ناپذیر آن که مشخصا
تلاشی تمامیت سازمان و در خوش بینانه ترین فرض انشعاب
پیش بینی می کند، می نویسد: "برای
حفاظت انقلاب از تعرضات ارتجاعی و استعماری، هیچ راهی
جز مصون کردن و واکیناسیون سازمان رهبری کننده آن در مقابل
انشعاب و نهایتا تلاشی وجود ندارد."(9) با احتساب موارد مرور شده در دو مقاله مذبور می
توان اینگونه نتیجه گیری کرد. 1- به استناد مبانی تئوریک
سازمان که اشاره رفت، جدایی، انشعاب و افشاگری در مقابله با
هر گونه انحراف و عدول از اصول ایدئولوژیک و سیاسی و
مشخصا رهبری شورایی (سانترالیزم دمکراتیک) در
زمره حقوق دمکراتیک و مفروض شده تلقی شده است. 2- انقلاب ایدئولوژیک
درونی مجاهدین و نفی سانترالیزم دمکراتیک مورد
اذعان مجاهدین بوده و بر این اساس جدایی از سازمان
امری طبیعی و قابل پیش بینی بوده است. 3- موجودیت و موضوعیت انقلاب
ایدئولوژیک محصول انحرافات و شکست های استراتژیک سازمان
بوده که تلاش شده با اتوریته رجوی راه را بر هر گونه انشعاب و نقد
از درون بسته نماید. 4- اتهامات مجاهدین به جداشدگان از
اساس بی پایه و در راستای فرار از پاسخگویی به
انتقادات و بحران های درونی اتخاذ شده است. منابع 1-
بررسی امکان مرکزیت دمکراتیک یا تفاوت شک علمی و
غیر علمی در امر تشکیلات. انتشارات سازمان مجاهدین خلق.
1358. ص 54. 2- همان. 3- همان.
ص 59. 4- همان. 5-
مجاهدین در آینه تاریخ . نوشته مهندس علی اکبر راستگو.
انتشارات خارج کشور. ص 259. 6-
نشریه مجاهد شماره 242. 7-
نگاهی دیگر به انقلاب درونی، اندکی از درون ،
اندکی از برون. انتشارات خاوران. خارج کشور. ص 35. 8- روانشناسی خشونت و ترور. نوشته مسعود
جابانی. انتشارت خارج کشور. ص 87 و 90. 9-
نگاهی دیگر به انقلاب درونی، اندکی از درون،
اندکی از برون. انتشارات خاوران. خارج کشور. ص 21. قسمت پنجم: منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ : 20 می 2007 -
30/02/1386 سازمان مجاهدین همواره مدعی دمکراتیک
ترین مناسبات درون تشکیلاتی بوده است. به زعم آنها خروجی
های مجاهدین همیشه به روی مخالفین و
منتقدین سازمان باز بوده و حتی نسبت به کسانی که به زعم
مجاهدین نفوذی محسوب می شده اند، بیشترین
بردباری را در مقایسه با سازمان های انقلابی مشابه از
خود نشان داده اند. نقطه مقابل این ادعا، اظهارات اکثریت جداشدگان
بر نقض حقوق اولیه در مناسبات درونی سازمان تاکید دارد. آنها
به دفعات اظهار داشته اند که مجاهدین از هر وسیله و امکانی از
جمله زندان و شکنجه، اتهامات ریز و درشت، تحقیر و سایر روش
های روانی برای مجاب نمودن منتقدین و ناراضیان
داخلی خود استفاده کرده اند. تلاش عمده در این راستا معطوف به
جلوگیری از خروج از سازمان است و در غیر این صورت اعمال
فشارهای جسمی و روحی و در نهایت زدن انواع اتهامات تا
فرد را در موضع انفعال و خودکم بینی ناگزیر به تمکین نمایند. درک این مهم که اساسا خروج از فرقه ها امری
مشکل و پر هزینه است به ما کمک می کند تا شیوه های
رفتاری و روانی برخورد سازمان با منتقدین خود را بهتر درک
کنیم. متمرکز شدن بر دو اهرم فشارهای جسمی و
فیزیکی که مشخصا در زندان و تنبیه بدنی و انواع شیوه
های مجاب سازی ذهنی تجلی می یابد، گواه
این شباهت های ماهوی است. از سوی دیگر درک
این معنا که مکانیزم های خروج از سازمان برآمده از تعارضات
میان اصول و تجدید نظرطلبی رهبری است کمک می کند
تا با نحوه برخورد کلان سازمان و فرقه ها با عناصری که به دلیل درک
این تعارضات خواستار خروج از گروه هستند پی ببریم. در کتاب
فرقه ها در میان ما صور مختلف برخورد با ناراضیان و منتقدین
مورد مطالعه و اشاره قرار گرفته است. در این رابطه می خوانیم: "بنا
نهادن یک سیستم منطق بسته و یک ساختار خودکامه که هیچ
واکنشی را برنمیتابد و هرگونه تغییرات را مگر با
تأیید رهبری یا یک دستور اجرایی رد
مینماید. اگر شما انتقاد کرده یا شکایت
نمایید، رهبر یا سایرین شما را متهم میکنند
که بریده اید و هرگز سازمان را مسؤول نمیدانند. در این
سیستم منطق بسته، شما مجاز نیستید که یک اصل یا
قاعده را مورد سؤال یا تردید قرار دهید یا به
فاکتهایی در خصوص برخی تناقضات موجود در سیستم
اعتقادی، یا تناقضاتی در آنچه به شما گفته شده است اشاره
نمایید. اگر شما چنین مشاهداتی را پیش
بکشید، آنها ممکن است گفته های شما را چرخانده و درست بر خلاف آنچه
مقصود شما بوده است مورد بحث قرار دهند. شما وادار میشوید احساس کنید
که حرفتان غلط بوده است. در گروه های فرقه ای، یک عضو
همیشه اشتباه میکند، و سیستم همیشه درست
میگوید." (1) این شیوه برخوردهای توامان روحی
و فیزیکی مشخصا از شروع انقلاب ایدئولوژیک به بعد
و به دلیل افزایش انتقادها نزج گرفته و به تبع آن واکنش های
مورد اشاره را منجر شده است. بنا به اظهارات جداشدگان در طی این
مقطع با محمل چکاب امنیتی شماری از منتقدین و
مخالفین روانه زندان ها شده و یا به طرق مشکوک به قتل رسیده
اند. یکی از اتهامات موجود به مجاهدین وجود زندان های
درون تشکیلاتی و فشارهای جسمی و روحی اعمال شده
بر روی عناصر منتقد به بهانه چک امنیتی و رفع ابهام از
اعضای مجاهدین است. محملی که با توسل به ان مشخصا عناصر مسئله
دار و منتقد به زیر تیغ محمل چک امنیتی و تبعات
ناشی از آن از جمله شکنجه و قتل رفته اند. نیابتی در
توجیه این وضعیت بار دیگر پای انقلاب
ایدئولوژیک را به میان می کشد و پروژه رفع اتهام را در
راستای آزمایش نیروهای انقلاب کرده به رهبری
ایدئولوژیک مجاهدین تلقی می کند. به زعم او
پذیرش بی چون و چرا و تن دادن بی تردید اعضا به
شرایط اتهام و زندان و فشارهای روحی و جسمی می
تواند عاملی برای اثبات خلوص اعضا نسبت به رهبری انقلاب
ایدئولوژیک باشد. مخلص تئوری بافی نیابتی
برای توجیه زندان و فشارهای درون تشکیلاتی را
می توان در این اظهارات دریافت: "رهبری
مجاهدین در راستای جایگزینی و تثبیت عناصر
نوین در ایدئولوژی حنیف نیاز به
شناسایی نیروهایی داشت که هیچ عاملی
توان خلل وارد کردن در اعتماد آنان به او را نداشته باشد. حتی اگر به
ناگاه از سوی سازمانی که کعبه آمال و آرزوهایشان است، مشکوک
قلمداد گردیده و بازداشت گردند." (2) لازم به ذکر است چنین شیوه
برخوردهایی برای احراز وفاداری و چکاب
امنیتی اعضای تشکیلاتی به دوران تصفیه
های درون حزبی استالین در حزب کمونیست شوروری باز
می گردد. شیوه هایی که با استفاده توامان شکنجه
های جسمی و روحی افراد را ناگزیر به تمکین نموده
و در نهایت فرد را دچار این توهم می کند که آنچه فهمیده
و درک کرده از اساس نادرست و غلط بوده است. سینگلر درباره این مقطع
از تاریخ حزب کمونیست شوروی می نویسد: "در
دوران "محاکمات پاکسازی" purge trial در اتحاد
جماهیر شوروی سابق در دهه 1930 میلادی، مردان و
زنانی که متهم به اقدام مجرمانه علیه حکومت شده بودند وادار به هم
اعتراف دروغ نسبت به خود و هم شهادت دروغ نسبت به دیگران در خصوص ارتکاب
این جرایم میشدند. مطبوعات جهان در برابر این
پدیده مبهوت و شگفت زده مانده بودند." (3) صرفنظر از توجیهات امنیتی،
نیابتی از منظر دیگری نیز این شرایط
را تئوریزه و توجیه می کند. به زعم او قرارگاه اشرف به منزله
یک اشل و نمونه الزاما بایستی تمامی مختصات و نشانه
های یک جامعه آرمانی را در خود مادی کند. به زعم او
این جامعه کوچک باید تمامیت جامعه آرمانی مجاهدین
را نمایندگی کند. اشاره مشخص او به نهادهای
امنیتی و زندان و پلیس و ... و به زعم او در ابعاد
میکرو حاکی از این معنا است که همه این پدیده ها
در نوعیت خود متاثر از نگاه کلان مجاهدین و انقلاب
ایدئولوژیک به جامعه در حکم یک ضرورت برای بقا و حفظ
قدرت سیاسی است. او درباره مختصات این جامعه نمونه و
یکپارچگی ان به ضرورت زندان و سیستم امنیتی و ...
اشاره و شرایط مورد اشاره
درونی مجاهدین را وجه مادی و آزمایشگاهی کلان شهر
آرمانی در برخورد با منتقدین و مخالفین سازمان از موضع قدرت
سیاسی توجیه می کند. او در توجیه شرایط
مورد اشاره با تاکید بر مختصات این جامعه میکرو می
نویسد: "این
جامعه کوچک می بایستی که تمامی مختصات و ساختار
سیاسی یک جامعه واقعی را در ابعاد میکرو داشته
باشد. از دولت در سایه و ریاست جمهور گرفته تا پارلمان در
تبعید و از ارتش و
نیروی پلیس و زندان گرفته
تا محاکم قضایی و رادیو و تلویزیون
دولتی و نشریه و بولتن خبری و از دستگاه دیپلماسی
تا سیستمهای ویژه مالی تا دستگاه عظیم
لجستیکی تغذیه کننده این جامعه کوچک." (4) علیرغم این توجیهات، اما
نیابتی باز قادر به رفع و رجوع تمامی تبعات این آزمون
ایدئولوژیک نیست و تلویحا با اشاره به پی
آمدهای بیرونی که منجر به افشاگری جداشدگان و بعضا
واکنش سازمان های حقوق بشری و مشخصا بیانیه
دیدبان حقوق بشر در سال 2005 گردید می نویسد: "نوع
برخورد با این نیروها (منتقدین و مخالفین) آن هم در
گرماگرم ورود تمامیت تشکیلاتی مجاهدین در کوره گدازان
یک انقلاب ارزشی نشان از آماجی داشت که بسیار فراتر از
حل و فصل یک مسئله صرفا امنیتی به نظر می
رسید." (5) نیابتی تلویحا اذعان می دارد که
محمل رفع ابهام در گام های بعدی خود بستر و موقعیت
مناسبی برای تصفیه حساب های درون تشکیلاتی
با اعضای مسئله دار مهیا کرده است. تا جایی که آشکارا
بخشی از این پیامدها و تبعات را فراتر از اظهار نظر جداشدگان
ارزیابی و آن را به مثابه یک شکست استراتژیک
ارزیابی می کند و می نویسد: "هر
چه بود با پروسه رفع ابهام پایه های یک نوع سبک برخورد اشتباه
با نیروهای خودی در تشکیلات مجاهدین گذاشته شد.
چیزی که در دراز مدت نه به لحاظ سیاسی و نه از جنبه
نیرویی، منافع استراتژیک سازمان رهبری کننده
انقلاب نوین مردم ایران را در بر نداشت." (6) این اظهارات صرفنظر از توجیهاتی که
نیابتی ضمیمه می کند فی النفسه بر حقانیت
ادعاهای جداشدگان دال بر وجود زندان و شکنجه و فشارهای روحی و
روانی در مناسبات داخلی مجاهدین می کند. واکنش
مجاهدین اما در برخورد با این اظهارات به سیاق همیشه
متکی به انواع اتهامات و برچسب های رایج بوده است. در امتداد
این شیوه برخورد، مجاهدین حتی از متهم کردن
دیدبان حقوق بشر به همدستی و زدوبند با ایران هم کوتاهی
نکردند و کماکان در این خصوص و علیرغم تئوریزه کردن این
برخوردها کماکان اصرار دارند مناسبات درونی خود را دمکراتیک
ترین نوع روابط درون تشکیلاتی معرفی کنند.
بیانیه دیدبان حقوق بشر گزارشات مبسوط و مستندی از
رفتارهای درونی سازمان با اعضای ناراضی و منتقد همراه
دارد. در پایان به یکی دو نمونه از مواردی که در
این بیانیه مورد تاکید قرار داده، اشاره می
کنیم. بدیهی است به دلیل فراگیر بودن اظهارات
جداشدگان در این خصوص از ذکر آنها خودداری نموده و صرفا به نمونه های
دیدبان حقوق بشر اکتفا می کنیم. در بخشی از این
گزارش آمده است: "دیدبان
حقوق بشر با پنج تن از اعضای سابق سازمان مجاهدین که در زندان
ابوغریب محبوس بودند مصاحبه نمود. اظهارات این افراد همراه با
اظهاراتی که از هفت تن دیگر از اعضای سابق سازمان به دست امده
است تصویر شومی از نحوه رفتار سازمان مجاهدین با اعضای
خود بخصوص کسانی که دیدگاه متفاوتی داشته و یا قصد خروج
از آن را ابراز می کنند بدست می دهد. (7) در بخش دیگری درباره شیوه های
بازجویی منتج به قتل افراد در سازمان آمده است: "شاهدان
عینی گزارش کرده اند که دو تن در حین بازجویی جان
داده اند. سه تن از ناراضیان سازمان به نام های عباس صادقی نژاد،
علی قشقاوی و علیرضا میر عسگری در سلول خود در
کمپ اشرف شاهد مرگ ناراضی دیگری به نام پرویز
احمدی بودند. عباس صادقی نژاد به دیدبان حقوق بشر گفت او
همچنین شاهد مرگ زندانی دیگری به نام قربانعلی
ترابی پس از بازگشت وی از یک جلسه بازجویی به
سلولی که این دو در آن بسر می بردند، بود." (8) منابع 1- فرقه
ها در میان ما. نوشته مارگارت تالر سینگلر. ترجمه ابراهیم
خدابنده. بخش اول. 2-
نگاهی دیگر به انقلاب درونی مجاهدین ، اندکی از
درون، اندکی از برون. نوشته بیژن نیابتی. انتشارات
خاوران. خارج از کشور. ص 54. 3 - فرقه
ها در میان ما. نوشته مارگارت تالر سینگلر. ترجمه ابراهیم
خدابنده. 4-
نگاهی دیگر به انقلاب درونی مجاهدین ، اندکی از
درون، اندکی از برون. ص 54. 5- همان.
ص 54. 6- همان. 7- خروج
ممنوع. بیانیه دیدبان حقوق بشر . نقض حقوق بشر در کمپ
های سازمان مجاهدین خلق. ص 5. 8- همان.
ص 3. قسمت ششم: نقش مجاهدین در
سرکوب های داخلی عراق (عملیات مروارید) Mojahedin.ws بهار ایرانی تاریخ : 3 ژوئن 2007 -
13/03/1386 حضور سازمان مجاهدین خلق در عراق در راستای
اهداف مشترک و استراتژیک و در
امتداد تحولات داخلی و منطقه ای ابعاد ائتلاف آنها را به ضرورت
این وقایع پیچیده تر و به وحدت ایدئولوژیک
کشاند. دامنه این همکاری ها را می توان در موضوعات مختلف
کلاسه و دسته بندی کرد. پرداختن به این مهم اما موضوع این
مقاله نیست. در این مختصر تلاش می شود ادعاهای مشخص
شماری از جداشدگان مبنی بر حضور مجاهدین در سرکوب
کردهای عراقی در عملیات موسوم به مروارید را که منجر به
جدایی انها از مجاهدین شد به استناد کتاب بیژن
نیابتی مورد ارزیابی قرار گیرد. بعلاوه
اینکه در بیانیه وزارت امور خارجه امریکا تصریح
شده که مریم رجوی فرمان داده که با تانک هایتان از روی ناراضیان
کرد عبور کنید و گلوله هایتان را برای مبارزه با جمهوری
اسلامی نگه دارید. فیلم مستند تلویزیون نیز
به روشنی ابعاد این سرکوب را از دید شاهدان و قربانیان
این سرکوب و اعضای جداشده ای که به نوعی در این
عملیات مشارکت داشته اند، مورد تاکید قرار داده است. اما
علیرغم این همه دلایل و اسناد مجاهدین همواره
تاکید کرده اند که کردکشی صرفا یک اتهام و دست ساخته
ایران و به زعم آنها بریده مزدوران است. در کتاب نگاهی
دیگر به انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین خلق
نوشته بیژن نیابتی اگر چه به اجمال اما به صراحت مشارکت
مجاهدین در سرکوب کردهای عراقی تصریح شده است. وی
به صراحت تاکید می کند که حضور مجاهدین در این
عملیات صرفنظر از حق شناسی نسبت به صدام و حزب بعث برامده از
یک وحدت استراتژیک و در راستای کسب اعتماد همه جانبه صدام به
مجاهدین بوده است. نیابتی در این رابطه می
نویسد: "مروارید
(عملیات موسوم به کردکشی مجاهدین خلق در عراق) یک
پیروزی خیره کننده نظامی- سیاسی برای
مجاهدین هم هست. با مروارید پای استقرار استراتژیک
مجاهدین در عراق سفت می شود. چه رژیم عراق که ماندن خود در
حاکمیت را تا حدودی به مجاهدین و مقاومت آنان مدیون است
و چه مجاهدین خلق ایران که برای اولین بار یک هم
پیمان منطقه ای و استراتژیک یافته اند که ظرفیت
تحمل یکی از معدود جریانات انقلابی و رادیکال به
جا مانده از دوران جنگ سرد را دارا بوده و آماده پرداختن بهای
سیاسی آن را چه به لحاظ منطقه ای و چه به لحاظ بین
المللی نیز می باشد. هر دو در چهره طرف مقابل
سیمای یک متحد استراتژیک را می بینند.
مجاهدین نشان داده بودند که در رابطه با همپیمانشان نه فقط قابل
اعتمادند بلکه به مثابه یک پارامتر قدرت در رابطه با فعل و انفعالات منطقه نیز قابل محاسبه اند." ص
108 در آنالیز این اظهارات دلایل و وجوه
مختلف و متنوع این همکاری و همچنین مشارکت مجاهدین در
سرکوب کردهای عراقی از متن همین اظهارات استخراج می
شود. 1- با
مروارید پای استقرار مجاهدین در عراق سفت می شود. 2-
رژیم عراق ماندن خود در حاکمیت را تا حدودی به مجاهدین
و مقاومت آنان مدیون است. 3-
مجاهدین برای اولین بار یک هم پیمان
استراتژیک و منطقه ای یافته اند. 4- هر دو
در سیمای هم یک متحد استراتژیک را می
بینند. 5-
مجاهدین نشان داده بودند که در رابطه با همپیمانشان نه فقط قابل
اعتمادند بلکه به مثابه یک پارامتر قدرت در رابطه با فعل و انفعالات منطقه نیز قابل محاسبه اند. این فاکتورها صرفنظر از هر ارزیابی
درباره جنبه های اثباتی و نفی حضور و مشارکت مجاهدین در
سرکوب کردهای عراقی ابعاد این رابطه را از وجوه
سیاسی، استراتژیک، و ... مورد تاکید قرار می دهد.
در کتاب "برای قضاوت در تاریخ" فاکت های مادی
تر و عینی تر این رابطه هم به لحاظ ایدئولوژیک و
هم سیاسی مشخصا از زبان رجوی مورد تاکید قرار گرفته
است. اشاره رجوی به رابطه خونی با صدام، به گره خوردن سرنوشت او با
صدام، به مقوله و نقش مشترک رهبری و ساختار شبه فرقه ای حزب بعث !
که در نهایت اظهارات جداشدگان را مورد تائید قرار می دهد.
عملیات مروارید آنگونه که نیابتی ان را مورد
ارزیابی قرار می دهد در نوعیت خود تمامیت سمت و
سوی مجاهدین خلق در قبال موجودیت رژیم صدام و همچنین
مخالفان او را در طول حاکمیت او و حتی پس از سقوط صدام به
نمایش می گذارد. گو اینکه در حال حاضر کماکان پرونده موسوم به
انفال مفتوح و در آینده نزدیک در صورت عدم مصامحه به هر دلیل
و دلایل فرضی نقش مجاهدین در این خصوص مورد
بازخوانی قرار خواهد گرفت. درخواست شمار زیادی از اعضای
جداشده برای حضور در دادگاه انفال و جهت شهادت در نوع خود جنبه های
اثباتی مسئله را در پی خواهد داشت. در عین حال تاکید
بیانیه وزارت امور خارجه امریکا نیز در این راستا
به این دلیل که ادعاهایی از این جنس از سوی
وزارت امور خارجه متکی به قرائن و اسناد حقوقی و قابل اتکا است بر
صحت اظهارات جداشدگان صحه می گذارد. مضاف بر اینکه کتاب
نیابتی صرفنظر از هر دیدگاهی که در قبال رابطه
مجاهدین با عراق داشته باشیم فی النفسه ضرورت و دامنه
این روابط را در تمامیت خود بازخوانی می کند. در کتاب
نیابتی ابعاد دیگر این رابطه مورد ارزیابی
و تاکید قرار گرفته که به ضرورت مقالات قسمت هفتم: بهار ایرانی تاریخ : 5 ژوئن 2007 -
15/03/1386 سازمان های موسوم به انقلابی
مارکسیستی و یا متاثر از آموزه های
مارکسیستی در تاریخ معاصر همواره با فرد و فردیت به
مفهوم متداول و لیبرالیستی آن که اکنون به چالش عمده
نظری میان نظریه پردازان تبدیل شده،
بیشترین تنش ها و چالش های نظری را داشته اند. در
این بینش ها همواره حقوق فردی در تقابل با حقوق اجتماعی
تعبیر شده و ارزش و موقعیت حقیقی و حقوقی فرد به
مثابه یک ارزش ضد انقلابی و بعضا ره آورد فرهنگ بورژوازی تلقی
شده است. در چنین ساختارهایی سرکوب و مبارزه با موقعیت
و منزلت فردی به مثابه اولین گام ورود به حیطه تئوری و
عمل انقلابی مورد توجه و اهتمام قرار می گیرد. تجارب جا مانده
از مناسبات تشکیلاتی در احزاب چپ و مشخصا قربانیان بی
شماری که از دوران حاکمیت استالین به جا مانده، از نمونه
های روشن و قابل استناد قربانی شدن فرد در مناسبات به ظاهر انقلابی
در تاریخ معاصر است. به همین میزان گروه ها و
تشکیلاتی که به تاسی از این آموزه ها به مبارزات
سیاسی و اجتماعی و مشخصا از نوع قهرآمیز آن کشیده
شدند، کماکان تعبیری در همین حد و اندازه از فرد دارند. با
این تفاوت که این آموزه ها را در برداشت های دوگانه
مارکسیستی و دینی ضمیمه مبانی فکری
دینی نموده و در نهایت دستاوردی جز همان نگره های
مارکسیستی به همراه نداشته است. در تعبیر مشترک این دو
جریان فردیت در مناسبات تشکیلاتی چیزی جز
آلوده کردن فرهنگ انقلابی به ارزش ها و به بیان صریح تر
منجلاب بورژوازی و قربانی کردن منافع جمع در پیش پای
فرد نیست. بازتاب عینی چنین مولفه
هایی در مناسبات درونی این گروه ها حذف
فیزیکی فرد و همچنین ترور شخصیت در کمترین
کشمکش ها و تقابل میان فرد و تشکیلات با هر توجیه و دلیل
موجه و یا غیر موجهی است. تاریخچه سازمان مجاهدین
در طی چهار دهه گذشته و در مقاطع مختلف نمونه های متفاوتی از
این برخوردها را که حداقل به قتل چهار تن از اعضایی که به
دلایلی قادر به ادامه همکاری و همراهی با سازمان نبوده
اند ثبت کرده است. در این مجال اندک فرصت بازخوانی این نمونه
ها نیست. اشاره به این مقوله صرفا از باب یادآوری
این مهم است که در چنین مناسباتی اساسا فردیت به مفهوم
رایج آن محلی از اعراب ندارد. به تعبیری فرد در
چنین مناسباتی برآمده و برایندی از روح جمعی و
هدف جمعی و تلاش به هر قیمت و به هر شیوه برای محقق
کردن اهداف تشکیلاتی است. که با اولین کنتاک و تنش
فرجامی جز حذف فیزیکی برای آن نمی توان
متصور شد. این پروسه اما در سازمان مجاهدین خلق به دلیل
ویژه گی های منحصر و یگانه به فرجامی کاملا
متفاوت به نسبت سایر گروه های مشابه منتهی گردید. نقطه
عطف و تمایز این گرایش، به وقوع انقلاب
ایدئولوژیک درونی سازمان مجاهدین خلق بر می گردد.
تحولی که اساسا شالوده و شاکله اصلی خود را بر نفی و خرد کردن
فردیت در تمامیت اشکال اجتماعی، خانوادگی، روحی و
روانی متبلور کرده است. به تعبیر یکی از اعضای
جداشده از سازمان عصاره انقلاب ایدئولوژیک روی این
پیام کوتاه متمرکز و استوار است که: "چشمهایتان
را ببندید، دستهایتان را به من بدهید و نپرسید به کجا
برده می شوید." (1) انقلاب ایدئولوژیک درونی مجاهدین
بر پایه چنین آموزه ای آشکارا بر سمت و سوی فرقه
ای خود صحه می گذارد. این رویکرد محصول و برایند
نفی کمترین پرنسیب های دمکراتیک در مناسبات
درونی سازمان و نتیجه بن بست های استراتژیک سازمان است
که رهبری ناتوان از حداقل پاسخگویی به آنها است. سوار کردن
انقلاب ایدئولوژیک بر پایه نفی خودآگاهانه فردیت
در مواجهه با هر اتفاق و مسیر فرضی است که رهبری فردی
در انتخاب و اتخاذ آن در نقطه مقابل این فردها قادر به انجام هر
فعلی و از سوی دیگر ستایش شدن این فردیت به
بهای خودفراموشی و انقیاد مطلق است که در فرهنگ واژگانی
مجاهدین به فدای مطلق تعبیر شده است. طلاق های اجباری، عملیات
جاری، ازدواج های اجباری، عملیات انتحاری و
خودسوزی ها، ریاکاری اگاهانه، و ... در واقع مطالبات
ثانوی است که موضوعیت خود را از خرد کردن فردیت و ذبح اگاهانه
حداقل قوه فکر و اندیشه و تعقل و نقد حاصل می کند. پارادوکس حاصل از
له شدن فردیت در مناسبات درونی سازمان از یک سو و اصالت دادن
به فردیت و هژمونی فردی رجوی در تمامیت اشکال،
یکی از چالش های نظری است که اما مجاهدین
پاسخی جز تمسک به ارتباط های معنوی و قدسی کردن مقوله
رهبری و تمسک به عالم متافیزیک توجیهی برای
آن ندارند. بیژن نیابتی در کتاب انقلاب
ایدئولوژیک خود درباره محتوای این رابطه که آن را با
همین اهرم ها و ابزار ها تئوریزه می کند می
نویسد: "بدیهی
است که این پروسه (نفی فردیت) نمی تواند از یک
روند منطقی برخوردار باشد. عنصر غالب در این فرایند نه عقل و
منطق که عشق است و احساس. ابزارهای آن نه اقناع و بحث که خودسپاری
است." (2) و در ادامه با تمسک به مولفه های عرفان
اسلامی می نویسد: "در
سلوک نباید چون و چرا به میان آورد. سالک وظیفه دارد کمال
ارادت و اعتقاد را به شیخ بورزد و او را در عهد خود از بابت تربیت و
ارشاد و تادیب و تهذیب از همه کامل تر بشمارد و ملازم صحبت او باشد
و تسلیم تصرفات او گردد و به هر چه فرماید منقاد و راضی شود و
به هیچوجه چه در ظاهر و چه در باطن به خود مجال اعتراض بر کارهای او
ندهد." (3) تعارض این توجیهات با مبانی شناخت
مجاهدین که یکسره از عالم واقع و پراتیک به تبیین
جهان می رسد، وجهی دیگر از این پاردوکس را تشکیل
می دهد که اما موضوع این بحث نیست. با این حال
مجاهدین در مقام پاسخگویی به این چالش ها یکسره
بر نفی این مناسبات تاکید دارند. علیرغم این همه
دلایل عینی و نظری و مبانی مورد تاکید اما
اصرار دارند این معنا را القاء کنند که به ارزش ها و منزلت فردی در
مناسبات خود احترام می گذارند و فراتر از اینها به نسبت
منتقدین و مخالفین خود فراتر و بنیادی تر مقید به
این آموزه ها هستند. اما باز در نقطه مقابل این ادعاهای رسانه
ای و تبلیغاتی آنچه محتوای مناسبات مجاهدنی را در
پیچیده ترین اشکال تنظیم و بعضا به آنها رنگ و
بوی قدسی می بخشد بر این آموزه ها پایه
ریزی شده است: "پیش
از این اشاره کرده بودم که انقلاب ایدئولوژیک در مفهوم عام
خود به معنی یک جایگذینی ارزشی در
ایدئولوژی و یا بعبارتی وقوع تحولی
بنیادی در یک دستگاه ارزشی مشخص است. یعنی
انقلاب در ارزش ها و معیارها. بدیهی است که به دلیل نقش
بنیادین این دستگاه ارزشی در ایدئولوژی
بطور عام، دامنه تغییر و تحول در آن شامل تمامی کنش ها و
واکنش ها و تنظیم رابطه های فرد و سازمان در پهنه های گسترده
سیاسی، اجتماعی و .. می گردد." (4) محتوای مناسباتی که نه بر پایه عقل و
خرد و آگاهی و حتی سبقه مبارزاتی و وزن سیاسی و
اجتماعی و ... که بر پایه وانهادگی مطلق و بی چون و چرا
و اطلاعت محض بنا شده باشد، از مسیری جز له کردن و نابود کردن
فردیت عبور نمی کند. این تنظیم رابطه ناگزیر است
فردیت را از هر ارزش درونی و قابل احترام تهی کند و ارزش را
صرفنظر از هر مبنایی بیرون از مناسبات و دستگاه ارزشی
مجاهدین تخطئه و نابود کند. حتی شکنج و رنجی که افراد برای
محقق کردن آرمان های خود متحمل شده اند. بر نفی و
جایگذینی این دستگاه ارزشی و تنظیم رابطه
مجاهدین به صراحت تاکید دارند. در این رابطه به نقل از کتاب
نیابتی می خوانیم: "در
این میدان دیگر نه سابقه مبارزاتی اصالت دارد، نه
صلاحیت تشکیلاتی و نه حتی شعور سیاسی."
(5) بر پایه چنین مولفه ها و آموزه
هایی است که مجاهدین از اساس و بنیان نقش فرد را در
مناسبات درونی خود منکر و آن را به مثابه یک ضد ارزش مورد نکوهش
قرار می دهند. آنچه در بیانیه اخیر وزارت امور خارجه
مبنی بر روابط فرقه ای در درون مجاهدین روی آن
تاکید شده است در واقع بازتاب عینی و عملی نفی و
نابودی فردیت و وانهادگی او به یک سیستم
ارزشی مبتنی بر مولفه های فرقه ای است که اما
آخرین متدهای علمی و روانشناسی را دستمایه قرار
داده است. در بیانیه وزارت امور خارجه امریکا تصریح شده
است: "علاوه
بر باورهای تروریستی، مجاهدین خلق
ویژگیهای فرقه ای مانند را از خود بروز داده اند. در
بدو ورود به گروه، اعضای جدید تحت القای اصول
ایدئولوژی مجاهدین خلق و تاریخ انقلابی
ایران قرار می گیرد. آنها بایستی قسم "طلاق
ابدی" یاد کنند و در "غسلهای
ایدئولوژیکی" هفته ای شرکت نمایند. از طرفی،
کودکان را در سنین پایین از والدین جدا می کنند.
رهبر مجاهدین خلق مریم رجوی، فرقه ای
شخصیتی را ایجاد کرده است. وی مدعی برابری
با محمد پیامبر است." (6) سوال اساسی این است، که در گستره جهانی
اینچنین پر رمز و راز و سرشار از ایده ها و اندیشه ها و
آرمان های انسانی که بر پایه نقد و عقلانیت و خرد
جمعی راه به تعامل و تکامل و تازه شدن می برد، جایگاه
واقعی ایدئولوژی و اندیشه ای که جز به
انقیاد و خودسپاری محض و بی چون و جرای نوعیت
انسان رضایت نمی دهد در کجاست؟ منابع 1-
سعید شاهسوندی. گفتگو با رادیو صدای ایران. قسمت
112. 2-
نگاهی دیگر، به انقلاب درونی مجاهدین، اندکی از
درون، اندکی از برون. نوشته بیژن نیابتی. انتشارات
خاوران. خارج از کشور. 1384. ص113 3- همان.
ص 40. 4- همان. 115. 5- همان.
114. 6-
بیانیه وزارت امور
خارجه امریکا. آوریل 2007. قسمت هشتم: موضوعی دراین خصوص به انها خواهیم پرداخت. منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ : 9
ژوئن 2007 - 19/03/1386 یکی
از چالش های عمده جداشدگان، متعاقب وقوع انقلاب ایدئولوژیک
درونی با رهبری و سازمان مجاهدین تغییر مناسبات و
کنترل درون تشکیلاتی (تنظیم رابطه) افراد و اعمال روش
های غافلگیرکننده ای بود، که بیش از هر چیز ضرورت
خود را بر کنترل دائمی و همه جانبه بر افکار و ذهنیت
سیاسی، روحی، روانی و تعلقات عاطفی و تهی
کردن فردیت از هر گونه تعلق و جایگزین کردن محوریت
وابستگی ایدئولوژیک، سیاسی و عاطفی
روی رهبری رجوی متمرکز کرده بود. اگر چه پیش از
این کمابیش روش های
مرسوم به اشکال مختلف بخشی از نتایج مورد نظر را دنبال
می کرد، اما، شیوه های برآمده از انقلاب
ایدئولوژیک چه در محتوا و چه ساختار فرایند به مراتب
پیچیده تر و نتایج کاملا متفاوتی را دنبال می
کرد. برای درک عمیق تر این مقوله ناگزیر باید از
داده ها و دست آوردهای علوم مختلف پزشکی و روانشناسی و
همچنین دستاوردهای موردی و موضوعی درباره فرقه ها و
شیوه های مجاب سازی آنها کمک گرفت تا ابعاد و پیچیده
گی های آن را درک و به اهمیت ویژه آن در مناسبات
درونی مجاهدین پی برد. مقوله مناسبات درون
تشکیلاتی مجاهدین پیش و پس از انقلاب عناوین و
تیترهای مختلف و متنوعی را شامل می شود که مجال پرداختن
به آنها نیست، (کنترل امنیتی، خود انتقادی یا
انتقاد به خود، تربیت تشکیلاتی، آموزش تشکیلاتی
از نمونه های مرسوم در تشکیلات سیاسی
مارکسیستی و شبه مارکسیستی ایران و جهان است) در
این مختصر تلاش می کنم تنها به وجهی از این مناسبات که
شامل روش های کنترل درون مناسباتی افراد می شود، بپردازم. در
عین حال اطلاق واژه کنترل تداعی کننده کمترین بار
معنایی از محتوای و ماهیت مناسباتی است که
بیش از هر چیز رویکردی فرقه ای در آن بارز و
برجسته است. عملیات موسوم به جاری در مناسبات درونی
مجاهدین بازتاب مادی و عینی چنین
رویکردی است. تلاشی همه جانبه و گسترده که به قصد
خودسپاری محض و بی و چون و چرا به رهبری بلامنازع رجوی
منتهی می گردد. درک این مهم تنها در بازخوانی خاطرات و
مقالات اعضای جداشده میسر است. خاطرات علی قشقاوی و
کتاب خاطرات یک شورشی ایرانی نوشته مسعود بنی صدر
به مثابه نمونه هایی از انبوه اظهارات جداشدگان در نوع خود
بخشی از فجایعی که با این محمل بر افراد سازمان اعمال
می شود را بازخوانی می کند. این روش که عمدتا در
راستای مجاب سازی و خلع قوه احتجاج و گفتمان بر روی افراد
اعمال می شود، در نهایت فرد را از هر گونه قدرت دفاعی در
مواجهه با شرایط پیش رو که آگاهانه برای تلاشی
تنظیم شده مهیا می نماید. مسعود بنی صدر
وضعیت روحی و روانی خود را در مواجهه با چنین
شرایطی در یکی از نشستهای موسوم به عملیات
جاری اینگونه توصیف می کند: "دمای
بدن من انگار افزایش می یافت. قدرت فکر کردن نداشتم، درمانده
شده بودم، گویی برهنه آنجا نشسته بودم و افراد به من نگاه می
کردند. مانند بچه های دو ساله شده بودم. تمام منطق من، قدرت درک من و قدرت
بیان من از میان رفته بود." (1) روش های کنترل مجاهدین به نسبت و در
مقایسه با سیستم های کهنه که شاخص آن را در قرون وسطی و
در دستگاه انگیزیسیون می توان جستجو نمود، بر اشکال و
روش های مدرن و ناباورانه ای تاکید دارد. دستگاه
انگیزیسیون اگر صرفا کنترل زوایای فکری و
گرایشات اعتقادی افراد را با روش شکنجه های
فیزیکی، تهدید و ارعاب، کنترل امنیتی و
احتجاج رودرو پایه ریزی کرده بود، اما در روش های مدرن
رجوی این اهرم ها با لحاظ و استفاده از آخرین
دستاوردهای علم پزشکی پنهانی ترین تمایلات افراد
را بیرونی و در راستای خرد کردن افراد به چالش می کشد.
مسعود بنی صدر با نقل نمونه ای از برخورد رهبری مجاهدین
خلق (رجوی) با اعضای اجرایی سازمان یعنی
عالی ترین مجمع درون سازمانی به موردی اشاره می
کند که علی رغم چندش ذاتی برای درک ابعاد این مناسبات
به ناگزیر از اشاره به آن هستیم. او در این رابطه می
نویسد: "در
نشستی از اعضای هیئت اجرایی، اولین
چیزی که رجوی گفت این بود که - "از دکتر
شنیده ام ادرارتان کف دارد. در حالی که ادرار اعضای
معمولی این طور نیست." ما لال و حیرت زده نشسته
بودیم. رجوی ادامه داد: "با تعجب به من نگاه نکنید. مثل
اینکه نمی دانید یعنی چه. یعنی
اینکه پس از سالها از انقلاب ایدئولوژیک هنوز نتوانسته
اید تمایلات جنسی خود را مهار کنید و هنوز از شما
منی خارج می شود که کف در ادرارتان بوجود می آورد. در
حالی که افراد تحت مسئولیت شما خود را از این مشکل نجات داده
اند." مانند همیشه تعدادی از برادرها در تبعیت از
رجوی برده وار به وسط پریدند تا با اغراق گویی و بزرگ
نمایی نظر او را تائید کنند. یکی از آنها گفت ما
هیئت اجرایی نیستیم ما هی (در فرهنگ لغت
تشکیلاتی مجاهدین هی به معنی الاغ است)
هستیم. آنگاه به تقلید هی که به خرها هنگام حمل بار گفته
می شود همه شروع کردند به هی گفتن." (2) شگفتا که بیژن نیابتی نظریه
پرداز انقلاب ایدئولوژیک راز و رمز و توفیق انقلاب
ایدئولوژیک و هدف استراتژیک آن را در کنترل افراد در ابعاد
بیرونی (رابطه فرد با فرد) و
کنترل جاری (رابطه فرد با خود) افراد جستجو و تعبیر کرده و
در اهمیت این مقوله می نویسد: "باز
کردن این صندوقچه ها (ذهنیت افراد) مضمون اصلی و اساسی
مرحله اول انقلاب ایدئولوژیک بود." (3) نیابتی برای توجیه و
تئوریزه کردن شیوه های کنترل درونی مجاهدین
آخرین دست آوردهای علم پزشکی را به کمک می گیرد
تا از طریق این داده ها و تجارب کارکرد موثر شیوه های
کنترل درون مناسباتی مجاهدین را که بر عملیات جاری
متمرکز شده در راستای محقق کردن سرنگونی به اثبات برساند.
مجاهدین که ظاهرا در برابر اتهام مغزشویی از جانب جداشدگان و
نهادهای حقوق بشری و از جمله دیده بان از موضع حق به جانب و
دفاع از خود، به کلی این اتهامات را برآمده از دل یک توطئه
داخلی ارزیابی می کنند، اما در عین حال حاضر
نیستند به این چالش ها پاسخ مستند بدهند. اتهامات کلیشه
ای از جمله بریده گی و وابستگی به نهادهای
امنیتی ایران سقف پاسخ های چندین ساله
مجاهدین به این چالش ها است. اما آنها از این مهم غافل هستند
که بدون پاسخگویی به این اتهامات نیز منابع در
دسترسی وجود دارد که اصرار دارد روش های اعمال شونده در مناسبات
درونی مجاهدین را به گونه ای در فرایند شعور و درک
مجاهدین از مبارزه به اصطلاح تاریخی شان با ارتجاع مورد نظر
آنها تئوریزه کند. نیابتی به استناد ساختار و آناتومی
مغز و قابلیت ها و سویه های متفاوت آن در فراگیری
و تقسییم دریافت های بیرونی و
بکارگیری این قابلیت ها در راستای حقنه کردن اصول
انقلاب ایدئولوژیک به استناد دستاوردهایش از یکی
از سمینارهای پزشکی در خصوص مغز و قابلیت های آن
می نویسد: "موضع
سمینار بررسی آخرین داده های علمی در زمینه
کارکرد بخش های گوناگون مغز انسان و اختصاص داشتن هر بخش به موضوعات مختلف
بود. بر مبنای این داده های علمی، فعال کردن هر بخش
مغز، تاثیرات مستقیم در رفتار اجتماعی و تثبیت کاراکتر
فرد به دنبال دارد. برای مثال در حالی که بخش چپ مغز به
مقولاتی چون ریاضت، منطق، و سیاست اختصاص دارد ، بخش راست مغز
مختص به مسائلی همچون فرهنگ ، هنر، شعر، و احساس می باشد. فعال کردن
هر یک از این بخشها در کنار تاثیرات ژنتیکی
والدین بر روی افراد رل آینده او را در جامعه مشخص می
کند." (4) در کتاب موسوم به فرقه ها در میان ما نوشته مارگارت
تالر سینگر مشخصا استفاده از همین روش های ابزاری در
راستای تعمیق و الینه کردن
افراد در مناسبات فرقه ای مورد تاکید قرار گرفته است.
سینگر به استناد مطالعات موردی و موضوعی تاکید می
کند روش های مدرن برای کنترل افراد و در راستای مجاب
سازی آنها در فرقه ها تلفیقی است از روش های
قدیمی با آخرین دستاردهای علوم پزشکی که قادرند
در تعامل و هم اندیشی با یکدیگر به فرایندی
به مراتب پیچیده تر از تغییر فکر و اندیشه و
اعتقادات سیاسی دسترسی پیدا کنند. او بر این مهم
تاکید دارد که این شیوه ها پیش از هر تغییر
و تحول در فکر و اندیشه و موضع سیاسی موفق به
تغییر رفتار و در نهایت کنترل همه جانبه بر روی
روحیات و منش و صلایق افراد می شوند. راز و رمز آن صندوقچه
پنهانی که در ضمیر افراد بایگانی و تلاش می شود
آن را بیرونی نمایند در این راستا قابل تعمق و
ارزیابی است. هژمونی پذیری نقطه
تکوینی این پروسه در مناسبات فرقه ای و مشخصا در
مناسبات درونی مجاهدین خلق است. مقایسه این بخش از کتاب سینگر با اظهارات نیابتی
سمت و سوی این دو نگره را در مناسبات مجاهدین و فرقه ها مورد
تاکید قرار می دهد: "کوشش
های دوران اخیر بر روی تکنیکهای اعمال نفوذ
قدیمی بنا شده است تا برنامه های شگفت انگیز و موفق
مجاب سازی و تغییر دادن را کامل نماید. آنچه جدید
و ظالمانه است آن است که این برنامه ها به وسیله تهاجم به وجوه
ضروری حس خویشتن هر فرد، بر خلاف برنامه های
مغزشویی اولیه که ابتدا اعتقادات سیاسی فرد را به
چالش می کشید، تغییر رفتاری را بوجود می
آورند." (5) سینگر تاکید می کند، واژه های
مختلفی برای توضیح این روند مورد استعمال قرار می
گیرد. تاکید او از این باب است که علیرغم تنوع
شیوه ها و روش های موجود، اما همه آنها ماهیتی
یکسان را نمایندگی می کنند. او در این رابطه
می نویسد: "واژه
های متعددی برای توضیح این روند، شامل
مغزشویی، بازسازی فکری، مجاب سازی
تحمیلی، کنترل ذهنی، برنامه های هماهنگ نفوذ
تحمیلی و کنترل رفتاری، و مجاب سازی استثماری
بکار گرفته شده است" (6) اهمیت این روش ها در مقایسه با
شیوه های مرسوم در سازمان های سیاسی که بیش
از هر چیز معطوف به کنترل و تغییر خصلت های فردی
و در راستای آموزش های معرفتی است، وقتی برجسته می
شوند که شیوه های تربیتی خصلتی مشخصا بر باز و
بیرونی کردن ضمایر و ناخودآگاه افراد متکی است.
جایی که به قولی به مثابه پاشنه پاشنه آشیل
فردیت، قادر است او را در مقابل یک دستگاه ارزشی تازه خلع
سلاح کند. اتفاقی که به تعبیر نیابتی به سبک کار تازه
مجاهدین بعد از انقلاب ایدئولوژیک شناخته و درباره اش
می نویسد: "با
نشست های انقلاب ایدئولوژیک یک سبک کار نوین در
درون تشکیلات مجاهدین بدعت گذاری می شود. در
شرایطی که کار معرفتی اندک اندک به حاشیه رانده
می شود، کار خصلتی به میان جمع برده می شود." (7) منابع 1- خاطرات یک شورشی
ایرانی. نوشته مسعود بنی صدر. انتشارات خارج از کشور. ص231 2- همان.
ص386. 3- نگاهی
دیگر به انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان مجاهدین
خلق، اندکی از درون، اندکی از برون. انتشارات خاوران. خارج از کشور.
ص 44. 4- همان. ص
28. 5- فرقه ها در میان ما Cults in our midst" تألیف
مارگارت تالر سینگر Margaret Thaler Singer بخش سوم فصل سه: روند مغزشویی،
تحمیل روانی، و باز سازی فکری. 6- همان. 7-
نگاهی دیگر به انقلاب ایدئولوژیک درونی سازمان
مجاهدین خلق، اندکی از درون، اندکی از برون. انتشارات خاوران.
خارج از کشور. ص 49. قسمت نهم: منبع: Mojahedin.ws مولف: بهار ایرانی تاریخ: 29/03/1386
- 19 ژوئن 2007 روابط سازمان مجاهدین خلق با رژیم بعث عراق
نزدیک به دو دهه یکی از چالش برانگیزترین موضوعات
برای سازمان مجاهدین خلق بود. این روابط آغازگر دور تازه و در
عین حال غافلگیر کننده ریزش درونی در سازمان
مجاهدین خلق و همزمان شورای موسوم به ملی مقاومت سازمان
مجاهدین بود. حجم و محتوای این روابط به جایی
رسید که وزارت امور خارجه امریکا در اولین بیانیه
و موضع گیری رسمی اش در خصوص سازمان مجاهدین خلق
این روابط را به مثابه بخشی از جرائم تروریستی
مجاهدین مورد تاکید قرار داد. این رابطه بیش از هر
چیز مولود شکست استراتژیک سازمان مجاهدین در اتخاذ موضع
مسلحانه و در امتداد آن جنگ چریکی شهری بود که به زعم
مجاهدین و نظریه پردازانی چون نیابتی مذاکرات
اولیه مجاهدین با عراق را اجتناب ناپذیر کرد. این
ملاقات به منزله پایان دو استراتژی جنگ منطقه ای و
چریکی شهری و اتخاذ مشی موسوم به جنگ رهایی
بخش به اتکاء تشکیل ارتش آزادیبخش بود که با تشکیل و استقرار
آن در خاک عراق ابزارهای آن از سوی حزب بعث در ازای
همکاری های جاسوسی مجاهدین تامین شد. این
رابطه به مرور تمامیت جبهه های جنگ ایران و عراق را در برگرفت
و سازمان مجاهدین به موازنه و اهرمی برای عراق و از سوی
دیگر خاک و ارتش عراق و در نهایت امکانات جاسوسی استخبارات
این کشور به اهرم مکمل مجاهدین برای اهداف استراتژیک
این دو متحد در منطقه تبدیل گردید. ملاقات رجوی با طرف عراقی در پاریس در
همان نقطه آغازین منجر به واکنش شماری از اعضای شورای ملی
مقاومت مجاهدین و با اصرار سازمان مجاهدین بر ادامه این روند
باعث جدایی ابوالحسن بنی صدر به عنوان رئیس
جمهوری شورای ملی مقاومت و به دنبال آن مهدی
خانباباتهرانی، حزب دمکرات کردستان، شورای متحد چپ و شماری از
اعضای منفرد و حزبی شورا گردید. رجوی بی اعتنا به
این ریش کمی و کیفی و ایجاد شکاف های
عمیق در جبهه موسوم به ائتلاف اپوزیسیون بر ضرورت پذیرش
هژمونی او و سازمان مجاهدین بر شورا و تصمیماتش تاکید
داشت و در این راستا برای تبرئه عملکردهایش با انواع برچسب ها
و اتهامات اعضای ناراضی شورا را به همکاری و سازش و رابطه و
چانه زنی با رهبران جمهوری اسلامی متهم نمود. رضا
چرندابی یکی از اعضای مستعفی و جداشده
شورای ملی مقاومت، رابطه مجاهدین با عراق را در امتداد
تشدید انحرافات شورا که مشخصا متوجه هژمونی طلبی و
رفتارهای غیر دمکراتیک رجوی می کند،
یکی از دلایل بدنامی کلیت اپوزیسیون
یعنی شورا را رابطه رجوی با عراق ذکر و در این رابطه
می نویسد: "وابستگی
به عراق و همپیالهشدن با صدامیان و استخبارات او هم جزو علل
نمیتواند محسوب شود؛ چرا كه پیشینهای بسیار
طولانی دارد و از چندی پیش موجبات بدنامی مجاهدین
خلق و شورای مقاومت وابسته به آن را فراهم ساخته است." (1) اعضای شورا به استناد مصوبات شورای ملی
مقاومت که بر حفظ تمامیت ارضی ایران و استقلال
سیاسی شورا و رعایت اصل مردم محوری تاکید دارد،
این رویکرد را ناقض میثاق اولیه در شورا تلقی و
اقدام رجوی را ناقض اصل استقلال شورا تلقی می کنند. رابطه با
عراق در شرایطی که بخش هایی از خاک ایران هنوز در
اشغال ارتش عراق است، موجب می شود تا خانباباتهرانی از اعضای
سابقه دار جناح چپ که بعضا در چارچوب اعتقادات به اصطلاح
انترناسیونالیستی قادر به توجیه و تئوریزه کردن
این نوع تعاملات است، در مقابل این اقدام خودسرانه واکنش نشان داده
و می نویسد: "نقض
اصل استقلال با رفتن به عراق و به خدمت جنایتكارترین و
فاسدترین رژیمها درآمدن در جامعه ایران این گروه را ضد
ایرانیت، ضدانسانیت، ضد عاطفه ملّی گردانده و محكوم به
انزوا كرده است." (2) خانباباتهرانی این رابطه را به مثابه
گریزگاهی برای شکست های استراتژیک مجاهدین
ارزیابی و انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین را
نیز به مثابه اهرم مکمل برای ادامه انحرافات رجوی در امتداد
این رابطه ارزیابی و می نویسد: "چون
آن انقلاب ایدئولوژیك مقدمهای بود برای رفتن سازمان
مجاهدین و خود رجوی به خاك عراق و وابستهشدن به عراق و شركت در
جنگی كه در حقیقت با تجاوز عراق به ایران شروع شده بود، و
دیدیم كه این سازمان در این جنگ، علیه كشور
ایران و در كنار ارتش عراق قرار گرفت. رفتن به عراق در واقع مقدمه شكست
مجاهدین در استراتژی مسلحانهشان بود و این چشمبندیهایی
هم كه رجوی با عنوان انقلاب ایدئولوژیك و به طاق
جدیدی از انقلاب رسیدن، علم میكرد، در مجموع این
سازمان را به یك سكتبسته شبهمذهبی تبدیل كرد. از این
نوع سكتهای مذهبی هم در گوشه و كنار جهان زیاد یافت
میشود." (3) بهمن نیرومند یکی دیگر از
اعضای شورای ملی مقاومت مجاهدین و از عناصر فعال چپ که
در همین مقطع اعلام جدایی نمود، در رابطه با ملاقات
رجوی با نماینده عراقی و آغاز روابط با صدام و
پیامدهای آن می نویسد: "قبلاً
توضیح دادم كه این مسئله یعنی مذاكرات پنهانی
مجاهدین با حكومت صدامحسین آن هم نه به نام سازمان خودشان، بلكه
به نام شورا برای ما به هیچوجه قابل تحمل نبود و ما تقریباً
همزمان با آقای بنیصدر و حزب دموكرات كردستان، شورا را ترك
كردیم." (4) کریم حقی از اعضای سازمان
مجاهدین پیامدهای رابطه مجاهدین با عراق را در
تنظیم رابطه تازه رهبری با اعضای منتقد و ناراضی که به
یمن اسکان مجاهدین در خاک عراق به برپایی زندان
های درون تشکیلاتی و اعمال شکنجه های روحی و
روانی و ... میسر شده بود، اینگونه ارزیابی
می کند: "شورای
ملی مقاومت زمانی نامشروع شد كه بساط زندان و شكنجه در عراق به راه
افتاد. جوانانی كه برای رزم با رژیم ... به بیابانهای
عراق روی آورده بودند در زندانهای متعدد قرارگاه اشرف روح و جسمشان
در هم كوبیده شد. كسانی كه در میدانهای رزم و نبرد با
پاسداران جمهوری اسلامی هر لحظه آماده جانبازی و
فداكاری بودند و از زندانهای ایران بیرون آمده بودند،
در زندانهای شورای ملی مقاومت و مجاهدین از درون
شكستند و خرد شدند. اخبار این اعمال غیرانسانی همهجا را پر
كرد. ولی اعضای شورای ملی مقاومت آن را جوّسازیهای
رژیم آخوندی جهت ضربهزدن به مقاومت مشروع و مردمی عنوان
كردند." (5) این ها در واقع پیامدهای حداقلی
رابطه با عراق بود که در ادامه و با عمیق شدن آن به تاثیر از تحولات
منطقه صدام و رجوی را به مثابه متحدان ایدئولوژیک کنار
یکدیگر قرار داد. رجوی اما علیرغم همه این
پی آمدهای ناگزیر و بعضا قابل پیش بینی
کماکان اصرار داشت رابطه با عراق و در ادامه استقرار در خاک این کشور را
در چارچوب مصوبات شورا تلقی و روابط پنهان با رژیم صدام را یک
اتهام قلمداد کند. مجاهدین با تلقی تاریخساز به پرواز
هواپیمای حامل رجوی به عراق بیش از اینکه به خاک
عراق به مثابه یک امکان و ابزار محتمل نظر داشته باشند، کلیت
رژیم صدام را به نقش متحدی می دیدند که بر اساس
وضعیتش در مناسبات بین المللی و
ایزولاسیونی که به آن مبتلا بود، می توانست یک
متحد تمام عیار ایدئولوژیک برای مجاهدین باشد.
حقیقتی که بیش از دو دهه طول کشید تا یکی
از طرفداران و نظریه پردازان بی ملاحظه مجاهدین خلق
(نیابتی) در اوایل سال 1384 در کتاب موسوم به انقلاب
ایدئولوژیک درونی مجاهدین پرده از ابعاد و عمق آن بر
دارد و توافقات در خفای مجاهدین با عراق را در ملاقات های
رجوی با نمایندگان عراقی بر ملا کند. نیابتی در
بخشی از کتابش که مشخصا به بررسی روابط مجاهدین و عراق اختصاص
دارد، آشکارا به نیاز متقابل مجاهدین و صدام برای
تعیین تکلیف با دشمنان مشترکشان یعنی ایران
تاکید دارد. او این دیدگاه را که به زعم صدام، مجاهدین
قادر به تاثیر گذاری تعیین کننده ای در سرنوشت
جنگ دارند اشاره و می نویسد: "دولت
عراق آماده بود که این امکان فوق العاده ذیقیمت (خاک عراق) را
در اختیار مجاهدین بگذارد. نه به این خاطر که علاقه ای
به مجاهدین داشت و مقاومت آنانرا تحسین می کرد. بلکه به
این دلیل بسیار ساده که در مقابل یک رژیم
غیر متعارف که امکانات استراتژیک یک کشوری را با چند
برابر ذخیره مالی و انسانی عراق در اختیار خود گرفته و
رسما با هدف سرنگون کردن دولت مربوطه به جنگ ادامه می داد به باز شدن
یک جبهه تازه که پتانسیل در هم کوبیدن ماشین جنگی
دشمنش را داشته باشد عمیقا نیازمند بود." (6) این نیاز استراتژیک به مجاهدین
اگر چه در ابتدا به فراهم نمودن امکانات نظامی و لجستیکی
برای مجاهدین منتهی گردید، اما در ادامه با
پیچیده شدن شرایط و همزمان با تجاوز عراق به خاک کویت و
شورش های داخلی در این کشور ابعاد تازه تری به روابط
مجاهدین و صدام بخشید. صدام که با هدف جذب و حمایت
مجاهدین در تلاش برای تعیین سرنوشت جنگ خود با
ایران بود، اما در ادامه برای حفظ موجودیت خود از
مجاهدین به عنوان ابزاری برای حفظ قدرت خود در مقابل
ناراضیان داخلی اش استفاده کرد. به زعم نیابتی مناسبات
و روابط این دو در فرجام به نقطه ای منتهی شد که در سیمای
یکدیگر به مثابه حامی و پشتوانه ای نگاه می کردند
که شتاب تحولات منطقه می توانست به نوعی مسئله بود و نبود این
دو متحد را رقم بزند. در خصوص اهمیت این رابطه دو سویه و
استراتژیک نیابتی می نویسد: "چه
رژیم عراق که ماندن خود در حاکمیت را تا حدودی به
مجاهدین و مقاومت آنان مدیون است و چه مجاهدین خلق
ایران که برای اولین بار یک هم پیمان منطقه
ای و استراتژیک یافته اند که ظرفیت تحمل
یکی از معدود جریانات انقلابی و رادیکال به جا
مانده از دوران جنگ سرد را دارا بوده و آماده پرداختن بهای
سیاسی آن را چه به لحاظ منطقه ای و چه به لحاظ بین
المللی نیز می باشد. هر دو در چهره طرف مقابل
سیمای یک متحد استراتژیک را می بینند.
مجاهدین نشان داده بودند که در رابطه با هم پیمانشان نه فقط قابل
اعتمادند بلکه به مثابه یک پارامتر قدرت در رابطه با فعل و انفعالات منطقه نیز قابل محاسبه اند." (7) نکته حائز اهمیت اینکه مجاهدین پس از
قریب چهار سال از سرنگونی صدام و افشای مناسبات و روابط
این دو، اصرار دارند استقرارشان در خاک عراق را در چارچوب کنوانسیون
های بین المللی به مثابه حق مشروع پناهندگی توجیه
کنند. در عین حال با موضع گیری در قبال مجازات صدام، نشان
دادند که حرمت وحدت استراتژیک و ایدئولوژیک و
پیوندهای خونی و فرقه ای با صدام را نگه می
دارند. و علیرغم افشای این همه راز سر به مهر اما اصرار دارند
مردم عراق آنها را به عنوان متحدان استراتژیک در کنار خود بپذیرند.
اظهارات جداشدگان در خصوص روابط پنهان و آشکار مجاهدین با صدام اگر چه از
سوی مجاهدین بی پاسخ مانده اما اعترافات نیابتی
در خصوص ابعاد این روابط بار دیگر بر مظلومیت جداشدگان و
حقانیت مواضعشان تاکید دارد. منابع 1-
نگاهی به فراز و فرود شورای ملّی مقاومت. مجموعه گفتگو با چند
عضو مستعفی شورای ملی مقاومت. انتشارات خارج از کشور. گفتگو
با رضا چرندآبی. 2- همان.
گفتگو با مهدی خانباباتهرانی. 3- همان. 4- همان.
گفتگو با بهمن نیرومند. 5- همان.
گفتگو با کریم حقی. 6-
نگاهی دیگر به انقلاب درونی مجاهدین، اندکی از
درون، اندکی از برون. انتشارات خاوران. خارج از کشور. ص 62 7- همان.
ص 108. |